آشی که یک وجب روغن روش بود

پ پ پ

احمد توی محل ما به شرارت و مردم آزاری مشهور بود. تو مدرسه هیچکدام از شاگردان و معلمین از دست او آسایش نداشتند، از آنجائی که اغلب از مدرسه فرار میکرد پس از دو سال رفوزه شدن تازه کلاس چهارم ابتدائی را تمام کرده بود.

کاسبی توی محل نبود که از شرارت های او در امان باشد. در خانه همسایگان شیشه ای نبود که با سنگهای او نشکسته باشد. حتی پرندگان هوا نیز از دست او آسایش نداشتند چرا که سنگهای تیرکمان احمد درتمام روز به طرف آنها نشانه میرفت.

پدر و مادر بیچاره‌ احمد نیز از شکایتهای هر روزه اهالی به جان آمده و در جواب شکایت آنها میگفتند: «اون احمد، آن هم شما، بگیرید و هرکار خواستید با او بکنید».



آگهی

ولی احمد دم به تله نمیداد و هیچکس را یارای گرفتن او نبود تا اینکه یکروز پسر بقال محل را دید که به سمت او میآید، سنگی در تیرکمانش گذاشت و او را نشانه رفت. پسر بقال که خود را درخطر دید دستهای خود را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: «نزن که برایت پیغامی دارم».

احمد پرسید: «چه پیغامی؟»

پسر بقال جواب داد: «پدرم گفته برایت آشی پخته ایم که یک وجب روغن روش باشه».

احمد که معنی این جمله را نفهمیده بود با خونسردی جواب داد: «باشه بگو بپزه»

ولی هنگامی که تنها ماند پیش خودش فکر کرد: «برای چی باید برایم آش بپزند، آنهم آشی که یک وجب روغن روش باشه».

چون چند روز گذشت و از پختن آش خبری نشد فکر کرد شاید اینهم از نوع آش های نذری بوده و بایستی برای منزل آنها نیز آورده باشند لذا نزد مادرش رفت و پرسید: «همسایه‌ها برایمان آش نذری نیاورده‌اند؟».

مادرش نگاه تعجب آمیزی به او کرد و پرسید: «آش نذری برای چه؟».

چون احمد خودش نیز موضوع پختن آش را درست نمیدانست ساکت شد ولی چون کنجکاو دانستن آن بود پس از چند لحظه گفت: «آخه،… یکی از بچه های محل گفت: «پدرم تصمیم گرفته آشی برات بپزه که………..» و دیگه ادامه نداد.

مادرش نگاه خشمناکی به او کرد و دنباله مطلب را خودش گرفت و گفت: «که یک‌ وجب روغن هم روش باشه».

احمد بلافاصله گفت: «آره، آره، درست همین را گفت».

مادرش که جسته گریخته از خوابهای بدی که اهالی محل برای فرزند شرورش دیده بودند خبر داشت خشمگین سر او فریاد زد: «احمق دیوانه مفهوم این حرفی که به تو زده اند اینه که آنها از تو به کلانتری محل شکایت کرده اند و قرار است مامورین کلانتری تو را گرفته زندانی‌ات کنند» و فوری اضافه کرد: «روز قبل یک پاسبان آمده بود در خانه و از پدرت خواست تا تو را به کلانتری برده تحویلت دهد».

احمد که هنوز باورش نمیشد پختن آش ارتباطی با کلانتری داشته باشد خندید و از مادرش پرسید: «پس آشی در کار نیست».

مادر بیچاره که از حماقت فرزند خود دیوانه شده بود در حالیکه اشک در دیده داشت فریاد زد:»ذلیل‌مرده هرچی خواستم آدمت کنم نشدی، حالا وقتی رفتی زندان آن وقت تا دلت بخواد برایت آش روغن‌دار میاورند». 

سپتامبر 2014

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید