جوانان زیر آفتاب

قسمت یازدهم: میدون حسن آباد

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
دو شاهد داستان ما، بید مجنون و بهار نارنج، حین گردش و چرخش در مرکز تهران، در لاله زار اولین خیابان مدرن تهران، از مقابل سینماها و کافه ها گذر می کنند و از هدایت یاد می کنند. در بهارستان، میدان پارلمان، ایران، حـوادث 30 تیـر 1331 را مـرور می کنند.
… مجنون می گه: … صبح بعد از سی تیر، خبر بُرد مصدق مث برق تو تهرون و سپس در چار گوشه ایرون می پیچه…
…دادگاه لاهه در همین روزها به نفع ایران رای می ده و بر ملی شدن صنعت نفت مهر تأئید می زنه…
امـا «ساز» های دسیسه بـه سرعـت کـوک می شه… کریستوفر وودهاوس مأمور اینتلیجنس سرویس در ایران، به لندن و سپس به واشنگتن پرواز می کنه.
اینک ادامه داستان:

***

چند سال بعد
خیابون سپه خلوت تر از همیشه. جوخه ای سرباز از میون خیابون به سوی میدون حسن آباد به رژه. طنین چکمه هاشون بر فضای اطراف مستولی.

هوا آفتابی. فروشنده ها از مغازه ها میان بیرون. سربازا به ستون سه، به آهنگ یک ـ دو ـ سه ـ چهار نیمی از میدون رو طی می کنن . به دستور سرجوخه دو سرباز نیمکت چوبی رو در حاشیه دور میدون روی آسفالت میزارن. از وسط جوخه جوون نزاری که دو دستش بهم بسته شده، به سمت نیمکت هل داده می شه. ترس از چهره بیچاره می باره . به روی نیمکت درازش می کنن . دمر می خوابه. سرجوخه از روی کاغذ چیزی می خوونه. جوون صورتشو به سمت حوضچه وسط میدون می گردونه. سرباز درشت هیکلی شلاقو از سرجوخه می گیره. دور میدون جمعیت به تماشا ایستاده. هم ترسه هم هیجان. نفسها در سینه حبس و لبها خشک و برق در چشمان. خورشید اون بالا. ضربه اول فرود میاد. شلاق از چرم کبوده. درازتر از کمربند پدر. پهن تر و ضخیم تر. جوون نعره دلخراش می کشه . شونه ام رو دستی می فشره. دست درشت و گرم پدر.

با هر فرود شلاق، جوون نزار فریاد می کشه، صدمتر به جنوب، نسیم نیمروز تابستون، صدای ناله جوون رو به گوش دستفروش های پارک شهر می رسونه. علی آقا واحد از باجه چوبی اومده بیرون، زل زده به جوون. در جوی پهن، آب شفاف از رو تشتک های آبی و قرمز پپسی رد می شه.

جوون نزار رو از نیمکت بلند می کنن . نای ایستادن نداره. دو سرباز به فرمون سرجوخه دو سوی نیمکت رو می گیرن. یک ـ دوـ سه ـ چهار. میدون از جمعیت خالی می شه. مامورای آتش نشانی شمال میدون به سرکار برمی گردن.
خورشید از اون بالا، با دوازده ضلع و زبونه، به هشت گنبد اطراف میدون حسن آباد می تابه. سینما میهن پوستر بزرگ «مردی که لیبرتی والانس را کشت» با شرکت جیمز استوارت رو به پیشونی چسبونده.

به مغازه پدر و عموها برگشتیم. خونه همون پشت بود سرکوچه علی آقا واحد از تشت پر از یخ بطری پپسی بیرون میاره. بطری کوچیک چاره زار، بزرگ شیشه زار، تو کوچه بچه ها مثل همیشه دارن می دون. پشت دیوار خونه ها قایم میشن. سوک سوک می کنن .

منیژه دختر توپول فلور خانم، با لپ های گلی و بازوان چاق، از پنجره طبقه دوم به ما نیگا می کنه. سوک سوک. علی آقا واحد تشتک نوشابه باز می کنه . ای چی. همه گاز از گلوی بطری توی هوا پخش می شه. گلوی من می سوزه. ای چی. فلور خانم پشت سر منیژه ظاهر می شه. نیم نگاهی به کوچه می کنه و منیژه رو به درون می بره. مبادا زیادی منیژه رو تماشا کنیم. یکی از عموها به دخترای پر ناز و نوز می گفت منیژه خانوم.

رو پشت بوم همسایه، اکبر کبوتراش رو دونه میداد. اون روز جرات نکرد اونا رو هوا کنه. کنار نخ باریک آب که از وسط کوچه می گذشت، جلو رفتم. یه طرف بچه ها که لی لی می کردند. زمین با زغال جدولی شده بود. چوب الک دولک تو هوا پر می کشه، جمشید می دوه و تا آخر نفس یکسره داد می زنه:
علی می گه زو…
نگاهم دوباره به نگاه منیژه افتاد. لپش مث آب نبات قرمز بود. موهای بلندش رنگ شکلات قهوه ای بود. ارمنی بودند. همه زنونگی دنیا تو هیکل فلور خانم بود. موهای بلند، چشمون درشت، سر و سینه سپید، لبای رژی.
بچه ها از کنارم می دون. مهوش کف دستشو می بوسه می گه «من موچم» و پای معلق در هوایش رو زمین می زاره. می دوه به سمت خونه. همیشه وسط بازی جیشش می گیره.

منیژه از اون بالا تماشا می کنه . علی آقا واحد تشتک پپسی باز می کنه . داوود از پشت در میاد بیرون. بچه ها مث دسته پرستوها می دون به سمت او. داوود آهنگین می خوونه:
یااله، یااله، من زن می خوام یااله.

دخترا پشت سرش تکرار می کن : یااله، یااله، ما زن می خوایم. یااله، همه با هم فریاد می کشن . ما زن می خوایم یااله. از ته کوچه سر و کله مراد دیوونه پیدا می شه، وسط کوچه می ایسته، به بچه ها زل می زنه، بچه ها از ترس به داخل خونه ها می دون و نبش دیوارا قایم می شن ، قلب همه تند تند می زنه، نکنه مراد پا به دنبالمون بزاره، وقتی مراد دور می شه بچه ها صداش می زنن: مراد دیوونه، کسی بهت زن نمی ده. برو دیوونه خونه. مراد دستشو به سمت سنگ و ماسه کف کوچه دراز می کنه، برمی داره، رو هوا نگه می داره، همه جیغ کشون می دون به داخل خونه:

ـ مامان، مامان، مراد دیوونه…
ـ دس از سر این بیچاره بردارین، یه دفه یه روز میزنه به سیم آخر و یکی از شماها رو می زنه شل و پل می کنه …
هیچ وقت پرتاب نمی کنه .تا حالا هرگز کسی رو نزده.
مراد دیوونه می رسه سر کوچه کنار باجه علی آقا واحد و خودشو جمع و جور می کنه. آهسته دور می شه . بچه ها می ریزن تو کوچه. لی لی. سوک سوک. من زن می خوام یااله.

جوانان زیر آفتاب! هنوز گرمای خورشید را حس می کنید؟
می تابه به همان داغی. به داغی تنور سنگکی.اشک می ریزه مث مادر مراد دیوونه. می خنده مث فلور خانم مادر منیژه. می سوزنه مث جرعه پپسی. می تابه همون طور که اون روز در میدون حسن آباد بر سگگ شلاق سرجوخه.

مادر صدا می کنه . قصه می گه تا زودتر بخوابیم. قصه ملک جمشید و ملک خورشید و ملک خاتون. قصه بزبز قندی. پلکها سنگین می شن. «کی دوشنبه می شه بریم خونه عمو جون مسعود تلویزیون ببینیم. سریال فراری، کارآگاه خصوصی.» خواب غالب می شه. صدای مادر در باد می پیچه:
ـ یه کاسه ماست بگیر و دوزار یخ و دو تا نون سنگک. امروز ناهار ماست و لبو داریم.
صدای پدر در بعدازظهر جمعه میاد:
ـ بگیر بخواب بَ بَم.

صدای چیک چیک آب. تو حوض حیاط کوچیکه. صدای اخبار ساعت دو رادیو میاد:
«در حمله بمب افکن های ب ـ پنجاه و دوی آمریکا، چهل ویت کنگ در شمال دلتای مکونگ کشته شدند.» صدای سرفه مادربزرگ میاد. سیگار هما 50 تایی می کشه و برونشیت مزمن داره. سرطان ریه گرفت و ما نمی دانستیم. در 50 سالگی مرد. خاله آبجی تا صبح بالای جثه نحیفش که با بارچه سفید پوشیده شده بود، قرآن خووند.

مامان بزرگه فردا صبح رو پله های جلو اتاق وسطی نشسته بود و سرفه می کرد. مگه دیروز نمرده بود؟

ظهر تابستونه. آفتاب از اون بالا سخت می تابه. دوزار یخ می خرم. تا به خونه برسم نصفش آب شده و قطره قطره از زنبیل رو زمین ریخته. مامان بزرگه از رو پله ها صدام می زنه: «دون گنجشکا یادت نره. کفترا گرسنه نمونند. ایشااله عاقبت به خیر بشی پسرم. بدو از سر بازارچه یه قوطی همای پنجاه تایی بگیر.

آفتاب افتاده رو ساروچ پاشویه. تو کوچه سایه کف زمین دراز می شه. کوچیک می شه. صفر می شه. آفتاب می تابه بر خاک کوچه. بر آجرهای نم کشیده. بر کاگل طلایی دیوار.

مراد دیوونه سر کوچه است. کاری نداره، با خودش بازی می کنه. منیژه از پنجره نگاه می کنه. مادرش فلور اونو تو می کشه. مهوش باز وسط بازی جیشش گرفته. علی آقای واحد تشتک پپسی باز می کنه. گلوم می سوزه. بچه ها همه زیر آفتابند. 

Loading Facebook Comments ...