جوانان زیر آفتاب

قسمت چهل و پنجم: فاجعه اتوبوس دو طبقه در نیروهوایی

پ پ پ

 زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله، چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی، صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***

صبح اول وقت، مادر صدا می زنه: دیرت نشه!
پا می شم، آب به صورت میزنم، چای شیرین و کره عسل، رادیو طبق معمول روشنه، آگهی های تجارتی:
ـ مامان جون امروز
روغن نداریم
روغن بهتر از
روغن شاه پسند نداریم!

ـ اصفهون اگه نصف جهونس
شاب لورنس خودش همه جهونس!
پدر منتظر اخبار ساعت هفت:
ـ محمدعلی کلی در مقابل سی و پنج هزار تماشاچی موفق شد در راند سوم در استادیوم هوستون، کلیوند ویلیامز را ناک اوت کند، در تاریخ بوکس جهان تاکنون هیچ مشتی به سنگینی مشت کلیولند ویلیامز نبوده، پیروزی محمدعلی در راند سوم برای همیشه در تاریخ ثبت خواهد شد.
لباس می پوشم، کیفو زیربغل میذارم، خداحافظ!



آگهی

در آهنی رو پشت سر محکم می بندم. از خیابون هشتم به سمت فلکه دوم، کمتر از دویست قدمه، دخترا و پسرا از هر طرف به سمت ایستگاه، ایستگاه مث همیشه شلوغ، دویست ـ سیصد نفر تو صف.
بعضی هنوز خواب آلود، بعضی در حال گفتگو، اینجا سر خطه، اونطرف خیابون درست روبروی ایستگاه، قهوه خونه بزرگ، اتوبوسای دو طبقه پشت سر هم می رسن، هر اتوبوس یه راننده داره، یه شاگرد راننده، رئیس خط منتظره تا راننده ها پیاده شن، تعرفه رو به او بدن تا امضا کنه.

راننده ها از فرصت استفاده می کنن، به قهوه خونه رفته به سرعت یه چای قند پهلو می خورن، بعد سمت اتوبوس دویده، سوار اتاقک راننده می شن، شاگرد رو پله وا می ایسته، دستگیره رو می گیره، راننده گاز می ده، پنجاه قدم پیش می ره، یه دور صدو هشتاد درجه می زنه، برمیگرده میاد ابتدای صف شلوغ، یه فوج از بچه ها بلیط شونو به شاگرد میدن، سوار می شن، وقتی هر دو طبقه حسابی پر شد، اتوبوس راه می افته، به سمت خیابون فرح آباد و از اونجا به راست، به میدون ژاله و چارراه آبسردار و مدارس هدف و اسدی و آزرم و…

گاهی، وقتی اتوبوس می رسه، راننده یه سر میره به سمت قهوه خونه، تعرفه رو میده شاگرد راننده تا از رئیس خط امضا بگیره.
یکی از این شاگرد راننده ها ممده، جوونی لاغر و قد بلند، پسر زیاد بدی نیست، جاهلی حرف میزنه، جلو دخترا ژست می گیره و رو شونه پسرا میزنه: بلیتتو ندادی یالا بده!
خیلـی مغـروره، مدتهاسـت هـر روز صبـح می بینمش.

***

امروز اتوبوسا دیرتر می رسن، انبوه بچه ها منتظرن، نگرونند مبادا دیر برسن، بعد از تاخیر، اتوبوس بعدی می رسه، دور میزنه، جلو صف می ایسته، بچه ها هجوم میارن، اتوبوس دو طبقه بیشتر از هفتاد ـ هشتاد نفر ظرفیت نداره، بعضی این جلو بلیتو به شاگرد میدن و میرن از در باز عقب سوار می شن، امروز با فشار بیشتر، تقریبا به هم آویزون می شن، دویست ـ سیصد نفری هنوز جا موندن، بعضی می خوان از در عقب آویزون شن، شاگرد راننده از جلو داد می زنه که دیگه بسه!

راننده می خواد درا رو ببننده اما در عقب بسته نمی شه، آخرین نفر منم که آویزون می شم، شاگرد راننده فریاد می کشه: «بابا اینقدر فشار ندیدن، اتوبوس بعدی رسید.»، گوش کسی بدهکار نیست.
در همون حالت، دستمال سفید از جیبم می افته رو اسفالـت خیابـون، به سرعت خودمو رها می کنم، دستمالو از زمین برمی دارم، تو جیب می ذارم، با خود فکر می کنم «یه اتوبوس دیگه از اون طرف به ایستگاه رسیده، وقتی دور بزنه من اول صفم.» آخرین لحظه تصمیم می گیرم، چند قدمی به سمت اتوبوس اول که تقریبا راه افتاده، می دوم و جست می زنم و خودمو به بقیه آویزون می کنم، نفسی به راحتی می کشم، راننده چن بار کلید کمپرس در عقبو می زنه تا عاقبت در بسته می شه، همه به هم فشرده شدیم.

نیم ساعت بعد، چارراه آبسردار پیاده می شم، زنگ خورده، راهی کلاس می شم، تو راهرو از جلو ویترینای لوازم آزمایشگاهی رد می شم، شیشه های پر الکل، توشون مار یا خرچنگ، یا جنین دو ـ سه ماه انسان که انگار داره انگشتشو می میکه …
هر کلاس هدف یه ساعت و چهل و پنج دقیقه است، ساعت ده، زنگ تفریح میون دو کلاس، میریزیم تو حیاط…
حس عجیبی تو فضا موج می زنه، سه ناظم مدرسه آقای رضایی و آقای اسفندیاری و آقای اصغر تهرانی آشفته به نظر می رسن، دنبال یکی دو تا از بچه ها می گردن، دلواپسی و دلهره، زمزمه و شایعه، حادثه ای اتفاق افتاده، هنوز کسی از کم و کیف اون خبر نداره، زنگ می خوره، به کلاس برمی گردیم.

چـن دقیقـه می گذره، مستخدم درکلاسـو باز می کنه، اسـم منـو می بـره، قلبم به قفسه سینه می کوبه، منو به دفتر احضار کردن، دبیر کلاس اجازه می ده برم.
تو دفتر، گوشی تلفنو به من می دن، تعجبم بیشتر می شـه، پـدره، از اون سوی خط حـال منـو می پرسه، باورش نمی شه که خودمم، چند جمله حرف می زنه تا مطمئن بشه، بالاخره قبول می کنه سالمـم، خیالـش راحـت می شه، گوشی رو می ذاره.

موضوع چیه؟ گرد دفتر میون ناظما و کارمندا گفتگوهای جدی جریان داره، همه دلواپسند، در ساعات ناهار، بین دوازده تا دو و نیم، حرفای تازه ای به گوش می رسه:
… در فلکه دوم نیرو هوایی، حادثه وحشتناکی روی داده، ساعت 7:30 صبح، یه اتوبوس دو طبقه، از کنترل خارج شده و به صف بچه ها زده و دهها دانش آموزو لت و پار کرده، حدود 13 دانش آموز کشته شدن!

تا عصر همه جزییات حادثه رو میدونیم: راننده اتوبوس دو طبقه به ایستگاه می رسه، تعرفه رو به نزد رئیس خط می بره تا امضا کنه، شاگرد راننده کـه همون «ممد» بوده، از فرصت استفاده می کنه و برا اینکه بچه ها زودتر به مدرسه برسن، شایدم به خاطر جلب توجه دخترا، بدون داشتن تجربه و گواهینامه پایه یک، پشت فرمـون دو طبقه می شینه، بدون اینکه جلوتر بره همونجا، به سرعت به سمت اول صف دانش آموزای منتظر دور می زنه، اما در آخرین لحظه، کنترل اتوبوس از دستش خارج می شه و میزنه به صف، دهها دانش آموز زیر اتوبوس می رن، چرخ اتوبوس داخل جوی آب می افته، و اتوبوس بالاخره متوقف میشه، حمام خون!

حداقل سیزده دانش آموز کشته شده بودن،
حادثه ساعت 7:30 صبح اتفاق افتاده بود، همون دقایقی که من به اتوبوس آویزون شدم و روانه مدرسه شدم، یاد آخرین لحظه ای می افتم که دستمال از جیبم افتاد و من پیاده شدم و دستمالو برداشتم و تردید داشتم برم یا منتظر اتوبوس بعدی بمونم، بازی سرنوشت، دویدم و آویزون شدم و رفتم، اما اگه می موندم؟ من جلوی صف بودم، ممد هم اتوبوسو به بچه های اول صف زده بود.

فردای اون روز عکسای بچه ها در روزنامه ها چاپ شد، چهره خیلی هاشون آشنا بود، تا مدتها اون تصاویر از خاطرم نمی رفت، محله غرق غم و ماتم شده بود، سیزده دانش آموز به خاطر حماقت یه نفر به زیر خاک رفتند و خانواده ها و دوستانشون عزادار شدند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید