قسمت پنجم: میدان بهارستان

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
گفتیم که مصدق با رای مجلس نخست وزیر شده، و او ملی شدن صنعت نفت را اعلام کرده، و شاه با ثریا ازدواج کرده و شاعران شعر امید می سرایند و مردم همه جا از مسائل روز صحبت می کنند.
و در لاله زار، اولین خیابان مدرن ایران، بید مجنون و بهار نارنج از مقابل کافه ها و دکه ها و بساطی ها عبور کرده و گفتگوکنان به سمت میدان بهارستان می روند.
اینک ادامه داستان:

***

چراغ های پایه کوتاه برق، مغازه های کوچک و بزرگ، تمیز، با ویترین های قشنگ، پیاده روهای پهن، کفش های شبرو و چرم، آقایون دست در جیب و کلاه بر سر، خانوما رژ لب و لاک ناخن زده، کیف و کفش همرنگ…
در هوا بوی گازوئیل اتوبوسهای بنز مسافرکش، دود نفت کوره گرمابه ها، عطر شیرتازه، ماست پرچربی، دوغ اعلا، سنگک داغ…
بالای سر، آسمون آبی، پایین، میدان فراخ، با چمن و استخر بزرگ کم عمق و پر ماهی، و چند نیمکت، همه محصور با قل و زنجیر…
شرق میدان، مجلس شورای ملی، با دیوار کوتاه سنگی، و نرده های مشکی و طلایی، و دو شیر طلایی، شمشیر به دست، بر سر ستونهای در اصلی…
در جنوب حیاط بزرگ مجلس، مسجد سپهسالار، چندین و چند گنبد و منار.
موزه هنرهای زیبا نیز در شمال میدان است.
غرب میدان، باغ سپهسالار، کتابخانه ملی، خیابانهای اکباتان و مخبرالدوله، با کتابفروشی ها، صحافی ها، کفاشی ها و لباس فروشیها و قنادیهای اصلی تهران…
بر این پیاده روها، چه جانهای پرسوز و خروشی که گام نزده بودند، با رویاهای شیرینی، ایده آلها و افکار سترگی. هدایت، قلم و کاغذهایی که با آنها «پروین دختر ساسان» را نوشت. اینجا خرید. جلال آل احمد وقتی می خواست به دیدار همسر آینده اش سیمین برود، از اینجا شیرینی خرید. به آذین 6 هر روز از همین مسیر به سر کارش در کتابخانه ملی می رفت.



آگهی

***

… به نیمکت فلزی وسط میدان، بید مجنون و بهار نارنج تکیه می زنند. بر فضاسکوت حاکم است. مجنون در افکار غوطه ور است.
ـ به چی فکر می کنی؟
مجنون به بهار می نگرد:
ـ خوب گوش کن، چه می شنوی؟
بهار تعجب می کند، و از میان لبان بازش نفس کوتاه و شیرینی بیرون می دهد:
ـ صدای بال کبوترها؟
ـ دقیقتر گوش بده.
ـ فواره آب؟
ـ دیگه چی؟
ـ صدای تار و کمونچه؟
بهار نارنج سری می چرخاند و حسی از محیط می گیرد و ادامه می دهد: ترانه، همهمه، شعار، قهقهه جوونها، گریه و التماس، شکستن گلدونها، سم اسب ها؟…
بهار ادامه می دهد:
ـ درست نمی فهمم، همهمه های پیچیده…
مجنون سنگریزه ای به آب استخر می اندازد:
ـ یکی از صداها صدای مصدق است. روی چارپایه ایستاده، می گه: «هر جا ملت است همانجا مجلس است….
… اگر امروز با ملت قهرمان ایران حرف می زنم و حقایق تلخ و تاسف آوری را می گویم… مگر ممکن است که افراد یک ملت هوشمند به این زودیها از یاد ببرند که چه جنایاتی را کمپانی سابق در خانه شان انجام می داد و چه آدم کشـی ها و بلواهـا از آستین آن بیرون می آمد…»
بهار می پرسد: یکی فریاد می زنه که: «این نخست وزیر است یا هوچی؟»
مجنون: جمال امامی است، داره داخل مجلس به مصدق اعتراض می کنه چرا وقتی در تالار مجلس، هر چی منتظر شد تعداد نماینده ها به اکثریت نرسید، از مجلس رفته بیرون اونجا جلوی در مجلس چارپایه گذاشته و با مردم صحبت می کنه…
بهار می پرسد:
ـ صدای مورس تلگراف می آد. اون چیه؟

ـ صدای مورس؟ حتما سر جرج میدلتون کاردار سفارت انگلیسه. داره به وزارت خارجه در لندن تلگراف می زنه که «تنها راه جلوگیری از سقوط ایران به دامن کمونیستها، کودتا است…»
بهار دسته ای از موهای لطیف رو از روی گوش کنار می زنه و می پرسه:
ـ اون پچ پچ ها چیه؟
مجنون به دستای نرم بهار چشم می دوزه که اونو یاد تابلوهای دوره رنسانس میندازه. سپس می گه:
ـ خوب گوش کن ببین چی میگن.
بهار: کلمات غریبی زمزمه می کنند. بورژوازی، خرده بورژوازی، رفیق استالین، پرولتاریا، هژمونی، کامینترن…
مجنون سنگریزه دیگری به آب استخر می اندازه و به امواجی که دایره وار پخش می شوند خیره می شه و تصاویری که ظاهر می شوند را به بهار نارنج نشون می ده.
ـ اینا کی اند؟
مجنون در جواب، آهسته می گه:
ـ اینا رهبرای حزب توده ان. اردشیر آوانسیان، عبدالصمد کامبخش، نورالدین کیانوری، احسان طبری، اینا تندروها هستند. احمد قاسمی، غلامحسین فروتن، مریم فیروز…
سپس سنگریزه دیگه ای به آب می اندازه و به تصاویری که میان امواج ظاهر می شوند اشاره می کنه:
ـ و اینا رهبرای میانه روشان هستند. مرتضی یزدی، ایرج اسکندری، رضا رادمنش، فریدون کشاورز، حسین جودت، نادر شرمینی…
بهـار می پرسـه: اینا چی می گفتـن؟ چی می کردن؟
مجنون: از این کوچه به اون کوچه می رفتن، از این خونه به اون خونه، خیلی حرف می زدن، تئوری می گفتن، سر و صدا می کردن، خیلی طرفدار داشتن، اعلامیه پخش می کردن، مخالف سلطنت بودن، طرفدار شوروی بودن، سال اول نخست وزیری مصدق، تند و تند طرفدارانشون رو به خیابون می کشیدن، همین جا در میدون بهارستان تظاهرات می کردن، همهمه شان رو می شنوی؟

***

شب بر سر تهران اردو می زند. تیرک اصلی چادرش در میدان بهارستان کوبیده شده. به شعاع چند کیلومتری اطراف این تیرک از پشت پنجره هزاران هزار خانه، نور زرد پریده چراغ های سقفی تک لامپ و گردسوزهای لوله بلند سوسو می زنند.
از هر خانه زمزمه ای به گوش می رسد، همه از سیاست روز حرف می زنند. در هر خانه ساز متفاوتی می زنند. برخی احساساتی می شوند. مذهبی ها دو دسته، توده ای ها دو دسته، جبهه ملی دو دسته.
و بیرون، در اطراف ساختمانهای بزرگ، پادگانها، اداره جات دولتی، مقرهای پلیس، اشباح در رفت و آمدند.
در اردوی مذهبی ها، سید محمد بهبهانی و محمد تقی فلسفی واعظ معروف مخالف مصدق اند. سید محمود طالقانی و شیخ بهاالدین محلاتی موافق او.
در اردوی توده ای ها، تندروها حرکت مصدق را قبول ندارند، او را نماینده بورژوازی و طرفدار آمریکا می دانند و نهضت ملی او را دست کم می گیرند.
می گویند هر اجتماع و هر حرکتی باید به رهبری آنها انجام شود. و سازمانهای حزبی شان را هر روز به خیابان می کشند. بعضی از آنها، اصلا مخالف ملی شدن نفت هستند.

***

میدان بهارستان

میدان بهارستان

خونه کوچه چاپخونه، زیر بازارچه نایب السلطنه، بغل حموم گلشن، مادر جوون حامله، داره به حرفهای هفت برادر شوهر گوش می ده که گرد سفره تعریف می کنند:
ـ صبح، یه عده جوون دانش آموز و دانشجو از طرفدارای حزب توده ریختند تو خیابون تظاهرات کردند، ضد تبعیض شعار می دادند. می گفتند با دانشجوها بدرفتاری می شه. کار به درگیری کشید. تیراندازی شد. خیلی کشته و مقتول شدند.
اون یکی برادر شوهر میگه:
ـ بعدازظهر، مخالفان چپی ها ریختند تو خیابون با چوب و چماق و میله آهنی، فریاد مرگ بر حزب توده سر دادند. به خانه صلح حمله کردند، لامپهای برق رو شکستند، حتی ناودانها رو هم کندند، در اتاقها رو کندند و آتش زدند، بعد به چاپخونه روزنامه باستان رفتند و محل جمعیت جوانان دمکرات و تئاتر سعدی رو آتش زدند.
ـ هر کیوسکی که روزنامه و کتاب چپی و انتقادی می فروخت، زدند و خراب کردند…

***

… شهر شهر فرنگه، از همه رنگه، اینجا لندنه، پایتخت انگلستان، بزرگترین شهر اروپا، خوب تماشا کن، اینجا، رودخانه تمزه، با هوای بارونی، آسمون خاکستری، اونم برج بلند بیگ بن… اینجا موزه بریتانیاست. اونم نشنال گالری…
احمد قوام، کلاه پهلوی بر سر، دست به پشت کمر، کنار رویال آلبرت هال، سر می چرخونه، سرفه می کنه: اوهو… اوهو… اوه.
کراواتشو کمی شل می کنه. میره جلوتر، به سمت چپ، باکینگهام پالاس، به طرف راست، گوشه هایدپارک، دوک ولینگتون سوار اسب، شمشیر به دست، احمد قوام، به کمر خود دستی می زنه، سینه سپر، گلوی صاف: اوهو… اوهو… اوه. و میره جلوتر. پشت سرش، سواره نظام، اسبهای ابلق، تلق و تلق…
از اون طرف، یه پسر بچه با شوق فریاد می زنه:

ـ فوق العاده، فوق العاده، بیانیه سر وینستون چرچیل، فوق العاده، انگلستان صاحب بمب اتمی شده….
احمد قوام، میره جلوتر، کریستال پالاس، به طـرف راسـت، به طـرف چپ، بساط روزنامه هاست، به تیترها چشم می دوزه:
ـ … سر وینستون چرچیل: دولت قبلی، کلمنت اتلی خطا کرده. درست وقتی می شده با شلیک یه توپ غائله نفت رو تموم بکنند، همه مامورای انگلیس از آبادان گریخته اند…
احمد قوام سرفه می کنه: اوهو… اوهو… اوه.
سر وینستون چرچیل، انتقاد می کنه: اوف و اوفو و اف.
اسبهای ابلق، پشکل می اندازند:
تلق و تلق.
احمد قوام، میره جلوتر، تا برسه به ایتون اسکوئر، نگاه می کنه، اینور و اونور، خونه لرد چمبرلین، خونه لرد هالیفکس، خونه فیلد مارشال سرهنری هیوز ویلسون، خونه استانلی بالدوین، همون که سه بار نخست وزیر شده، احمد قوام، سرفه می کنه: من تا حالا چهار بار نخست وزیر شدم.
میره جلوتر، دست به کمر، سمت خونه جولیان امه ری، داماد هارولد مک میلن…
در می زنه:
ـ دق و دق و دق، جولیان امه ری، جولیان امه ری من قوام هستم، دوست قدیمی.
ـ بفرمایید.
من قوام هستم، می خوام صحبت کنم. با دوست قدیمی، خوب می دونید، اوضاع خرابه، اما من می تونم کاری بکنم، به شرط اونکه… خوب چی بگم، چه جوری بگم، به شرط اونکه، شما انگلیسیا، حمایت بکنید. من حاضرم، کاری بکنم. شما حمایت بکنید، حالا می بینید…

***

روی نیمکت، کنار استخر، وسط میدان بهارستان، بید مجنون با موهای جوگندمی، و بهار نارنج با کنجکاوی، توی تاریکی، دارن گوش می دن:
ـ چی می شنوی؟
ـ صدا از اونطرف میاد.
ـ کدوم طرف؟
ـ همون طرف.
ـ اون دیوار سفارت انگلیسه، میدون فردوسی، به سمت چپ.
ـ صدای پا میاد، پچ پچ می کنند، صدای مورس میاد. تلگراف می زنن…
جوگندمی به اون سمت خیره می شه و بعد می گه:
ـ سرجرج میدلتون، کاردار سفارت، داره تلگراف می زنه، به سر انتونی ایدن، وزیر خارجه در لندن، تلگراف می زنه، از قوام حمایت می کنه:
… خیلی زیرکه، موثره، نفوذ داره… مرد عمله…

***

گوشه حیاط خونه کوچه چاپخونه، کنار حوض، مادر جوون حامله، سبزی پاک می کنه. ماهی های قرمز شیرجه می رن. گربه تپلی از روی دیوار، به آب حوض زل می زنه.
از اتاق وسطی، از روی رف، صدای رادیو اسپاک موج می زنه، آواز قمر:
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز و زاری چراست؟
بگفت: ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می رود
چو فرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست.7

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید