جوانان زیر آفتاب

قسمت چهلم: قد بلندای کلاس

پ پ پ

زمینای خاکی نیرو هوایی، فلکه دوم، خیابون سوم، صد دستگاه، چارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه را شکوفه، میدون ژاله،
چارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شیش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***



آگهی

شصت نفر بودیم، از یکِ یک تا شیشِ یک تقریبا چهل و پنج نفرمان پیوسته همکلاس بودیم. در طول عمر خود هیچ گروه دیگری ندیدم که مثل آن گروه، آنچنان سرشار از آرزوهای بزرگ باشند، و برای تحقق آرزوهاشان آن چنان تلاش کنند.

***

درسا مشکل، دبیرا سخت گیر، با یه بغل پلی کپی میان کلاس، کلی تکلیف به بچه ها میدن، هر روز با پوشه ای قطور از پلی کپی می ریم، روز بعد با تکلیف های انجام شده به مدرسه میایم، سرعت انتقال بچه ها بالا، نکته ها از نظرا پنهون نمی مونه، در نهان، مسابقه ای سخت و جدی، بین همه در جریان…

در آن سالها بعضی از بچه ها که سالای اول ضعیف بـودن، بـه قویترین بچه های کلاس تبدیل شدن.
احمدرضا محفوظ، سال اول با من و عبدالله کنگرلو رو یه نیمکت بودیم، حوصله درس خوندن نداشت، تو حساب و هندسه مشکل داشت، اما سالای بعد از قویترین بچه ها در ریاضی بود، بعد هم رفت دبیرستان البرز.
کاوه تقوی تفرشی، سالای اول بازیگوش بود، یه بار سیلی محکمی از دبیر ریاضی خورد، سالای بعد چنان در ریاضی پیش رفت که سخت ترین مسئلـه های ریاضـی رو از همـه سریعتر حل می کرد، همه حیرت می کردند، بعدها شنیدم به ناسا پیوسته.
نبض زندگی هم تند می زنه، مد، موسیقی، هنر، ورزش، فن مناظره، مسابقات هوش…
رضا بنی صدر (از بستگان ابوالحسن بنی صدر بود که بعدها اولین رئیس جمهور ایران شد) خیلی شیک پوشه، سالی یه بار می ره فرانسه، کت و شلوار و ادوکلن نامبر وان.
همایون طباطبایی خونه ش نزدیک مدرسه است، اولین کسیه که موهاشو بیتلی می زنه، با کت شیش دگمه مارو میبره خونه ش، صفحات 45 دور رو گرامافون میزاره، شروع به رقص می کنه، بقیه رو دعوت به رقص می کنه، تعریف می کنه که تو لندن دخترا چه جوری برا بیتلا خودشونو به آب و آتیش می زنن.

بهروز سلطانزاده، برادر بزرگش دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهرانه، اخبار دانشگاه رو برامون میاره، یه خبرایی اونجاست، برادرش در ساعات فراغت از درس، رانندگی تاکسی می کنه، بهروز خیلی حالیشه، بچه با معرفتیه.
مهدی ـ م خیلی غمگینه، خانواده شون سیاسیه، برادرش ممد عضو گروههای سیاسی زیرزمینی بوده، تو یکی از جنگ و گریزا کشته شده، بهرز و مهدی و من با هم صمیمی می شیم، از من بیشتر می دونن، به پیشنهاد بهروز فیلم قیصرو سه نفری می ریم می بینیم…
بچه ها به سن بلوغ میرسن، چارده و پونزده سالگی، قدا بلند می شن، ریش و سبیلا سبز می شه، بچه ها به ظاهر بیشتر توجه می کنن.
چه کسی گفته قد بلندا تنبلند؟
قد بلندا ته کلاس می شینن، بهروز حکیما درسش عالیه، بعدها استاد علم و صنعت میشه، سینا ابن سجاد صورتش جوش و غرور جوونی می زنه، اول از همه به سئوالای دبیرا جواب میده، موقع جواب دادن با جوشای صورتش بازی می کنه، پیاپی شاگرد اول یا دوم می شه، بعدها به آمریکا میره و چندین جلد کتاب علمی می نویسه، کتاباشو تو آمازون دات کام می فروشن،
نصراله رجایی دائم تو خودش فرو میره، درس نمی خوونه اما نمراتش عالیه، مجلات یغما و جهان نو سرکلاس میاره، با ادبیات ایرون آشناست. پسر عجیبیه، بیشتر گوش می کنه، گاهی چند کلمه حرف می زنه، تو اتوبوس موقع برگشتن به خونه به دخترا نیگا نمی کنه، کتاب فلسفه هگل می خوونه، نصراله بعدها به معماری ملی رفت.

غلامحسین ق. بچه با معرفتیه، وضع مالیشون خوب نیست، خونه شون نزدیک مدرسه است، صبح زود تو حیاط مدرسه معمولا اولین نفره که توپ بسکتبال به سمت حلقه پرتاب می کنه، پدرش مدتها قبل مرده، روزی به خونه شون میرم.
در کوچه های پیچاپیچ پشت دبیرستان هدف، در محله ای که هنوز سکونتگاه اعیان و اشراف ایران بود، وارد خونه غلامحسین می شم، قدیمی با دیوارهای ترک دار، مرا به طبقه دوم می بره، اتـاق بـزرگ مهمونخونـه، غلامحسینـو صدا می کنن، به اطراف مهمونخونه می نگرم، نسیم پرده های توری کهنه رو به هوا بلند می کنه، آفتاب بعدازظهر نفوذ می کنه، و بعد چشمم به کتابخونه چوبی بزرگ و کهنه می افته، صدها جلد کتاب.
روی فرش قرمز و نیمه پوسیده جلو می رم، کتابا با جلدای ضخیم، برجسته، از جمالزاده و فرانس کافکا، آلبرکامو و ژان پل سارتر، چخوف و ماکسیم گورکی، ژان ژاک روسو و برتراندراسل، دکارت و کانت.
کتابایی به زبونای غیرفارسی با جلد قرمز، رویشان اسامی غریب، مارکس، انگلس، لنین…
یکیشون رو برمی دارم، ورق می زنم، صفحه ماقبل آخر نوشته: کارگران جهان متحد شوید.

ناگهان دختر خانومی وارد مهمونخونه می شه، خواهر غلامحسینه، جوراب سیاه، لباس سیاه، روسری توری سیاه، و چشمونی مرطوب، یکی از اقـوام نزدیـک خانواده فـوت کرده، سلام می کنم، اومده کتابی برداره، متوجه می شه دارم کتابارو نیگا می کنم، گفت وگو بین ما بر سر کتاب، شونزده ـ هفده سال بیشتر نداره، اما معلومه صدها جلد کتاب خوونده، به من میگه برم برتولت برشت بخوونم.

غلامحسین سالای بعد از قویترین دانش آموزای ریاضی هدف شد. همیشه می خندید، مسائل ریاضی رو مث آب خوردن حل می کرد. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید