جوانان زیر آفتاب

قسمت هشتم: سه میهمانی

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
دو شاهد داستان ما، بید مجنون و بهار نارنج، حین گردش و چرخش در مرکز تهران، در لاله زار اولین خیابان مدرن تهران، از مقابل سینماها و کافه ها گذر می کنند و از هدایت یاد می کنند. در بهارستان، میدان پارلمان، ایران، حـوادث 30 تیـر 1331 را مـرور می کنند.
… مجنون می گه: … صبح بعد از سی تیر، خبر بُرد مصدق مث برق تو تهرون و سپس در چار گوشه ایرون می پیچه…
…دادگاه لاهه در همین روزها به نفع ایران رای می ده و بر ملی شدن صنعت نفت مهر تأئید می زنه…
امـا «ساز» های دسیسه بـه سرعـت کـوک می شه… کریستوفر وودهاوس مأمور اینتلیجنت سرویس در ایران، به لندن و سپس به واشنگتن پرواز می کنه.
اینک ادامه داستان:

***

مجلس اول
کریستوفر وودهاوس که مامور اینتلیجنت سرویس در ایرانه، در آمریکا، نزد همکاراش، دست به جیب خود کرده، با غرور و اطمینان، کاغذی که پانزده اسم روی اون ردیف کرده، بیرون آورده، در هوا تکون میده:
«… یکی از این پانزده تن، ما رو از دست مصدق نجات میده…»
دور میز بزرگ و اشرافی، پچ پچ و گفت و گو جاری است. روی میز، غذا و اشربه فراوان است. ویسکی از اسکاتلند، شراب از بردوی فرانسه، خاویار از ایران است.
بحث انتخاب مهره ای مورد قبول همه، همچو لپ حضار، گل انداخته. بین آن پانزده تن یکیست، که عاقبت همه به او «اوکی» می دن. و به سلامتی همـو، همه با هـم، جرعه دیگـری فرو می دن:
ـ «به سلامتی او که ما را از دست مصدق نجات میده.»
کریستوفر که ادیب و اهل قلمه، باد در غبغب انداخته، می گه : خاویار ایران به من چه می سازه!

***

مجلس دوم
در همون روزها و ساعتها، گوشه دیگری از همین دنیا، مجلس بزم دیگری برپاست.
اینجا مسکو، پایتخت کشور شوراها، سرزمین تولستوی بزرگ، انتوان چخوف، لرمانتوف.
اینجا، مجلس دیگری برپاست:
استالین با سبیل چخماقی، بریا وزیر امنیت و پلیس مخفی، و سه تن از نخبگان حزب کمونیست، گیورکی مالنکف، نیکیتا خروشچف، و نیکولای بولگانین، سرشان گرم گفت و گو تا صبح، بحثشان بر سر چیست؟ کس نمی داند. اما حرف اول و آخر، حرف اوست ـ استالین، همه نیک می دانند.
دم دمای صبح، رفقا وداع گفته، استالین به اتاق خواب خود رفته، اما، ظهر روز بعد است و او هنوز در خواب است.
بس عجیب است، گارد او هراسان است، چه شده؟ چرا بیرون نمی آید؟ دستور چیست؟ چه باید کرد؟
حکم می رسد که هیچ مشکلی نیست، کاری نباید کرد. عصر می شود، و خبر می رسد که بلـه، استالیـن سکتـه کـرده، فلـج شده، زمین گیره…
… و چهار روز بعد، رادیو مسکو در تهران، به فارسی می گوید:
«… رفقا، کارگران،کلخوزیان، زغیم ما مرده!» و در همه شهرهای جهان مردم، در لندن و واشنگتن و تهران، از هم می پرسند: چه شده؟ یعنی به مرگ طبیعی مرده؟ نکنه بریا، رئیس خود را هم کشته؟!
بشنوید دخترش اسوتلانا چه می گوید:
«…. چند روز روی تخت مدهوش بود. نیمه راست بدنش فلج شده بود. روز چهارم ما همه دور تختش بودیم که ناگهان مژه زد، و به ما نگریست، یکایک ما را نگاهی کرد، چه نگاه خوفناکی بود. بعد اتفاق عجیبی افتاد. ناگهان دست چپش بالا رفت، گویی به چیزی در آن بالا اشاره ای می کرد. دستش آنگاه بر سر ما، کمانی زد، سمت بریا، و سپس افتاد 

این آخرین تلاشش بود. روح او دیگر از بدن خارج بود…»
چهار روز بعد، در 9 مارچ، جسد مومیایی شده اش تدفین شد، و به همین مناسبت همه جا، به ترس یا به تعارف، یا از سر مسلک و اعتقاد و مرام، میتینگی، مراسمی، مجلس یادبودی برپا شد.

***

صبح در تهران، روی نیمکت، در سکوت کنار سفارت روس، بید مجنون از بهار نارنج می پرسه:
ـ چه می شنوی؟
ـ صدای زمزمه، پچ پچ
ـ این مولوتف است که خاطره می گوید. بریا به او گفته: «کلکش را خودم کندم.»
ـ صدای نقل خاطرات عجیب
ـ این خروشچف است که می گوید:
«بلافاصله بعد از سکته، بریا به زبان آمد. بد او می گفت. مسخره اش می کرد، اما وقتی استالین لحظه ای به هوش آمد، بریا زود زانو زد، و بر دستش بوسه ای آبدار نشاند. و آنگاه که استالین دوباره بیهوش شد، به پا بایستاد و بر زمین تف کرد.»

***

مجلس سوم
و در انتهای کوچه چاپخونه، در خانه ای بزرگ، کاهگلی، پر اتاق، با حیاطی وسیع، مجلس جشن عقد و عروسی برپاست.
لامپهای مهتابی، سبز و سرخ و سفید بر دیوار، چراغهای پایه دار زنبوری، لابلای درختان، کف حیاط و روی حوض بزرگ، همه جا مفروش، میز و صندلی ها به ردیف، دیس های شیرینی و میوه به قطار، گلدان های گلایول و سنبل.
اول از همه شربت آلبالو، در لیوانهای بلور و پایه بلند، با قاشق های بلند و ظریف به رنگ طلا، بعد از آن بستنی در لیوانهای کاغذی و قشنگ.
دور تا دور حیاط قطار مهمان است، خانم های جوان پرز ناز و ادا، دکلته پوشیده، سینه های بلورین، بازوان سپید، دامن تنگ، هفت دست آرایش بر صورت، با کرم پودر و ریمل و سرخاب، مثل تابلوهای نقاشی، گوشواره ها بر گوش، سینه بندها بر سینه، انگشتری بر دست، کفشهای پاشنه بلند…
در اتاق بغل، کنار سفره عقد، آقا با گردنی خپل، لب گوشتالو، ریش پهن، اقرار می گیرد، بعله می خواهد، دفتری قطور برای ثبت در دست، و قباله آماده، و شاهدان به ردیف…
صدای هلهله می آید. یعنی، عروس بعله را گفته.
… از در پشتی ناگه، شیطان سوار بر پشت الاغ، جفتک زنان به میان حیاط می آید. روی تخته حوض چرخی زده، همه را با اداهای خود به خنده می اندازد.
نمایش رو حوضی است. دختران همسایه، از روی بام سرک کشیده، از شادی قند به دل آب کرده و بعد می گویند:
«جای مادر جوون حامله خالیست.»
دختری سراغ او رو می گیره.
ـ امروز فارغ شد.
ـ چی؟
ـ پسر است.

***

آسمان مهتابی است. ماه از آن بالا خمیازه می کشه، خسته است.
بهار نارنج می پرسه:
ـ ماه چرا خسته است؟
مجنون پاسخش می ده:
ـ در این یکی دو روز، چیزها دیده.
ـ مثل چی؟
ـ طرح کودتا علیه دولت ایران در واشنگتن و لندن، دفن مومیایی استالین در موزه لنین.
و تولد کودکی از نسل امروزی.

Loading Facebook Comments ...