جوانان زیر آفتاب

قسمت چهل و یکم: ایستگاه اتوبوس آبسردار

پ پ پ

زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله،
چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***



آگهی

از فلکه دوم نیروی هوایی تا چهارراه آبسردار در خیابـون ژالـه بـه بازوی بلورین زن میانسالی می مانست که نبض زندگی در رگ های آن منظم می زد.

نیروی هوایی محله تازه سازی بود که هر روز تعداد بیشتری از خانواده های جوان و مشتاق زندگی جدید را به خود جلب می کرد.

در این مسیر، هر روز چندهزار دختر و پسر نوجوان و تازه بالغ با اتوبوس در تردد بودند تا به دبیرستانهای بزرگ و نسبتا معروف خیابون ژاله و چهارراه آبسردار بروند: دخترانه اسدی، پسرانه هدف 3، پسرانه آذر، دخترانه آذرمیدخت شرقی، مدرسه اتفاق که ویژه یهودیان بود و دبیرستان آمریکایی ها.

***

داخل اتوبوس، چهره های آشنا، گرمی بلوغ، دخترا با موهای صاف و بلند، کلاسور زیر بغل، صفحه فروشی سرکوچه بهنام، ساندویچ فروشی شریفی، دید زدنای پنهونی، تماس ناخواسته دستا روی میله های اتوبوس، خنده های ریز دخترا، صدای جوجه خروس پسرا…
فلکه دوم اول خطه، چارراه آبسردار شلوغترین ایستگاه، میون این دو، ایستگاههای کوچکتر، چارراه کوکاکولا، صد دستگاه، سه راه سلیمانیه، ایستگاه حمام، چارصد دستگاه، سه راه شکوفه، میدون ژاله، ایستگاه بهنام، چارراه آبسردار…

چهار و ربع بعدازظهر مدرسه ها تعطیل می شن، همه به سمت ایستگاه آبسردار. اتوبوسای یه طبقه و دو طبقه خالی میان، پر میشن، میرن، ازدحام صدها دختر و پسر، جوونای لات هم از محلات دیگه به جمع اضافه می شن، برا دختربازی میان، قبل تعطیل شدن مدارس میان، آخر از همه میرن، برا پسرای دیگه سرو گردن می کشن. دنبال دردسرن، رو ببینن متلک می گن، گاهی با اعتراض دخترا روبرو می شن، بعضی بجه ها خواهر و برادر و فامیلن، مث کوشان دوست من، دخترعموش مدرسه اسدی درس می خوونه…

اونروز کلاس دیرتر تعطیل شد، با کوشان ساعت چهار و نیم به ایستگاه رسیدیم، همهمه و اضطراب، لاتا دعوا راه انداختن، کلمه چاقو به گوش می رسه، دخترا مضطربن، پسرا خونشون به جوش اومده، لاتا عربده می کشن و تهدید می کنن، از دخترعموی کوشان می شنویم لاتا چاقو نشون دادن و بعد پا به فرار گذاشتن، تب خشونت بالا گرفته، پسرا همه سو رو زیر نظر دارن، صحبت از دعواهای بعدی است، خط و نشون کشیدنها، قیافه همه آشفته است، چهره بعضی دخترا از شرم و اضطراب سرخ شده.

مقابل دبیرستان اسدی، نگاههای گرم، شرم آگین، معنادار، کلمات داغ تب دار، شلیک خنده های هوسناک، به در گفتن تا دیوار شنیدن ها، متلکه یا تعریف یا گله از بی اعتنایی «او»، بی پروا…
فرشید تو کلاس از جیبش کبریت بغلی درمیاره روی جلد کبریت، عکس فرشید کنار یه دختر، به سرعت کبریتو تو جیبش می ذاره، حس کنجکاوی ما بالا میگیره، میگه دوست دخترشه، دوست دختر!ً

به اصرار دوباره کبریتو نشون می ده، چهره دختر آشناست، تو پیاده رو خیابون ژاله دیدیمش، از دخترای مدرسه اسدیه..
یه روز عصر با فرشید به سوی ایستگاه آبسردار می ریم، دختری از روبرو پیدا میشه، چشماشون به هم دوخته می شه، برقی در فضا عبور می کنه، فرشید فراموش می کنه از چی داریم صحبت می کنیم، دختر نگاهشو از فرشید برمی داره، فرشید با دست به من می زنه، زیر گوشی می گه: «شناختیش؟»
فریده است، همون دختری که عکسش کنار فرشید رو جلد کبریت بود.

فریده و فرشید با هم دوست شده بودن، با هم عکس گرفته بودن، به هم علاقه داشتن، اما جرات نداشتن جلو بچه ها راحت با هم حرف بزنن، هنوز زود بود.
نگاههـا رد و بـدل می شه، کلمات زیر لب زمزمه می شه، چیزایی به سرعت به همدیگه داده می شه، همه احساس گناه می کنن، دارن سنت می شکنن.
کوشان دوست نزدیک منه، هر دو هر روز با اتوبوس می ریم، باباش فولکس قورباغه ای داره، صبحا می رسونش، اما عصرا با هم با اتوبوس برمی گردیم، پسر خوبیه، متفاوته، خانواده اش هم همینطور، هرگز نفهمیدم چرا، دیواری اونا رو از بقیه جدا می کنه، شاید مذهب دیگه ای دارن، هیچوقت نپرسیدم…

هر روز با کوشان به ایستگاه می ریم، نیم ساعتی می ایستیم، اتوبوسا خالی میان و پر می شن و میرن، انبوه دختر و پسر، هر کدوم در حال و هـوای خـود، چشمای نوجوون همه چیزو می بینن، فرم لباسا، مدل موها، رنگ چهره ها، رو جلد کلاسورا، عکس خواننده ها، تختی و محمدعلی کلی.
دخترعموی کوشان اسدی میره، اونم با دوستاش به ایستگاه میاد، به هم سلام می کنیم…
در محله آبسردار تهرون، گفت و گوهای من و کوشان، به خاطر دخترعموش اسم بعضی دخترا رو می دونه، اسم خیلیا رو هم نمی دونیم، فقط هر روز می بینیمشون، بسته به ظاهر و رفتارشون نظری نسبت به هر کدوم داریم، یکی زیباتره، یکی خوش لباس تره، یکی درس خونتره، یکی خوش ناز و اداتره.

به دخترا نمره می دیم، یکیشون خیلی زیباست، موهای بلند و صاف و روشن، چشمای درشت و بادومی، بینی خوش تراش، قدی نسبتا بلند، کلاسورای قشنگی زیر بغل می گیره، با عکس خواننده های غربی، کمتر با کسی حرف می زنه، آروم میاد و آروم میره، عقب اتوبوس می ایسته، مث دخترای مدرسه آمریکایی هاست، گونه ش می درخشـه، بـه اتفـاق کوشـان به این نتیجه می رسیم که قشنگترین دختر میون همه دختراس، باید براش اسمی بذاریم. کوشان «ویتامین آ» رو پیشنهاد می کنه، از اون پس اسمش می شه «ویتامین آ.»

«ویتامین آ» شبیه شاهزاده های کیهان بچه هاست، مهربـون و محـزون، با کسی حرف نمی زنه، نمی دونه که ما چه احترام و علاقه ای بهش داریم، بالاخره پی می بره کوشان توجه خاصی بهش داره، گاه لبخندی می زنه، اما کی جرات داره به او نزدیک بشه؟
وقت سوار شدن به اتوبوس، میون ازدحام، کوشان خودشو به ویتامین آ نزدیک می کنه، به زیرکی فضایی ایجاد می کنه تا او راحت تر وارد اتـوبـوس بشـه، ویتامیـن آ متـوجـه می شه، بـرمی گرده بـه کوشـان نیگـا می کنه، لبخنـد می زنه، او کجایی بود؟ اصلن فارسی می دونست؟
کوشان و من برا دخترای دیگه هم اسم می زاریم، ویتامین سی، ویتامین بی، هرگز دختر دیگه ای رو در گروه ویتامین آ جا نمی دیم، کوشان اولش حتی نمی خواد نام ویتامین بی به کسی بده بالاخره رضایت میده یکی رو ویتامین بی 12 اسم میذاریم.

روزا تو مدرسه، بین کوشان و من گفت وگوهای کوتاهی در میگیره، از ویتامین ها صحبت می کنیم، بقیه سر در نمیارن، کوشان هر روز آخرین خبرا رو درباره ویتامین آ به من می ده، اگه روزی موفق به دیدن او نشه تمرکزشو از دست می ده…
تک و توک، بعضی پسرا جرات می کنن و به دخترا نزدیک می شن، سعی می کنن حرف بزنن، جملات کوتاه، اونایی که جسورترن بالاخره با هم دوست می شن، داخل اتوبوس گاهی دست همدیگه رو می گیرن.
کوشان نگرونه، دنبال ویتامین آ می گرده…

روز بعد، همه دلواپس حوادثی هستن که قراره تو ایستگاه اتفاق بیفته، ساعت چهار و ربع، مضطرب و نگرون، با کوشان به سمت ایستگاه می ریم، متوجه ماشین بزرگ و عجیبی می شیم که چند متر بالاتر از ایستگاه پارک کرده، مث ماشینای زندون، اونطرف خیابون هم دو ـ سه ماشین پلیس پارک کردن، اطراف ماشین بزرگ، چندین مامور ایستادن و بچه ها رو برانداز می کنن، بچه هایی که قبلن تو ایستگاه بودن، برا بقیه تعریف می کنن که چطور مامورا اون چند جوون لات و دردسرسازو به داخل ماشین میبرن…
اتوبوسای خالی میان، اما کمتر کسی سوار می شه، همه منتظرن ببینن چی می شه، شایعاتی سر زبانهاست، می گن از پسرای لات چاقو و پنجه بکس گرفتن، دخترا با وحشت به پسرا نیگا می کنن، کوشان چشم بـه راه ویتامیـن آسـت، سرانجام از راه می رسه، سوار یکی از اتوبوسا می شه و بی اعتنا به اونچه در اطراف می گذره، می ره.

ناگهان، در عقب ماشین بزرگ باز می شه، جوونای لات یکی یکی پیاده می شن، جمعیت با دیدن اونا بی اختیار هو می کشه، رو سر هر کدوم نوار پهن سفیدی دیده می شه، مامورای پلیس با ماشین سلمونی یه باند از موهای اونا رو برداشته تیغ انداختن، جوونای لات سر به زیر دارن، چاره ای ندارن جز اون که زودتر به آرایشگاه برن موهاشونو از ته بزنن، جمعیت بلندتر هورا می کشه، لاتا به سرعت گم می شن، تا مدتها بعد در پیاده روهای خیابون ژاله، بچه ها درباره این ماجرا صحبت می کنن، سر و کله اونا تا سال بعد پیدا نمیشه…
کوشان نوژن، فرشید محسنی، و «ویتامین آ» نیز از جوانان زیر آفتاب بودند.

Loading Facebook Comments ...