جوانان زیر آفتاب

قسمت هفتم: تلگراف به لندن

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
گفتیم که مصدق با رای مجلس نخست وزیر شد، و او ملی شدن صنعت نفت را اعلام کرد، و شاه با ثریا ازدواج کرد، و شاعران شعر امید سرودند، و هیجان آزادی بر لُپ مردم گل انداخت.
دو شاهد داستان ما، بید مجنون و بهار نارنج، حین گردش و چرخش در مرکز تهران، در لاله زار اولین خیابان مدرن و در بهارستان میدان پارلمان، از مقابل کافه ها و کتابفروشی ها گذر و گفتگو می کنند. صحبت آنها به حوادث 30 تیر 1331 رسیده است.
اینک ادامه داستان:

***

در آغوش میدان بهارستان، دو نفر رو چمنا، طاقباز خوابیدن. یکیشون بهار ماست. اون دیگری مجنون ما. خورشیدو تماشا می کنند. میون رنگین کمون، پروانه ها با قطره های آب فواره بازی می کنند.
بهار می پرسه: آخرش چی شد؟
مجنون حبه ای انگور میون لبهای بهار قرار می ده، قصه رو از سر می گیره:
… صبح بعد از سی تیر، مژده بزرگ به گوش مردم می رسه. خبر بُرد مصدق مث برق تو تهرون و سپس چارگوشه ایرون می پیچه.
حسن آباد، سبزه میدون، باب همایون، توپخونه، شربت آبلیمو می دن. سه راه ژاله، سر سعدی، چهارراه حافظ، شیر و بستنی می دن. اول دروازه شمرون طاق نصرت می زنند.
اینجا، میدون بهارستون،جلو مجلس، فواره ها به سمت خورشید می پرند.
لاله زار مست از غروره، کافه ها پُر، مخبرالدوله شلوغه، سینماها غلغله، مردم تخمه می شکنند. «دنی کی» در فیلم «سربازرس کل»، داره مردمو می خندونه… ناگهان پرده می افته، چراغا روشن می شه، آقای محترمی با هیجان خبر می ده:
«دیوان لاهه به نفع ایران رای داده، گفته ادعای وست مینستر باطله.»8
مردم از شدت خوشحالی از جا می پرند، سوت می کشند، دست می زنند، آپارات چی بعد فیلم اول، فیلم دوم میزاره؛ چارلی چاپلین با عصاش وارد می شه، سالن از شلیک خنده منفجر می شه. وقت انتراکت، یه کسی کارتون «جان بول» مظهر انگلیسو نشون می ده، که با اردنگی داره به سمت بیرون پرت می شه…

***

اما بشنوید از انگلیسا که حسابی دمغند. بعد گاندی، بعد هند، حالا این مصدقه. «آخه این چه وضعشه»، هی تلگراف می زنند.
«سر میدلتون! خبر تازه چیه؟ زاینر کجاست، به سی. ام، وودهاوس بگین فوری بیاد.»

***

شب، روی نیمکت، توی میدون، بید مجنون و بهار، به انعکاس نور چراغای ته آب، می نگرند. رقص نوره، فواره ها بشین و پاشو بازی می کنند.
مجنون به بهار رو می کنه:
ـ چی می شنوی؟
لپ بهار نارنجی شده:
ـ صدای هلهله میاد، آتیش بازیه.
ـ قوام یک هفته نشده از نخست وزیری کنار رفته. مصدق دوباره نخست وزیر شده.
ـ پچ پچا برای چیست؟
ـ مصدق دستور داده اشرف ایران رو ترک کنه، بودجه دربارو قطع کرده، اسم وزارت جنگو عوض کرده.
نارنج انگشت میزاره روی لبای مجنون و می گه: نغمه آواز میاد.
ـ چی می خونه؟
ـ ای خطه ایران مهین ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن9
مجنون می گه: ملک الشعرای بهاره. داره هشدار می ده. دیگه چی می شنوی؟
نارنج: صدای تق تق تلگراف میاد.
مجنون با دست به سمت فردوسی اشاره می کنه:
ـ سرجورج میدلتون کاردار سفارت انگلیسیه که داره تلگراف می زنه و می گه «مصدق روانیه، فقط یه راه مونده، کودتا راه حل نهائیه.»
ـ چند نفر دارن انگلیسی حرف می زنند:
ـ سرآنتونی ایدن وزیر خارجه انگلیس تو لندن جلسه گذاشته، همه هستند، سر پیتر رامسبوتام، سر دانلد لوگان …
ـ صدای هواپیما میاد.
ـ اون کریستوفر وود هاوس مامور اینتلیجنت سرویسه که داره پرواز می کنه…

***

کریستوفر وودهاوس، فارغ التحصیل رشته هنر، عاشق فرهنگ یونانه. عضو انجمن سلطنتی ادبیات، رئیس اینتلیجنت سرویس در تهرانه. کریستوفر، که هم نویسنده و هم هنرمنده، ویراستار کتابهای پنگوئن بوده، پروفسور درس یونان مدرن در کینگز کالج لندن بوده، او عاشق علم و ادب و خیلی باحاله.
او برای داستایوفسکی نویسنده صاحب سبک روسی بیوگرافی نوشته، او برا کتاب قلعه حیوانات جورج اورول نویسنده مشهور انگلیسی مقدمه نوشته.
ـ کریستوفر، کریستوفر، کجا پرواز می کنی؟
ـ دارم می رم لندن، به دیدار سر انتونی ایدن که متخصص امور ایرانه.

***

صبح در هوای مه آلود، لندن خواب آلود، مشرف به هایدپارک رمزآلود، دریاچه ماری شکل، باغهای کنزینگتون، داخل هتل گراوند هاوس، در شش اتاق مخصوص تو درتو، سه برادر رشیدیان، نشسته با عینک سیاه، کلاه لبه دار، و سیگار برگ کوبا، پک عمیق می زنند، نقس عمیق می کشند.
ـ سیف اله، اسداله، قدرت اله.
عجب جای خوبی دارید، ایواله.

***

شب، سر سفره شام، خونه کوچه چاپخونه، مادر جوون حامله، به حرف برادرشوهرا گوش می ده….
ـ … آیت الله کاشانی با مصدق در افتاده، از وقتی رئیس مجلس شده هی سر عزل و نصب مقامات توصیه می فرسته، اما مصدق به توصیه هاش ترتیب اثر نمی ده. کاشانی عصبانی شده. به دربار نزدیک شده.
ـ میگن با سپهبد زاهدی جلسه گذاشته.
ـ حسین مکی از مصدق ناراضیه. میگن با زاهدی مأنوس شده.
ـ مظفر بقایی به مصدق پشت کرده.
ـ ابوالحسن حائری زاده از جبهه ملی انشعاب کرده.
ـ یه خبرهایی شده، مصدق دستور اخراج کارمندای سفارت انگلیس رو داده، رابطه با انگلیسو قطع کرده…
مادر جوون حامله، دست روی شکمش می ذاره تا از سلامت جنین مطمئن بشه.
برادرشوهرا خاموش می شن تا اخبار رادیو رو بشنوند.
«…. خلاصه اخبار ایران و جهان در هفته ای که گذشت:
… ایالات متحده آمریکا اعلام کرد که این کشور اولین بمب هیدروژنی را به نام «مایک» در جزایر مارشال با موفقیت منفجر کرده…
… در جریان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، دوایت آیزنهاور از حزب جمهوریخواه با اکثریت آرا بر ادلای استیونسون از حزب دمکرات پیروز شده…
… چارلی چاپلین کمدین معروف سینما، آمریکا را در حالی ترک کرد که اجازه ورود مجدد به آمریکا از وی گرفته شده…»

***

صبح در هوای مه آلود، لندن خواب آلود، کریستوفر وودهاوس، پای هواپیما، عازم آمریکا.
ـ کریستوفر، چرا به آمریکا؟ تو مامور اینتلیجنت سرویس توی تهرونی، چرا به آمریکا؟
کریستوفر وودهاوس، که عاشق فرهنگ یونانه، ماموریت تازه ای داره.
ـ می خوام برم به آمریکا، به نزد همکارام، بگم که مسئله جدیه، بگم بقای مصدق، به نفع کمونیست هاست، ماموریت من مخفیه، مسئله جدیه…
کریستوفر در واشنگتن، پهن می کنه سفره طرحش رو، برا دوستاش و همکاراش، شرح می ده راز و رمزشو رو:
ـ روسای قبایل با من، اسلحه و امکانات با من، افسران ارشد ارتش، روسای پلیس و رهبران جماعات با من…
ـ کریستوفر مطمئن نیستیم، مدارک قاطعی رو کن…
کریستوفر حواس جمع داره، فهرست کاملی از شاهد و سند داره، پس می گه:
ـ برادران رشیدیان رو ما داریم، جمعی از نمایندگان مجلس رو ماداریم، برای بسیج اراذل و اوباش، مهره های مطمئنی ما داریم، برا تطمیع سرکردگان هر دسته، برا چوب کردن ریش و سبیل آقایان، برا فریب اهل رشوه و حق و حساب، برا سیراب کردن تشنگان قدرت و جاه و مقام…
… سه برادر، سیف اله، اسداله، و قدرت اله، با عینک سیاه، شال و کفش و کلاه، با چمدانی پر از پوند استرلینگ، در سفر میون لندن و تهران، کارشون خرید روح کِسون…
کریستوفر ادیب و اهل قلم، مقدمه نویس قلعه حیوانات، در ته جیب خود کاغذی داره، پانزده اسم به روی اون داره، همه از کسون روح فروش، همه ضد دمکراسی، وطن فروش، همه اما مورد تاییدند، جزو اغیار واشنگتن و لندن، همه ضد کاوه و آرش، مزدک و بابک، همه ناامید به استقلال ایرانند، همه دستمال به دستان و چاپلوسانند.
کریستوفر وودهاوس کاغذو تکون میده:
یکی از این پانزده تن، ما رو از دست مصدق نجات میده… 

پانویس ها:
8ـ دکتر محمود عنایت نویسنده، و ناشر نشریه ادبی معتبر «نگین» در دهه های 1340 و 1350: «غروب روز سی و یکم تیرماه 1331 ـ یعنی یک روز پس از قیام تاریخی سی ام تیر ـ نگارنده در یکی از سینماهای پایتخت مشغول تماشای فیلم بودم که ناگهان نمایش فیلم قطع و چراغ ها روشن شد و در میان بهت و تعجب اولیه حاضران، مردی در جلوی پرده سینما ظاهر شد و با صدایی پرطنین و پرهیجان و رسا گفت: هم اکنون رادیو خبر داد که دیوان دادگستری لاهه بعد از استماع مدافعات دکتر محمد مصدق رای به عدم صلاحیت خود داده و بدین ترتیب شکایت شرکت سابق نفت را بلااثر کرده و قیام ملت ایران بر ضد استعمار انگلیس را مورد تایید قرار داده است.
تماشاگران به طور خود انگیخته شروع به ابراز احساسات کردند و چند لحظه ای صدای کف زدن و هلهله آنان در سالن سینما طنین انداز شد.»
9ـ محمدتقی بهار، ملقب به ملک الشعرای بهار، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامه نگار و سیاستمدار ایرانی که اشعارش در وصف ایران بی بدیل است. (متولد 16 آبان 1265، فوت:
2 اردیبهشت 1330)

Loading Facebook Comments ...