جوانان زیر آفتاب

قسمت چهل و دوم: مناظره

پ پ پ

زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله،
چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***



آگهی

دبیرای هدف، جدی از دقیقه اول، حضور و غیاب با شدت هر چه تمام.
آقای سرلتی دبیر طبیعی، دفترو باز می کنه، نفسها در سینه حبس، چشما پایین، «نکنه اسم منو بخونه!»
بالاخره آقای سرلتی اسم یکی رو می بره، بقیه نفسی به راحت می کشن.
رفتار دبیرا زیر ذره بین بچه هاست، هر کدوم جای خود دارن، نکته ای دارن، تکیه کلامشون توسط بجه ها تکرار می شه.
در مورد بعضیا نامردی می شه، مثلن آقای رودپیما، دبیر ادبیات، در سالروز تولد شاه، صبح در صحن حیاط، مقابل اجتماع بچه ها، پشت میکروفن، جملاتی در وصف شاه می گه… زمزمه، شایع می شه ساواکیه، کو دلیل و مدرک؟
پسرش شاپور تو کلاس ماست، خیلی آقاست.
آقای سرابی دبیر درس نجاری، کلاگیس میزاره، از اونجا فهمیدیم که روزی تو کارگاه نجاری کلاگیسش به گوشه ای گیر می کنه، سر صاف و براقش نمایون میشه، بچه ها میزنن زیر خنده، شـاد و مهربونـه، تـو کارش استاده، ناراحت می شه، سوژه جدیدی برای بچه ها، آقای سرابی تمسخر بچه ها رو تحمل می کنه، بالاخره از رونق می افته.
آقای رفیع زاده دبیر شیمی، پیر و فکور، با تسلط درس می ده، اما گوشاش سنگینه، بچه ها سو استفاده می کنن، یکی نکته ای می پرونه، شلیک خنده، پیرمرد برمی گرده، نگاه مهربونی داره، لبخند محزونی می زنه…
آقای نیکو دبیر عربی، یه روز صبح وقتی میایم داخل کلاس می بینیم رو تخته سبز از این سو تا آن سو نوشته شده:
«نی کو نی کو نی کو …»
کی می گه بچه های هدف حرف ندارن، یکی از بچه ها شورشو درآورده.
آقـای نیکو دبیر پر سن و سال محترم وارد کلاس می شه، متوجه تخته نمی شه، دفترشو باز می کنه، بچه هـا سر به زیر می خندن، آقای نیکو تعجب می کنه، درسو شروع می کنه، خنده های موذیانه ادامه پیدا می کنه، آقای نیکو، بالاخره نوشته روی تخته رو می بینه سخت به فکر فرو می ره… روز تلخی بود.

یه روز تو کلاس رسم فنی اتفاق عجیبی افتاد، یه دبیری آقای حسابی، پسر دکتر حسابی معروف، دبیری مسلط اما عصبی، معمولن رنگ صورتش پریده است، همیشه با شیشه شیر پاستوریزه میاد…
اون روز، یکی از بچه ها از پشت نیمکت ردیف سمت راست، وقتی آقای حسابی داره رو تخته چیزی می نویسه، دستشو رو دهنش می زاره و صدای بلند عجیبی درمیاره، شیشَکی می بنده، ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد!
سکوت!
آقای حسابی چشم از تخته برمی داره، آهسته به سمت بچه ها می چرخه، رنگ صورتش مث گچ، چشاش یه لایتناهی خیره، آتیش خشم از وجودش زبونه می کشه، فریاد می زنه:
ـ «کدوم مادر قحبه ای بود؟!»
نفسها در سینه حبس، زمین از گردش می افته، صدای حرکت ذرات گچ شنیده می شه، در و دیوار هم حادثه رو حس می کنن، سکوت سنگین حاکمه، تپش قلبتو حس می کنی، تازه متوجه می شی که چی گفته:

آقای حسابی با مشت می کوبه روی میز: «یه دقیقه وقت میدم تا خودش بگه!»
بازم سکوت، لحظات به سرعت می گذره، آقای حسابی قد راست می کنه، لباش می لرزه، دست چپشو به سمت ردیف نیمکت های سمت راست نشونه می گیره:
ـ «این سمت همه بیرون!»
پونزده دانش آموز نیمکتای سمت راست از جا بلند می شن، به اطراف می نگرن، در سر هر کدوم چیزی می گذره، بعضی مث من که ردیف جلو نشستیم اصلن نمی دونیم کی بود، فقط می دونیم صدا از نیمکتای عقبی اومد، زیر چشمی به عقبی ها نیگا می کنیم، بچه ها چشم از هم می دزدن، آقای حسابی دوباره مشت می کوبه: ـ «تا کسی که اینکارو کرده خودشو معرفی نکنه کلاس من تشکیل نخواهد شد، بیرون!»
با دست در کلاسو نشون میده.

پونزده نفر از بچه ها با سرای انداخته به زیر از کلاس می ریم بیرون، به سمت حیاط! غوطه ور در افکار:
کی بود؟ کی می دونه؟ چیکار باید کرد؟ نکنه از مدرسه بیرونمون کنن! حالا چی می شه؟
احساسات غلبه می کنه، چرا فحش داد؟ اونم چنین فحشی؟ ما چه تقصیر داریم؟ بد جوری اهانت کرد.

حادثه در بعدازظهر اتفاق افتاده، ماه رمضونه، بعضی از بچه ها روزه ان، تو حیاط پرسه می زنیم، کمتر حرفی رد و بدل می شه، منتظریم، سرانجام به دفتر فرا خوانده می شیم، به سمت اتاق بزرگ رئیس دبیرستان هدایت می شیم، آقای لطیفی با موی شونه خورده، صورت اصلاح شده، کت و شلوار و کراوات، پشت میز نشسته، آهسته وارد می شیم، مقابل او، با چند متر فاصله، کنار هم به ردیف می ایستیم، پونزده نوجوان با احساسات متضاد، حیران و مضطرب، مقابل رئیس یکی از بهترین دبیرستانای تهرون، آقای لطیفی قهرمان سابق تیم ملی کشتی.
بازم سکوت، بالاخره آقای لطیفی شروع به صبحت می کنه، لحن آروم و پدرونه داره، نصیحت می کنه، مقام معلم رو یادآور می شه، و بعد توصیه می کنه کسی که مرتکب این عمل شده خودشو معرفی کنه.

سکوت دوباره حاکم می شه، حرکتی از کسی دیده نمی شه، آقای لطیفی سرشو بلند می کنه، با لحن جدی تری صحبت می کنه، خطاب به همه از ما می خواد فرد خطاکارو معرفی کنیم. تصورش اینه که ما همه می دونیم، حتمن بعضیا می دونن، اما کسی پا پیش نمیزاره، بدون قرار قبلی، یه نوع همبستگی بین بچه ها دیده می شه، اونایی که می دونن حاضر نیستن دوستشونو لو بدن، اونایی که نمی دونن حاضر نیستن بگن «آقا ما نمی دونیم.»
انتظار، کسی لب باز نمی کنه، آقای لطیفی دوباره شروع می کنه: «معلم جای پدر شماست، مث پدر احترامش واجبه…»
فحشی که آقای حسابی داده در ذهنم تکرار می شه، با خود می گم: «کدوم پدریه که به بچه اش بگه مادر قحبه! اگرم بگه، دیگه احترامی نداره.»
حرفای آقای لطیفی به نظرم نادرست میاد، چرا متوجه نیست که آقای حسابی به ما فحش داده، اونم چنین فحش رکیکی!؟
با ادامه حرفای آقای لطیفی، احساساتم به جوش میاد، ناگهان نیم قدم جلو می زارم، تنها دانش آموزی ام که می خوام جواب بدم: «حتی اگه پدر ما هم باشه، نباید اهانت کنه!»
چی؟ بچه ها به سمت من خیره می شن، آقای لطیفی از اینکه بالاخره حرفاش موثر افتاده و کسی دهن باز کرده، ظاهرا خرسنده، در جواب می گه: «اما پدر آدم خیر آدمو می خواد، پدرای شما صب تا شب برا تامین خورد و خوراک و لباس و راحتی شما زحمت می کشن… »
جوابشو حاضر دارم: «خوب حیوانات هم برا غذا دادن به بچه هاشون زحمت می کشن!»
سکوت سنگین! بچه ها همه رو به سمت من، احساس ناخوشایندی در سرم غالب می شه: «مث اینکه همه دارن فکر می کنن اون صدا از من بوده!؟»
خونم به جوش میاد، رنگ آقای لطیفی سرخ شده، انتظار چنین جوابی رو نداشته، بعد کمی تأمل می گه: «یعنی می گی یه پدر وظیفه داره تموم عمر برا تغذیه بچه هاش جون بکنه و انتظار هیچ احترامی نداشته باشه؟!»
من که تازگی مطالبی درباره تولید مثل و زاد و ولد خووندم می گم: «اون شبی که برا لذت، همبستری انجام می شه، مسئولیت چنین زحمتی هم پذیرفته می شه، بهای اون لذت، این مسئولیته.»

آقای لطیفی کاملن جا خورده، او که همیشه آروم و خونسرده حالا لحن صداش تغییر کرده، و برافروخته حرف می زنه، دیالوگ سنگینی میون ما درمیگیره، بچه ها ایستاده در صف کنار هم، در سکوت گوش می کنن، بعضیا مطمئن شدن که مقصر اصلی منم. همین مسئله منو بیشتر منقلب می کنه، می خوام جواب همه رو بدم، آقای لطیفی آدم موقر و باتحربه ایه، لحن صداشو کمی نرم می کنه، از محبت پدرا به فرزندان می گه، من که به تازگی کتاب «پدران و پسران» ایوان تورگینف رو خووندم خیلی حرفا برا گفتن دارم:

ـ «شما می گید پدران به فرزندان محبت دارن، شما می گید معلما جای پدر آدم هستن، شما یک مدیرید، یک معلم باتجربه، اما الان نیم ساعته که ما اینجا سر پا ایستاده ایم، بعضی از ما روزه ایم، قبلش ما رو تو حیاط نگه داشتید، معلم ما بی دلیل به ما یه چنین فحشی داده، ولی ما اینجا سرپا ایستاده ایم و شما اونجا نشسته اید!»
با دست به ردیف صندلی های خالی در اطراف اتاق بزرگ اشاره می کنم، آقای لطیفی آدم با گذشت و فهمیده ایه، صداشو آروم می کنه، و می گه: «چه کسی به شما گفته نمی تونید بشینید؟»

انتظار نداره خیلی سریع من به حرفش گوش بدم، راه می افتم به سمت صندلیا تا بشینم، بقیه بچه ها بی حرکت ایستادن، و با ناباوری ناظر صحنه اند، همین لحظه در اتاق بزرگ باز می شه و آقای اصغر تهرانی ناظم طبقه سوم و داور بین المللی فوتبال که یکی از پاهاش کوتاهتره و برا همین همیشه می لنگه، وارد اتاق می شه، و تا می بینه من تنها دانش آموزی هستم که رو صندلی نشستم، عکس العمل نشون می ده، با لحنی عصبانی می گه: «کی به شما اجازه داده بشینید؟»
محکم و با اعتماد به نفس جواب می دم: «آقای لطیفی!»

ماجرا پیچیده تر می شه، آقای تهرانی به آقای لطیفی نیگا می کنه، آقای لطیفی با سر تایید می کنه، بچه ها زیر چشمی منو نیگا می کنن، حتما دارن با خودشون می گن «این بیچاره رو از مدرسه بیرون می کنن.» مشخصه آقای لطیفی و آقای تهرانی و بعضی از بچه ها فکر می کنن شخص خطاکار کلاس رسم فنی آقای حسابی که اون شیشکی محکمو بسته منم، جوابای تند و تیز من آقای لطیفی رو متقاعد کرده که گناهکار اصلی منم، من خوب می دونم خطایی نکرده ام، حتی نمی دونم خطاکار اصلی کیه، اگه می دونستم هم لو دادنشو نامردی می دونم.
دقایق به سنگینی می گذره، کسی به زبون نمی آد، زنگ تعطیلی دبیرستان مدتهاست خورده شده، کلاس خیلی وقته خالی شده، همه رفتن به جز ما حاضرین در اتاق بزرگ آقای لطیفی، و سرایدار مدرسه.
بالاخره آقای لطیفی جلسه رو پایان می ده، می گه: «برید به خونه هاتون، اما تا زمانی که شخص خطاکار رو معرفی نکنید حق رفتن سر کلاسو ندارید. اگه تا فردا صبح خطاکار مشخص نشه، همه از مدرسه اخراجید.»
خسته، تشنه، گرسنه و مضطرب از از دفتر بیرون میایم، دو سه تا از بچه ها که احتمالن خطاکار رو می شناسن، از سر دلرحمی به من نگاهی می کنن، شاید فکر می کنن: «بیچاره به خاطر جوابای تندش قربانی شد!»
از پیاده رو خیابون ژاله میام ایستگاه آبسردار، هوا غروب کرده، برخلاف معمول حتی یه نفر تو ایستگاه نیست، مدتی طول می کشه تا اتوبوس بیاد، ته اتوبوس، اضطراب و تشویش وجودمو پر می کنه، اگه بابام بفهمه!
اون شب جز تشویش چیزی از گلوم فرو نرفت، در کابوس به صبح رسیدم، صبح با فکر و جسم مستأصل راهی مدرسه می شم، با خوردن زنگ همه به جز ما پونزده نفر عازم کلاسا می شن، تو حیاط قدم می زنیم و منتظریم، بچه ها با هم حرفی نمی زنن، کلاغا با قارقار از بالای مدرسه رد می شن، عاقبت کار چی میشه؟
مقصر کی بوده؟

ناگهان آقای اصغر تهرانی لنگ لنگان میاد تو حیاط وسیع، مستقیم به سمت ما، می گه: «میتونید برید سر کلاس، مقصر اصلی خودشو معرفی کرد، ازش متشکریم.»
موقع عبور از کنار آقای تهرانی، نگاهمون به هم تلاقی می کنه، فرد خیلی محترمیه، اما هرگز تصور نمی کرد من بیگناه باشم.
شاهین زرپاک از بچه های نسبتا آروم کلاس اون روز سر کلاس رسم فنی اون صدا رو از خودش درآورده، شاید انتظار نداشته شیشکی اش اونقدر صدا بده! صبح اون روز، زودتر از همه به مدرسه اومده، رفته دفترو حقیقت رو گفته.
شاهین زر پاک هم از جوانان زیر آفتاب بود.

***

چند روز بعد، آقای لطیفی منو به دفتر خووند و گفت: «یه مسابقه مناظره میون دانش آموزای چهار دبیرستان هدف (سه هدف پسرونه و یه هدف دخترونه) برگزار می شه، تو کاپیتان تیم مناظره هدف شماره 3 هستی، حاضری؟!
با خوشحالی پاسخ مثبت میدم، می گه: «برو دو عضو دیگه تیم رو انتخاب کن!»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید