جوانان زیر آفتاب

قسمت چهل و چهارم: دیلایلای

پ پ پ

زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله، چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی، صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***

فلکه دوم نیرو هوایی اول خطه.
بزرگترین میدون تهرون در اون زمون، فقط وقتی میدون شهیاد ساخته شد از آن بزرگتر بود.
فرح آباد نیرو هوایی خیابونی از میدون ژاله به سمت شرق، بعد چندین ایستگاه به صد دستگاه و چارراه کوکاکولا می رسه.
خیابون کوکاکولا به سمت جنوب هنوز خاکیه، چن بار با بچه ها دنبال ماجرا راه می افتیم و در اون خیابون خاکی به سمت مزارع صیفی میریم تا میرسیم به اونجا که اثری از آدمیزاد نیس، عوعوی سگا و عرعر خرا.
خیابون کوکاکولا به سمت شمال، شلوغ ترین محله نیرو هوایی، هر چیه میری به آخرش نمیرسی، دهها فرعی از دو سمت منشعب میشه، صدها مغازه کوچبک و بزرگ تازه باز شده، عصرا پر مشتری.
زاویه جنوب غربی چارراه، کارخونه کوکاکولا، مردم تو پیاده رو از پشت پنجره پر شدن بطریا رو با شگفتی با دهن باز تماشا می کنن، اهَرما در نقش ربات های اولیه بطریا رو بلند می کنن، پر می کنن، به سمت تسمه نقاله باز می گردونن و آخرتو جعبه قرار میدن، اتوماتیکه، چن کارگر بر این سیستم خط تولید نظارت می کنن، نوشابه ها به دو رنگ، مشکی و نارنجی.
زاویه شمال شرقی چارراه، سینمای بزرگی باز میشه به نام پانوراما، فیلمای خارجی نشون میده، در پیشونی سینما، چیزی شبیه سفینه فضایی، از فلز کهنه، شبا رگه های نازک نئون از درون اونو روشن و رنگی می کنن.
بلافاصله بعد چارراه، به سمت شرق، ضلع جنوبی فرح آباد، مجموعه خونه های آجری تازه ساخته شده، خونه های بانک رهنی، محله خلوت با خیابون بندی درست، خانواده های نسبتا مرفه.
و در ضلع شمال، پنج خیابون به سمت شمال منشعب می شن، خیابونای اول تا پنجم نیرو هوایی، خیابون پنجم اصلیه، اول به فلکه اول و بعد به فلکه دوم میرسه.

فرح آباد، بعد خیابون پنجم، به بیابونای قصر فیروزه منتهی میشه، منطقه ای که فقط روزای سیزده به در جمعیتی در اون دیده می شه.
ما در فرعی هشتم زندگی می کنیم، حد فاصل خیابون سوم تا فلکه دوم، خاکیه، اتاق من در طبقه دومه، پدر از سفر لبنان و سوریه یه کیف جیمز باندی برام سوغات میاره، در اصل ضبط صوت ریل و رادیوست، به زودی روی موج رادیوی اون ایستگاهی رو پیدا می کنم که بیست و چهار ساعته آهنگای خارجی پخش می کنه، در فواصل آهنگا گویندگان زن و مرد مطالب و اخبار کوتاه به انگلیسی میگن.
رادیو ضبط جیمز باندی به بزرگترین سرمایه من تبدیل میشه، بدون اون زندگی معنایی نداره.
رادیو آمریکای تهرون، پنجاه هزار آمریکایی در ایرون زندگی می کنن.
رادیو رو روشن می کنم، از پنجره به آسمون آبی و خیابون خاکی و خونه همسایه ها نیگا می کنم.
ترانه هایی رو مدام پخش میکنه، دیلایلای تام جونز Delilah ، کواندوی انگلبرت همپر دینگ Quando Quando ، و آهنگ پر از غم و افسوس گروه Animals که هنوز هم اشکمو درمیاره: The House of the Rising
این آهنگو روی نوار ریل دستگاه ضبط می کنم، شب و روز گوش می کنم:

The House of the Rising Sun

There is a house in New Orleans
They call the Rising Sun
And it›s been the ruin of many a poor boy
And God I know I’m one

My mother was a tailor
Sewed my new blue jeans
My father was a gamblin’ man
Down in New Orleans

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk

Oh mother, tell your children
Not to do what I have done
Spend your lives in sin and misery
In the House of the Rising Sun

Well, I got one foot on the platform
The other foot on the train
I’m goin’ back to New Orleans
To wear that ball and chain

Well, there is a house in New Orleans
They call the Rising Sun
And it’s been the ruin of many a poor boy
And God I know I’m one

کیف سنگینه، کنار دسته ش، چن دکمه فلزی نقره ای به اندازه عدس داره، با اونا می تونی ضبط و رادیو رو روشن و خاموش کنی.
کیفمو می برم مدرسه، تو حیاط کنار بچه ها، یکی از دگمه ها رو فشار می دم، ناگهانی صدای موزیک همه رو غافلگیر می کنه:
آهنگی از گروه The Doors:

Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire

معنیشو نمی دونم، از غافلگیر شدن بچه ها هیجونی می شم.

همسایه دیوار به دیوارمون، حسن آقا مزینانی، کارخونه روغن نباتی جهان کار می کنه، عاشق فوتباله، جمعه ها میره امجدیه، اون سال تابستون در جام باشگاههای ایرون، به علاقمندان فوتبال، ده دستگاه اتومبیل پیکان جایزه می دن، یکی از اونا به قید قرعه به حسن آقا مزینانی می رسه، حسن آقا یه برادر زن داره به نام محمود، با اونا زندگی می کنه، همافره، رو هلی کوپتر کار می کنه، برا دو سه ماه ماموریت آموزشی محمودو می فرستن آمریکا، وقتی برمی گرده منو به خونه شون دعوت می کنه، چند تا صفحه سی و سی و سه دور آورده، رو گرامافون میزاره، آهنگای آمریکایی، بعضی هاشو رو نوار ریل ضبط می کنم، خواهرم از یکی از اونا خوشش میاد، اونقدر گوش میده و تکرار می کنه که از بَر می شه، دبستان مهر میهن درس می خونه، چسبیده به فلکه دوم نیرو هوایی، تو مدرسه جشن روز مادر می گیرن، تو جشن خواهرم این ترانه جون بایز رو می خوونه، بدون این که معنای یه کلمه از اونو بدونه.

تو خونه اما ترانه های ایرونی گوش می دن، شبا مردم پای تلویزیون مهستی و حمیرا می بینن، گوگوش و داریوش می شنون، «شب بود بیابون بود زمستون بود» فریدون فرخزاد.
حالا دیگه مادربزرگا و پدربزرگا هم گوگوشو می شناسـن، همه خانوما میخوان ببینن او چی می خوونه، چی می پوشه، چگونه آرایش می کنه، حتی در خونواده های سنتی هم پچ پچ می کنن:
«گردنبندشو دیدی؟ پارچه لباسش از ژورژته.»
تا گوگوش میاد، خواهرم مادرو صدا می کنه، مادر که خیلی کم آشپزخونه رو ترک می کنه، جلو تلویزیون به گوگوش خیره می شه، میگه موهاشو رنگ کرده، میگه اصلن آرایش نیاز نداره.
من میرم طبقه دوم آهنگای رادیو آمریکا گوش کنم، تام جونز آهنگ دیلایلای می خوونه:

Why, why, why, Delilah
My, my, my, Delilah

Loading Facebook Comments ...