جوانان زیر آفتاب

قسمت چهاردهم: پدر

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد…
علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد…
جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج ممد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون…
کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***



آگهی

از سبزه میدون، میون بازار بزرگ، جلوی تیمچه حاجب الدوله، تا بازار عباس آباد، دنبالش می دوم . پدرم همه جا منو با خودش می بره . با قد کوتاه تند راه میره. دست منو محکم میگیـره . حرارت دستشـو می شناسم. از دست من گرمتره . همیشه نیم قدم ازش عقبم. زیاد عقب بیفتم منو دنبالش می کشه. یه وری می شم. پام گیر می کنه . میرم که با صورت بیام رو زمین که منو تو زمین و هوا کنترل می کنه. دستمو با غضب فشار می ده . نباید زمین بخورم .

اون اوائل، زمونی که اولین خاطره های ماندگار تو ذهنت نقش می گیره، مث آبی که موجهای دوارش کنار برن و محو بشن و صاف بشه، و تصویر لرزان ماه توش ثبات بگیره، اون اولین خاطره ها در بازار تهرون …
اون تجربه هایی که حواس شش گانه ات رو از ریشه تکون می دن، مث گرمای تن پدر، رنگ سرخاب مادر، طعم پولکی، لمس اسکناس یک تومنی نو در نوروز، بوی شمع تو حرم امام رضا…
همونجور که دنبالش می دوم، از چارسو کوچیک رد می شیم، می رسیم بازار عباس آباد، مسجد امامزاده زید، خش خش سلیفون که توپ ژرژت رو توش پیچیدن، کرپ ناز ژاپنی، فاستونی انگلیسی، چیت، کُدری، متقال …
جلو مسجد امام زاده زید راسته بازار پهن می شه، حجره ها بزرگ می شه، تجار بزرگ بازار قماش، حاج ممدحسن بنکدار، حاج احمد طاهباز، حاج فرج، این حاج فرج داره اون سوی بازار نزدیک مسجد شاه یه بازار جدید می سازه، بازار جعفری …
پدرم پیش حاج مم تقی اتفاق کار می کنه. حاج مم تقی ترکه. پدر یازده سال پیسش شاگردی کرده، ترکی رو همونجا یاد گرفته …

پدر توپ کرپ نازو باز می کنه، لباس فلور خانوم مادر منیژه از همین پارچه دوخته شده . کنار پدر آرامشه، هر جا که هست همونجا گرمه، رنگ خاکستری دور می شه. همه چیز طلایی می شه، قه قه خنده به هوا بلند می شه. به شاگرد حجره میگه :
«به خصم جوونیم بزنه که همین الان می خوای بری حمام، اما اول طاقه های ژرژت رو بچین تو قفسه، دیرت نمیشه … ای جدت کمرت رو بزنه، آدم که هر شب داماد نمی شه …»

کنار حوض مسجد امامزاده زیـد، پهنه دستشو می گیره زیر آب، و صورت منو می شوره. چنان کف دست پهن و درشتش رو سفت می کشه که احساس می کنـم صورتم پوسـت میندازه و دوباره به دنیا می آم، کف دستشو زیر چونه ام جمع می کنه. از تمیزی پسرش احساس رضایت می کنه. قدش کوتاه، جثه اش ریزه، اما دستای پهن و درشتی داره . 20 سال بعد، وقتی تو نقاشی های نقاشهای چپی، دیدم دست کارگرا رو درشت ترن از بقیه بدنشون می کشن، یاد دست پدر افتادم .

از کنار حوض، دور می شیم، وسطای بازار عباس آباد، چشمش می افته به یکی دیگه از دوستاش: «ای جد کمر زده، بازم گذاشتی نمازت قضا بشه، نمی تونی دخلت رو ول کنی؟»
دوستش قدوسی می زنه زیر خنده: «آقا مجتبی بازار خیلی کساده . یه عدل سنگین بلند کردم کمرم درد گرفته. دارم می رم خونه استراحت .»
«به خصم جوونیم بزنه اینـا همش بهانـه است، می خوای بری حمام …»
به اتفاق رضا ثقفی دوست دیگه شون که تازه از راه رسیده، سه نفری می زنن زیر خنده . من در اندیشه که: «حمام؟! »

چند وقت بعد با همین رضا ثقفی و قدوسی بلیط هواپیمای مشهد می خرند. بابام مثل همیشه منو همراه میبره.

توی هواپیما ملخی چهار موتوره می گن و می خندن . شوخی های حمومی. با هر جمله بابام شلیک خنده به آسمون . دوستانش عاشق شوخی های بابامند . با من با احترام رفتار می کنن . یکی شون به من میگه «شاپسر» . دوستای دیگه شم توی بازار می پرسن:
«ولیعهده؟ به به به ولیعهد آقا مجتبی.» از هر ده تا بازاری یکی شونم نمی بینم که پسر ارشدش رو همراه خودش بیاره.

غرش هواپیمای چهار ملخه کاری می کنه که گوشام میگیره و سرم سنگین میشه. پشت گردنم درد می گیره. طیاره تکونی می خوره، بابام میگه:
«قدوسی، قسم به اونکه بی دست و پا بلند میشه این تکونا مال چاه هواییه، میدونم یه جوریت می شه.»

طیاره یکهو می کشه پایین و توی دلم چنون خالی میشه که نفس بند می آد. چاه هوایی؟ آره می فهمم چی میگی بابا. ما داریم توی چاه به پایین کشیده میشیم. قدوسی رنگ صورتش سرخ شده. رضا ثقفی دستشو به دستگیره پشت صندلی جلو میگیره. بابام دست منو توی دست پهنش محکم فشار میده و رو به قدوسی که صندلی جلو نشسته:

«جد کمر زده، اونقدر معصیت کردی که حالا ملائکه هم به کمک ما نمیان.» قدوسی احساس خطر میکنه اما از شوخی های بابام علامت میگیرم که اوضاع زیاد هم بد نیست.
طیاره از چاه هوایی می آد بیرون. مهموندار میگه کمربندها رو ببندیم که داریم به مشهد میرسیم. از پنجره ملخ های هواپیما رو می بینم که تند میچرخن و نفیر میکشن.

تو مشهد با تاکسی میریم مسافرخونه بهار که بابام آدرسشو از تهرون گرفته. کارگر مهمونخونه اسمش یوسفه. یه اتاق بزرگ طبقه سوم به ما میده. از همون اول یوسف از شوخی های بابام سر به خنده می زاره. و هر چی که بابام و قدوسی و رضا ثقفی میخوان برامون می آره. اتاق از یه طرف به داخل آفتابگیر چهارگوش بزرگ باز میشه، جلوی همه اتاقا ایوونه، از پایین تا بالا، مسافرا تو اتاقا دارن از سفرشون حّظ میبرن. ظرفای آب و خربزه رو ایوونه، حوله و لنگ روی نرده های جلوی ایوونه، بوی عجیبی که بد هم نیست در فضای مسافرخونه به همه جا می تراوه، یوسف کارگر مسافرخونه آب و یخ می یاره، بابام ازش آدرس سرشیر خوبو می پرسه، یوسف به یخدون یونولیتی که بابام از تهرون آورده نیگا میکنه، کیف میکنه.

از تو بازار مشهد، از میون پارچه ها و مهر و تسبیح و جانماز و عطر و گلاب، میریم به سمت حرم، لب پاشویه وسط صحن همه دارن وضو می گیرن، مردم رو زمین جاجیم انداخته و بساط چای و سماور پهن کرده و کفشها رو زیر سر گذاشته و خوابیده اند. بابام به قدوسی میگه:
«جد کمرزده وضوت یادت نره.»
با همـون دســت پهـن و محکمش صـورت منو می شوره.

دم حرم شوخی کمتر میشه، کفش ها رو به کفشداری میدیم، از سطح مرمر لیز می ریم داخل، از همه طرف صدای دعا می آد، اذن دخول می طلبند:
السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا، یا قاضی الحاجات، یا ثامن الائمه…

روی فرش و مرمر جلو میریم و گاهی هم پا میزاریم روی چادر کدری گلدار زنا که همه جا نشسته اند. بایام یکی از اون جزوات رو برمیداره، و مثل همیشه تند میخونه. با یه دستش دست منو محکم گرفته. از رو درجه حرارت دستش می فهمم که تو چه حالیه. من به اطراف نگاه میکنم، پر از فرشه و آئینه های رنگی، نقش آدما توی آئینه ها، و شالهای سبز که از طاق حرم آویزونه، بوی عطـر و گـلاب میاد، پنجره هـای حرم، همه دستشونو به حلقه های نقره ای می مالند و صورتشون رو تکیه میدن و دعا می خونن و گریه و زاری میکنن.
«… یا غریب الغربا، یا باب الحوائج، یا ضامن آهو، ترو به حق مولا علی قسم که مریضا رو شفا بده، فرجی عنایت کن، قرض دارم، حاجت دارم، بدهکارم، نذر می کنم که اگه کمکم کنی قرضامو بدم هر سال به پابوست بیام…» اشک از پهنای صورت زوار سرازیره.
توی رواق، کنار مقبره صندوق مانند که با شال سبز پوشیده شده، اسکناسهای مچاله شده پنج تومنی و ده تومنی و اسکناس های نوی صد تومنی روی هم تلنبار شده …

روی دیوارها و طاقهای آئینه کاری شده نور شمع و چل چراغهای سقفی می لرزه. بابام عقب عقب می آد و خداحافظی می کنه. توی راهروهای پهن و روی فرشها مردم چند تا چند تا پشت یه مداح یا روضه خون جمع شدن، اون دعا میخوونه، همه بلند بلند تکرار می کنن و بعد در آخر یه نفر یه اسکناس یه تومنی توی مشت روضه خون میزاره. بابام مهرو از جا مهری برمیداره. یه کنار شروع به نماز خووندن میکنه و من بـه گلای قالی نگاه می کنم. یه نفر خوراکی تقسیم میکنه، قدوسی یکی رو میگیره به من میده. خوشمزه اس. چند تا خرما توی یه تیکه نون سنگک گذاشته و نونو تا کرده اند. می خورم و نمی دونـم با هسته اش چیکار کنم. بابام فاتحه می خوونه. منم بلدم:

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین
الرحمان الرحیم
مالک یوم الدین

میخوونیم و یه قل الهوالله و سه تا صلوات. قدوسی صدای سین الله الصمد رو خیلی میکشه.

بابام دستم رو میگیره. عقب عقب میاییم تا به شبستان میرسیم و بعد رومونو می کنیم به سمت صحن بزرگ و کفشا رو از کفشداری می گیریم و می زنیم بیرون. از حرارت دست بابام می فهمم که آرامش گرفته. آرامش به همه ما منتقل میشه …
یکهو از بالا صدای بلند شیپور بلند میشه. از نقاره خونه امام رضا نقاره میزنن، نوای عجیب و رگه داری داره، گویی خبری با خودش داره، نوا رو تکرار می کنن.
اون بالا زیر برج از یک اتاقک بزرگ چهار ـ پنج نقاره زن نقاره های باریک و دراز رو به سمت بیرون گرفته اند و با هم به چپ و راست میرن و می نوازن.
از میون جمعیت که روی گلیم و جاجیم و زیرانداز نشسته و خوابیده و با تاریک شدن هوا غذاها رو روی چراغهای سه فتیله گذاشته اند، رد میشیم.
نزدیک پنجره های بزرگ اطراف صحن بعضی ها با نخ شیرینی و باریکه های پارچه خودشون رو با قفل بسته اند به رواقها. بابام میگه مریضند، دخیل بسته اند تا شفا بگیرن. خدا شفاشون بده.

صدای نقاره، بوی شمع داخل حرم، کاشکی دعاها کوتاهتر بود، اما از این فکرا نباید کرد، گناهه. استغفرالله، نکنه پشتمون رو به حرم بکنیم و اتفاق بدی بیفته، بعضی مردا سعی دارن به زنا نیگا نکنن، گناهه، اونم توی صحن، نامحرمه، بابام مثه همیشه تند تند راه میره، دست منو گرفته، دنبالش قدوسی و رضا ثقفی می آن، میریم از وسط بازار رد میشیم، بابام به قدوسی میگه:
«جد کمر زده، برا پاک شدن گناهات از امام رضا کمک خواستی؟ مگه حضرت واسطه بشه خدا از سر تقصیراتت بگذره. گفتی که دیگه به نامحرم نیگا نمی کنی؟»
قدوسی میزنه زیر خنده. من همین طوری به حالت نیم دو دارم دنبالش می رم، مردم تو قهوه خونه ها و خوراک پزی ها نشسته اند و دارن با آرامش غذا می خورن.

پدرم میدونه من گرسنه ام، با دستش حال منو حس میکنه، از نونوایی چند تا نون تافتون مشهدی دو شاخه و یه نون شیرمال میگیره، یه تیکه از شیرمال رو به من میده، بقیه رو به دوستاش میده، هیچوقت تنهایی چیزی نمیخوره، میخوام دستمو ول کنه بتونم شیرمال بخورم، یه نفر از عابرا به من تنه میزنه، نزدیکه بخورم زمین، بابام منو توی هوا با دستش کنترل میکنه، یه نگاه غضب آلود میکنه، منو مقصر میدونه، نباید زمین بخورم.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید