جوانان زیر آفتاب

قسمت چهل و سوم: چه گوارا

پ پ پ

زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله، چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی، صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***



آگهی

از دو حیاط وسیع تو در توی هدف 3، صدای توپ میاد، آقا ماشاءاله داخل کیوسک سفید، بستنی قیفی و ساندویچ کتلـت و نوشابه یخی می فروشه.
خنده و های و هوی و قیل و قال، نصراله رجایی وارد حیاط می شه، کتاب و مجله زیر بغل، کم حرف می زنه،
ـ نصراله این چیه؟
ـ مجله نگین.
عبداله کنگرلو کیهان ورزشی می خوونه، صبح شنبه تو کلاس همه سرک می کشن ببینن چی نوشته، عبداله موحد بازم طلا گرفته، دارایی سه شاهین صفر، جلال طالبی دو گل زده، اون یکی رو اکبر افتخاری، طرفداری شاهین دلخورن، متلک می گن:
اکبر لجن…
بیژن حریری مجله فردوسی می خوونه، صفحه ماقبل آخر عکس سکسی می زنه، مقالات روشنفکری: هنر برای مردم یا هنر برای هنر؟!
بهروز سلطانزاده: هنر برا مردم!
از نصراله مجله نگین قرض می گیرم، تو اتوبوس می خوونم:

نصیحت نامه یک دوست
دکتر عنایت عزیز، به طوری که هر شب در کیهان می خوانی، روز سه شنبه پنجم امرداد ماه مجلس بزمی از طرف خداوندان روغن نباتی قو به نام «کنفرانس بهداشتی»! در هتل هیلتون تشکیل شد که در آن اجل علمای دهر و نخبه زعمای قوم و زبده نویسندگان و عمده دایرکنندگان مطبوعات شرکت داده شدند تا حرف مدعی را تصدیق کنند و به آنچه ادعا می کنند شهادت دهند.
در این بزم هر کس به فراخور «روی» خویش حرفی زده است. یکی به «تامین سلامت جامعه» بالیده و روغن کش های وطنی را با فورد آمریکایی مقایسه کرده و گفته «علت اینکه فورد به منتهای نفوذ و ثروت رسید» این بود که فورد ملت آمریکا را سواره «کرد»! در پایان ضیافت هم هر یک به فراخور وزن و حد خویش لقمه نانی به روغن مالیده و با سبیلی چرب «کنفرانس بهداشتی!» را ترک گفته اند.
دکتر جان، ترا به خدا قسم به این بزمها نرو. اگر رفتی از این رجزها نخوان.»
و در صفحه بعد:

دو هزار سال بعد…
…. دو هزار سال بعد اخلاق، عادات، احساسات، و همه وضع زندگی بشر به کلی تغییر کرده بود، آنچه را که عقاید و مذاهب مختلف در دو هزار سال پیش به مردم وعده می داد، علوم به صورت علمی درآورده بود، احتیاج، تشنگی، گرسنگی، عشق ورزی و احتیاجات دیگر زندگی برطرف شده بود، زندگی خانوادگی متروک و همه مردم در ساختمانهای بزرگ چندین مرتبه مثل کندوی زنبور عسل زندگی می کردند، ولی تنها یک دردمانده بود یک درد بی دوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بی مقصد و بی معنی بود.
از: س ، ک ل ل ـ (صادق هدایت)

منم می شم طرفدار نگین، از اون پس هر ماه می خرم.
کمی بعد نگین مطلبی چاپ می کنه از ماجرای تلخ به قتل رسیدن ارنستو چه گوارا در جنگل، عکسی از او با سیگار برگ بر لب، جوان، شجاع،خوش تیپ، مورد توجه زنان جوان، در پی به راه انداختن انقلاب در سراسر جهان…

تو اتوبوس نگین می خوونم، نصراله خر مگس می خونه، کوشان همچنان ویتامینا رو دسته بندی می کنه، بعضی دخترا کلاسور زیر بغل دارن، با عکس ب ب یا روی جلد مجلات سپید و سیاه و فردوسی …
کوشان علاقه ای به کتاب نداره، نصراله اما همش تو کتابه، به دخترا توجه نداره، از فروید حرف می زنه، به همه چیز انتقاد می کنه، پسر خوبیه، اهل مطالعه است، جزو شاگردای متوسط کلاسه، شاگرد متوسط تو هدف یعنی تیز و با هوش اما کم خوون، درست مث نصراله…
تو حیاط، زمینای بسکتبال همیشه شلوغن، سه زمین کامل و ده ـ پونزده حلقه، برا فوتبال زمین بزرگ فقط یکی، پنچ به پنج بازی می کنیم، گوشه موشه دو حیاط گل کوچیک…
بعضیا اهل بحثن، بهروز سلطانزاده و محمد مفیدی، چند نفری گوشه حیاط غرق صحبت می شن، منم بدم نمیاد، خبرای داغ پیش بهروزه، خانواده شون آذریه اما او همیشه فارسی صحبت می کنه، برادر بزرگش فنی تهرون درس می خوونه، ساعات بعد کلاس تاکسی میرونه، بهروز از طریق برادرش از سیاست خبر داره، خبرای خیلی جدی رو آهسته می گه: دانشگاه شلوغ شده، بچه های فنی اعتصاب کردن، گارد وارد دانشگاه شده…
از همه دقیق تر مهدی به حرفای بهروز گوش میده، مهدی خیلی غمگینه، سیاه می پوشه، خشم تو وجودشه، گاهی یه چیزایی می گه، با بهروز راحت تر صحبت می کنه، یه روز برا درس خووندن میریم خونه مهدی، میدون عشرت آباد، خونه بسیار بزرگ و قدیمی، چندین اتاق، گرد غم و سکوت همه جا نشسته، مادر مهربونی داره، باباش چند سال پیش مرده، دکتر بوده، خانواده دارای پنج پسر و یه دختر بوده.

مهدی مارو وارد یه اتاق کوچیک 2 در 3 می کنه، می گه: اینجا اتاق ممده!
یه چیزایی از بهروز شنیدم، مهدی پسر چهارمه، ممد سومی بوده، خیلی تو خودش بوده، کارای سیاسی زیرزمینی می کرده، تو یه درگیری کشته شده!
اتاق خلوته، میز کار و صندلی، و یه نیمکت باریک، فقط همین، مهدی درددل می کنه:
ـ ممد همیشه رو این نیمکت می خوابید، چیزی زیرش نمینداخت، بدون بالش و پتو، حدس میزد روزی به زندون بیفته، شکنجه بشه، می خواست به شرایط سخت عادت کنه.
یه چیز دیگه هم از اون اتاق خلوت یادمه، بالای اون نیمکت، رو دیوار، یه نقاشی کوچیک که با خودکار آبی کشیده شده بود، مهدی گفت نقاشی رو ممد کشیده، پایین نقاشی امضای ممد به چشم می خورد: درختی تنها در یک بیابان برهوت که سایه اش بسیار بزرگتر از شاخ و برگش بود.
یه درخت با شاخه های تو در تو و برگای تازه جوونه زده، پایینش امضای ممد و تاریخ!
مادر مهدی با چهره غمزده برا ما چایی آورد، در فاصله کوتاهی هم شوهر و هم پسرشو از دست داده بود.
تو خونه از رادیو همچنان اخبار جنگ ویتنام پخش می شه، بمب افکن های بی 52 هنوز دارن دلتای مکونگ رو می کوبن، تو آمریکا جوونا ریختن تو خیابونا تظاهرات می کنن.
بهروز می گه تو دانشگاه برکلی دانشجوها تلویزیون و یخچالها رو از خوابگاه ریختن بیرون آتش زدن، پنجره فروشگاهها رو شکستن، نصراله می گه تو ویتنام دارن بمب خوشه ای می ریزن…

روزا تو حیاط مدرسه هدف، یه گوشه بهروز و مهدی و نصراله از دانشگاه خبر میارن، گوشه دیگه همایون طباطبایی و بیژن حریری و چند تای دیگه از کت شش دگمه و موی بیتلی و شلوار پاچه تفنگی حرف می زنن…

تو اتوبوس داستان قتل فجیع چه گوارا رو که تو نگین خوونده بودم به نصراله گفتم. می دونست، دندونانشو فشار داد، پوزخند زد، اطلاعاتش کم نیسـت، داستان فیـدل کاستـرو رو تعـریـف می کنه، می گه چه گوارا دنبال انقلاب در سراسر آمریکای لاتین بود و راه خودشو از فیدل جدا کرد… و بعد لای کلاسورشو باز کرد: عکس چه گوارا!

 

Loading Facebook Comments ...