جوانان زیر آفتاب

قسمت هفدهم: کوچه مدرسه پارس

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد…
علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد…
جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج ممد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون…
کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***



آگهی

کوچه ها به بازارچه حموم نواب ختم می شن. کوچه های تنگ، پهن، دوباره تنگ. کوتاه و دراز، دیوارای کاهگلی، آجری، درای چوبی دو لته، کف لخت، کوچه دردار، کوچه آبشار، کوچه مدرسه پارس، کوچه دبیرستان بدر، کوچه غریب غربا، کوچه میزمحمود وزیر، کوچه سرتخت…
کتابی پر از افسانه، مث بدن زنی که 12 شکم زاییده، باغ پسته بک باسنشه. بهش می گیم میدونگایی.
تافتونی شاطر ایوب، داروخونه بُرنا، لبنیاتی حاج ممد، قهوه خونه مهدی قصری…

عصر، تو صف تافتون، مهین خانوم با چادر کودری، خارج صف، تکیه به دیوار، شاطر ایوب با پاروی سر کج خاک اره تو تنور میریزه، مهین خانوم زن شاطر ایوب بچه دار نمی شه، به چهره شوهر خیره میشه، هُرم آتیش پیشونی شاطر ایوبو سرخ تنوری کرده…
مهین خانوم از حرکات دست شاطر ایوب کیف می بره، بعدِ یه ساعت خسته می شه با دو تا تافتون میره خونه.

چارتا تافتون به دست، به سمت خونه، لقمه لقمه یه نصف نونو دهن میزارم، برادرای رضایی سر کوچه دردار، مث همیشه ایستاده با دوستاشون آهسته حرف می زنن، بوی ترشی، بوی آش رشته و سیرداغ، دست راست راپله حموم نواب، اوس ممد لنگای جیگری رو بند پهن می کنه. کوچه بغل مسجد مث بازوی نحیف زری خواهر سعید و جمشید که همیشه نون بیات می خورن باریکه.

خونه ما تو کوچه مدرسه پارس، خونه تیمسار قریب تو کوچه ماست، تیمسار با کلاه و سرشونه و مدالهای تیمساری داره میره خونه، لپای چاقی داره، چشاش آبیه، زن نداره، همه کاراش آهسته است، زیر لب با صدای نزار می گم سلام، مهربونه، «ودود» گماشته تیمسار به موقع درو باز می کنه، حس شیشم داره…

کوچه مدرسه پارس 100 متر طول داره، دومین خونه دست راست خونه آقای نهاوندیه، عبا و عمامه داره، سه تا دختر جوون دم بخت داره،با قدای بلند، چادر مشکی سر میکنند. آقای نهاوندی محضر داره، کفشای نو می پوشه،کیف زیر بغل داره، به دختراش سخت نمی گیره، پیرهنای گلدار دخترا همیشه معلومن…

روبروی خونه آقا نهاوندی، یه خونه قدیمیه. با 8 تا اتاق دور حیاط بزرگ، خونه هشت دری یا. تو هر اتاق یه خونواده پر بچه زندگی می کنه… دوست من داوود با مادر و 3 خواهر برادر کوچیک تو یکی از همین اتاقا زندگی می کنند. داوود به کسی جواب نمی ده. همسایه ها بشقاب غذا میدن خونه هشت دری یا.
عصرا تو کوچه مدرسه پارس هفت سنگ و الک دولک بازی می کنیم.

چوب دولک می خوره به پیشونی برادر کوچیک من حمید، پیشونیش می شکنه، خون سرازیر می شه، مادر هراسون می شه، نکند به شقیقه اش خورده باشه، تو بیمارستان هفت تا بخیه می خوره ـ بعد این همه سال هنوز ردپای اون دولک گوشه ابروی حمید دیده میشه…
سر کوچه مدرسه پارس، دکون یخ فروشی مشد احمد، پیرمرد مهربون ریز نقش، پر جنب و جوش، داد می کشه، زودرنجه، از صبح زود زحمت می کشه، همه چی می فروشه، یه پالون خر طالبی و گرمک خالی می کنه رو حصیر کف دکون، پرتقال ترش، خیارای کلفت، کدوهای باد کرده، یخای قالبی چار تا چارتا رو هم، می چینه و روشون گونی میکشه…

ـ مشد احمد یه قرون یخ بده.
با میله سر کج نوک تیز قالبارو جابه جا می کنه، لای بلورا نخ و خاک و پر کاه منجمد شدن، همه جا خاک میبینی.
مشداحمد با هیکل نحیف هنوز می تونه زنشو حامله کنه، یه پسرش همکلاس منه، هسته تمر هندی جمع می کنه، خدا به مشداحمد یه پسر دیگه می ده، هنوز یکسالش نشده از دیوار طبله کرده دکون مشد احمد خاک میکنه و می خوره، مشداحمد جیغ می کشه و به زنش بد و بیراه میگه و خاکو از دست بچه می گیره.

مشداحمد با خری که براش بار خیار و کدو و بادمجون میاره با محبت رفتار می کنه، طفلک بچه هاش، همیشه گرسنه شونه، کوچیکه خاک می خوره، الاغه رو نیگا می کنه، مشداحمد یه کیسه کاه به گردن خره می اندازه، خره مشغول، بچه کوچیکه مشغـول، بچـه بزرگـه با ما گل یا پوچ بازی می کنه…

ساکنان کوچه مدرسه پارس وقتی می خوان از کوچه برن بیرون حتما نیگاشون به دکون مشد احمد میفته، مشد احمد جیغ می کشه، بچه اش خاک می خوره، خره تو توبره نشخوار می کنه، دمشو تکون میده، پوست نرم و لطیفی داره، ایستاده می شاشه، آلتش دراز میشه، گوشاش تو هوا کج میشه، عرعر می کنه، مشداحمد کاریش نداره، بچه مشداحمد کنار دیوار خاک می خوره، زن مشداحمد تو خونه دویست ساله چادر به کمر داره رخت می شوره…

آژدان بازارچه از کنار خر مشداحمد رد می شه، دستشو رو باتوم مشکیش می زاره، وقتی آلت خر مشد احمد دراز می شه مث باتوم آژدان بازارچه می شه، فقط رنگشون فرق می کنه. آژادن بازارچه هیچوقت به ما بچه ها نیگا نمی کنه، مشداحمد وقتی پول یخو می گیره به ما لبخند می زنه…

بالاتر از دکون مشداحمد، نرسیده به کوچه آبشور، گچ فروشی اوس رضا، دو تا خر داره، هر وقت زیاد مصالح می فروشه خر مشد احمدو قرض می گیره…
مشداحمد از خرشم شانس نداره، با جثه ریزش سیاه پوشیده، خرش موقع حمل بار سقط شده، مصالح فروشه اونقد آجر بار خر بیچاره کرده که میـون راه پاش تـو جـوب آب میره و کمرش می شکنه، مشد احمد بعد اون فاجعه، بیشتر جیغ می کشه و بهونه می گیره.
طالبی، گرمک، گونی یخ، دکون تنگ و تاریک مشد احمد، بچه اش از خاک سیرمونی نداره، از ته دل خاک می خوره و بعد از دل درد میزنه زیر گریه، زیاد خاک خورده…

کوچه مدرسه پارس سرش به دکون مشد احمده و تهش به مدرسه پارس، مدرسه بزرگیه، 3 تا حیاط 1000 متری پر از آوار داره، پر از خشت و کاغذ و برگه های امتحانی نیم سوخته، چند تا علف، دو تا از حیاطا متروکه نیست، آجرفرشه، گوشه آجرا از زمین بیرون زده، حیاط دراندردشت، گوشه اش یه درخت توت، با منوچهر پسر فراش مدرسه می ریم بالای درخت توت صابونی، منوچهر به زحمت راضی میشه منم برم بالا درخت…

منوچهر خودشو بند می کنه به تور والیبال وسط حیاط، تاب می خوره، منم تاب می خورم، یهو 3 متر به جلو پرت میشم، لب پایینی میشکافه، روی همون آجرای کج و معوج، نه از توت نصیبی می رسه نه از تور والیبال.
کنار یکی دیگه از حیاطای مدرسه، روی ایوون، پدر و مادر منوچهر با بچه هاشون زندگی می کنن، کنار خونه شون بوی کاغذ می آد، کاغذ رنگی و پاک کن…
مدرسه بزرگیه، هزار تا دختر یقه مشمایی به گردن، ظهر وقت تعطیل مدرسه لای دخترا گم میشی، وسط اون همه دختر، بوی پاک کن میدن، بوی مشما، روپوش کُدری، آرزوشونه تا کلاس 6 بخونن، آذر و دارا بخونن…

ظهر از خونه های دو طرف مدرسه پارس، از خونه دکتر قریب، از خونه آقای مرزی، از خونه اصغر آقا راننده تاکسی، از خونه سعید و جمشید و خواهرش زری، بوی دمپختک می آد، بوی سوپ لوبیا، با بوی دخترای مدرسه و بوی پاک کن قاطی میشه، یه دقیقه بعد کوچه خلوت میشه، مثل کف دست، حالا اگه از مشداحمد یخ خریده باشی می تونی راحت بری خونه.

عصرها نوبت اکابره، دخترای هیجده ـ نوزده ساله، زنای 25 ساله، چادر کُدری سرشونه، موقع حرف زدن معلومه سواد ندارن، یکی از اونا لاته، با صورتی مثل هلو و چشمای زاغ به بقیه دخترا و زنا دستور میده، مردونه با زنا رفتار میکنه، فحش می ده، اگه لازم بشه انگشت شست به بقیه حواله میده، کسی جرات دعوا با اونو نداره، برا همه گردن کلفتی می کنه، فقط یکی از زنا به اون بی اعتنایی می کنه…

اکابری ها تعدادشون کمه، بیشترشون دخترای 18 سالـه، بعضی هاشـون پچ پچ صحبـت شـوهـر می کنن، یکی از اونا سرکوچه میشینه، همون که به خانوم لاته اعتنایی نمی کنه، با برادر کوچیکش تو کوچه بازی می کنیم، بیخ دیواری، گل یا پوچ، هسته تمر هندی، اسمش محموده، اسم خواهرش مه لقا، مه لقا اکابر می ره، درشته و سفید، سیاهی چشاش از درشتی مث خرما می مونه، خونه شون یه اتاق بزرگه بالای دکون بروجردی، بروجردی گرد آجر و زغال می فروشه، من و محمود تو خونه شون بازی می کنیم، ماشین بازی، محمود دو تا شونه سر میاره، یکی ماشین اونه، یکی ماشین من، روی حاشیه فرش کف خونه شون بازی می کنیم، ویراژ میدیم، بوق میزنیم، مه لقا از اکابر میاد، چادر کُدری رو میندازه کنار، هیکل زنونه اش رو آزاد می کنه، موهای چل گیسشو رو شونه پهن می کنه، چشاش مثل خرماست، همون خرماهایی که شبای جمعه تو امامزاده یحیی لای نون سنگک نذری میدن، مه لقا با همه چشاش و اداهاش شوهر می خواد، از حرفاش با مادرش معلومه…

مادر بیچاره منتظر خواستگاره، مه لقا از زنونگی هیچی کم نداره، پدرش معتاده، معتاد تریاک، پدرش با اون موهای صاف و مرطوب و سبیل نازک و کلاه دوره دار بزرگ تو بازارچه انگشت نماست، دستاشو می کنه تو جیباش، سینه راست راه میره، مه لقا چاره ای جز انتظار نداره، آژدان بازارچه همش از همون جلو رد میشه، صحبت قاچاق و قاچاقچیه، ما با محمود روی فرش خونه شون با شونه سر ماشین بازی می کنیم، مـادر محمـود سـر بـه ریسـه می ذاره، روی پـاش می کوبه، چنگ به صورتش می زنه: «آتش زدی به زندگی ما مَرد، جز جیگر بگیری الهی، به خودت رحم نکردی اقلا به این دو تا بچه معصوم فکر می کردی بدبخت، حالا من چیکار کنم با این دختر دم بخت، دیدی چه خاکی به سرم شد عاقبت، کاش حناق می گرفتم و بله نمی گفتم….»

مه لقا گوشه اتاق دو زانو نشسته، صورت خوشگلش پر از اشک چشمه، محمود و من روی حاشیه قالی با شونه سر ماشین بازی می کنیم، محمود هی صدای موتور ماشینو بلندتر می کنه: هوم هوم هوووووم قژ قژ قژ قیژ قیژ …
ماشینامون هی به هم می خورن، جاده رو تو حاشیه قالی تو یه متر جا گم می کنیم، محمود با هوم هوم کردن می خواد حواسمونو از ناله مادر پرت کنه…
شب قبل آژدان بازارچه پدر مه لقا رو برده، چند روز بعد مادر مه لقا و بچه هاشو از اون خونه بالای دکون بروجردی بلند می کنن، بروجردی دنبال مستاجر می گرده…

دیگه مه لقا و محمودو ندیدم، چشای مث خرماش هنوز یادمه، اگه باباش معتاد نبود همه مردای دنیا به خواستگاریش می اومدن.

Loading Facebook Comments ...