جوانان زیر آفتاب

قسمت پانزدهم: اولین ملاقات با مرگ

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد…
علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد…
جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج ممد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون…
کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***

مشهد، بعد از زیارت حرم، دنبال بابام، از همه تندتر می ره، می دوم تا عقب نمونم. قدوسی نفس نفس می زنه، پدرم تیکه میندازه، رضا ثقفی می خنده، قدوسی نیمه دو به سرفه می افته. کجا بریم؟ هر کی یه جا رو میگه:
ـ کوه سنگی
ـ وکیل آباد
ـ خواجه اباصلت
ـ خواجه ربیع
ـ خواجه مراد

تاکسی های کرایه مردم رو می برند. اول می ریم خواجه اباصلت. مسیر خاکی، کومه های خشت و گلی، بقعه کوچک و تنها، از کوره راه به بقعه می رسیم، با درِ ورودی کوتاه ، یه پله کاهگلی پایین می رویم و وارد می شیم.

صندوق کوچیک میون ضریح محقر، با مشتی اسکناس خاک خورده پخش روی مخمل سبز کهنه، کسی جز ما نیست. و پیرمرد متّولی، با جثه نحیف، لباس مندرس، کلاه نمدی، چهره سوخته، دستانی درشت، انگشتش را نشانمان می دهد، ورم کرده، به بزرگی خیار، می گوید: مار زده… بابام از رو دیوار زیارتنامه می خوونه، سلام می فرسته، دو رکعت نماز می خونه، قدوسی و رضا ثقفی دعا می خوونند، پدر به متولی تیکه می اندازه، شیارهای عمیق بر صورت سوخته از آفتابش باز می شه، لبان تفتیده اش می خندند، موهای ابرویش بلند، چشمانش براق، دندانهایش درشت، خنده اش با احتیاط، پر از آرامش، به 90 ساله ها می ماند، مثل 40 ساله ها دو زانو نشسته، چپق بلند، پک عمیق می کشه، دود می گیره.

کاه سقف بقعه زیر آفتاب برق می زنه، مث چشمان متّولی، قدوسی نفسش آرام گرفته، بابام با متّولی جمله رد و بدل می کنند و می خندند…
در راه برگشت بابام از کرامات خواجه اباصلت می گه. بقعه خواجه ربیع در همین مسیره، آنهم کوچک است و خلوت. بیشتر از چند زانر در روز بیشتر نداره، زائران آهسته قدم می زنن، سنگ ریزه پرت می کنن، آرومند.
غروب در کوه سنگی، استخر بزرگی از آب سبز تیره، درختان بلند، تپه ای سنگی، دود دل و قلوه از منقل، فریاد بازی بچه ها، یکی دو دستفروش… از کیسه حموم تا خرمهره طلسم شکن، گیلاس مشهدی روی چارچرخه های دستی، درشت جگری.
با نون سنگک و کباب، برمی گردیم به مسافرخونه نادری. رایحه خربزه مشهدی، موزائیک های شسته، نرده های رنگ روی رنگ شده، چراغ سه فتیله ای که یوسف کارگر مسافرخونه برا ما آورده، یوسف حواسش به یخدون یونولیته. بابام اینو فهمیده. توش پر گیلاس سیاه مشهده و یخ. در یخدون رو که باز می کنی بوی یونولیت می خوره به مشامت.

روز بعد، موقع برگشت، از بازارهای دراز تو درتو، از میون مهر و جانماز و تسبیح، رنگین کمونی از رنگ، آبی، سبز، نارنجی، قرمز. هم کتاب دعا می فروشن هم گل سر و حنا و شیشه های کوچک رنگی عطر مشهدی… بیرون بازار، پیاده روهای پهن، از جلوی مسافرخونه ها و حموم های عمومی و سلمونی و قهوه خونه هـا می گذریم، بابام به قدوسی می گه جد کمرزده «جُنُب که نشدی؟ می خوای بری حمام؟»

یکی با گلاب پاش به همه گلاب می پاشه، مردم دو دستشونو جلو می گیرن و بعد کف دو دست رو به پهنه صورت می کشن، بوی عرق با بوی گلاب و بوی پودر خاک کف پیاده رو مخلوط می شه. بابام به قدوسی می گه بزن روشن شی…
از مقابل دکانها دنبال بابام می دوم. از جلوی مسجدهای بزرگ و تشک فروشی می گذریم، می خوایم بریم طرقبه، و بعدش هم طوس و مقبره فردوسی، سمت راست، دارن دل زمینو می کنند، خاک های نم دار رو جابجا می کنند، استخوانهای 30 سانتی از لای خاک بیرون زده، قبرستون مردگانه، قدوسی می گه هر سی سال یه بار قبرها رو می کنند تا بتونن مرده های تازه دفن کنند. اعتبار هر قبر 30 ساله، قبرهای ناشناس، استخوانهای ناشناس، بوی خاک گورستان، بوی کافور، بابام به قدوسی می گه: جد کمر زده ببین چی سر آدم میارن اینقدر فکر مال دنیا نباش. عمله بیلشو کنار می زاره و به ما نیگا می کنه، با چشمون درشت و بی دغدغه قدوسی توضیح می ده: بعد سی سال می شه استخوونای مرده رو کنار زد و مرده دیگه ای تو قبر گذاشت. 

می خوایم بریم وکیل آباد، کرایه های طرقبه کجان؟ بوی مردگان، قباهای کهن، قدمهای اسلوموشن، هوای قداست ساکت و سنگینه …
در طوس، مقبره فردوسی، از بوی مردگان خبری نیست، و سنگ سفید به جای خاک، گلهای ریز نارنجی، شعرهای حک شده بر دیوارهای سنگی:
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورت
بابام شعرو به قدوسی نشون می ده و می گه بخون:
مکن بد، که بینی به فرجام بد
زبد گردد اندر جهان، نام بد
روز بعد در مسافرخونه نادری، بابام یخدون یونولیت رو میده به یوسف کارگر، با طیاره چار ملخه برمی گردیم تهرون.
حالا به جز کوچه مون، میدون حسن آباد، و راسته بازار تهران، مشهد رو هم دیده بودم.

عصر پنجشنبه تو میدون حسن آباد سربازا با لباس خاکی ، دو تا دو تا و سه تا سه تا می آن. از سربازخونه، از باغشاه، تا ظهر جمعه تو کوچه های پهن و خیابونهای پهن اطراف میدون، تو پارک شهر، همه جا پخش و پلان.
کنار باجه علی آقا واحد، پپسی سر می کشن. می بلعن. با چه لذتی. گلوی منم از گاز پپسی اونا می سوزه. عموی ششمی من هادی عصرا کنار باجه علی آقا واحد به او کمک می کنه، از توی تشت یخ، در پپسی باز می کنه.
وقتی مادربزرگ ناتنی ما امین آغا هادی رو حامله بود، بهش یه هول وارد میشه و برا همین هادی از بچگی نوک زبونش می گیره، نمی تونه کلاس اولو تموم کنه، تو درس خووندن کم می آره، از ده ـ یازده سالگی شروع به کار می کنه، گاهی تو باجه به جای علی آقا سکه های زرد به مردم می فروشه که باهاش سوار اتوبوس بشن، از اینکار خوشش می آد، گاهی پپسی تو تشت یخ می فروشه، سربازا چار تا چار تا می آن و هادی براشون تشتک پپسی باز می کنه: ای چی… بخار سفید بلند میشه، تشتک می افته تو جوی پهن کم عمق،کف اون فرو می ره، آب زلال از جوی پهن میره جنوب به سمت پارک شهر.

بعضی بچه ها تشتک ها رو جمع می کنن، در عالم بچگی سرمایه داری می کنن، درست مث هسته تمرهندی که ته جیب هر پسر بچه ای چند تا پیدا میشه، تمر ترش را به ذوق هسته اش می خورن، با هسته تمرهندی گل یا پوچ بازی می کنن، بیخ دیواری تو خاک کوچه ها، هر کی هسته قهوه ای رو نزدیکتر به دیوار بندازه، همه هسته ها رو صاحب میشه.

بازی دیگه تیله بازیه. تیله های کوچولوی گرد و شفاف که وسطش رگه سبز و آبی یا قرمز پخش شده، وقتی به هم می خورن صدای خوشبختی می دن، مث بازی با هسته های زردآلوه. اونقدر می سابن که گوشه ش سوراخ بشه، بعد مغز اونو بیرون می آرن و می خورن، و بعد از توش نخ رد می کنن.

با تشتک پپسی و تمر هندی و تیله های گرد و هسته زردآلو یکی ـ دو سالی سرگرم می شیم. عموی من هادی خیلی از اینا رو می فروشه، پپسی و تمرهندی و تیله های قشنگ …
پول توجیبی روزی ده شاهی، بهش می گن «دیشه»، با یه یه قرونی میشه «سی شه»، با «سی شه» میشه یه سکه زرد که بلیت اتوبوس واحده خرید.
عمو هادی این رابطه رو کشف می کنه و کیف می کنه، اما گاهی «دیشه» کم می آره.
مراد دیوونه اما وقتی به تشت پپسی می رسه بچه ها رو فراموش می کنه. که از دور داد میزنن: «مراد دیوونه برو دیوونه خونه.»
عموی همفتمی اسمش بهاست، کلاس اول ـ دوم دبستانه، کت طوسی می پوشه، رو یقه ش پارچه سفید دوخته شده، بهش می گن «یخه مدرسه»، بچه مدرسه باید یخه مدرسه داشته باشه، آخر هفته مادرا این یقه ها رو که با نخ به کت کوک شده، باز می کنن و می شورن. دوباره به یقه کت می دوزن.

عمو بها با همان «یخه مدرسه» دست منو می گیره و می ریم تو کوچه های اطراف میدون حسن آباد قدم می زنیم، خیابون پهن، با آسفالت خاکستری، دو جوی باریک در دو طرف که آب زلال ازش می ره به سمت جنوب شهر. گاهی یه قوطی خالی با خودش می آره، قوطی خالی به دیواره جوب آب می خوره و غلغ غلغ صدا می کنه، عمو بها توی آسفالت خیابون پهن، کت خاکستری مدرسه به تن، گالش به پا، به یه تیکه سنگ صیقلی شوت می زنه و هر دفعه چند متر اونو دور می کنه و دو تایی دنبالش به این سو و آن سوی خیابون می ریم، شاخه های پربرگ در دو طرف مث ابر سنگین تا نیم متری بالا سر ما اومدن. توی خیابون خلوت که فقط سربازا چار تا چار عبور می کنن، می ریم تا می رسیم به خونه پدربزرگ منیژه دختر فلور خانم، منیژه جلوی در خونه پدربزرگش با پیرهن یکسره گلدار وایساده، لپاش مث خرمالو، چشاش مث تیله، منیژه خیلی ورم داره.

هیچوقت اونو اینقدر از نزدیک ندیده بودم، دور و بر خونه پدربزرگ منیژه، تو کوچه خلوت پشت پارک شهر، پر از یاس و اقیاقیاست. گلهای ریز یاس همینطور روی زمین ریخته، بوی هندونه می آد، پدربزرگ پشت سر منیژه وایساده، حتمن فلور خانم دختر نازنینشو اونجا گذاشته تا بیرون بره.
منیژه منو نیگا می کنه، قدمها آهسته میشه، به چشاش نیگا می کنم، مث تیله می مونه، پدربزگش اونو یه قدم می کشه عقب، عمو بها راه برگشتنو پیش می گیره، منم برمی گردم، منیژه با نگاش تعقیبم می کنه، باز یه تیکه سنگ شوت می کنیم و اینور و اونور خیابون می ریم و از میون سربازا عبور می کنیم.
چند وقت بعد میگن منیژه مرده! منیژه با اون لپ گلی میره زیر خاک. یعنی 30 سال بعد استخوونای او رو هم جابه جا می کنن؟

توی بازار بزازا طاقه های باریک ژرژت و کدری رو از عدلهای مقوایی بیرون می آرن، به هر طاقه یه مدال آویزونه، مدالها رو می کَنم، توی جیب کنار هسته تمرهندی می ذارم، باید مواظب باشم سلیفونهای طاقه ها پاره نشن، جابه کردن اونهمه پارچه آدمو خسته می کنه، فقط وقت ناهار خستگی فراموش میشه، غذاهای کریم سگ پز خیلی خوشمزه اس.

بابام منو می فرسته یه ظرف طاس کباب از کریم سگ پز بگیرم، جلوش می گیم کریم آقا، اما توی بازار به کریم سگ پز معروفه، معلوم نیست تو غذاهاش چی می ریزه که اینقدر خوشمزه میشه، سیب زمینی و غوره و پیاز. انگشتامون رو می لیسیم.
دارم از کوچه های باریک دیوار بلند به سمت خوراک پزی کریم سگ پز می رم، مردم یه گوشه جمع شدن، یه نفر اون کنار کوچه دراز افتاده، خیلی لاغره، تازگی اونجا میشینه و کفش تعمیر می کنه، صورتش زرد زرده. یه کی از باربرای پرتجربه میگه آیینه بیارید.
آینه رو میارن و می دن دست اون و او هم می گیره جلوی دهن مرد بینوا، باربر پرتجربه به آئینه نیگا می کنه، تعجب می کنه، با سر آستین کتش آئینه رو خوب پاک می کنه، دوباره می گیره جلوی دهن طرف.
همه در سکوت تماشا می کنن، باربر باتجربه به آئینه نیگا می کنه، میگه مرده!
مرد بینوا در خواب ابدی فرو رفته، گویی 30 ساله که مرده.

اون روز غذای کریم سگ پز لذتی نداشت، مرد بینوا، تکلیف زن و بچه اش چی میشه؟ مردم رد می شن و کنارش سکه می اندازن.

Loading Facebook Comments ...