جوانان زیر آفتاب

قسمت هجدهم: بازارچه حموم نواب

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه رو آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبونو بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانی رو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

بازارچه حموم نواب زن پا به سنی رو می مونه که در جوونی خیلی خوشگل بوده، دم عید این خوشگلی صد چندون میشه، بازارچه آب و جارو می شه.
مهتابی های رنگیِ دکه عباس مرغی روشن شده، تو یه متر جا فواره به پا کرده، عباس مرغی با گونه های تکیده و صدای محزونِ خراش دار هم شاده و هم شاکی، تابستونا بستنی و فالوده می فروشه، زمستونا هل و گلاب و مسقطی، دم عید اول آجیل چارشنبه سوری، و هر چی مردم بخرن، ماهی قرمز تو تشت روحی، سبزه عدس، اسکناس دوتومنی و پنج تومنی نو…

عباس یه لنگ باریک جیگری از حموم نواب گرفته، انداخته رو شونه باریک و خمیده از فشار روزگار، به سیگار اشنو پک عمیقی میزنه، یه بار دیگه پک میزنه، شیشه دکه رو با لنگ تمیز می کنه، کف بازارچه رو آب می پاشه، به سیگار پک می زنه، آروم نداره، سیگار به دهن دستاشو به هم می کوبه: آجیل چارشنبه سوری یادت نره!

خاکستر سیگار بالاخره می ریزه، صداش تا جلو حموم نواب می رسه، سماور بزرگ، قوری قهوه خونه ای، داخل دکه دو تا صندلی لهستونی بیشتر جا نمیشه، دو تام بیرون گذاشته، عباس با لنگش مشمای روی میزو به انتظار مشتری دستمال می کشه، آژدان بازارچه جلو دکه عباس مرغی دستشو رو دسته باتوم میزاره، به عباس چپ چپ نیگا می کنه، دو تا از دوستای عباس تو دکه به قلیون پک می زنن، عباس دستاشو بهم می کوبه: ای بته بته بته، آجیل چارشنبه سوری یادت نره، به حق ابوالفضل امسال مردم آزار از بازارچه رد نشه! آژدان بازارچه دندوناشو رو هم فشار می ده…

عباس مرغی معتاده، تو بازارچه همه می دونن، اما دوستش دارن، سیگار اشنوی گوشه لباش، چشمای پرغمش، صدای محزونش، هیکل لاغرش، عباس مرغی، بازارچه حموم نواب، زنی که در جوونی خیلی خوشگل بوده، عباس مرغی دوست پسرش بوده …
دکه عباس اغلب خالیه، دوستاشم مث خودش معتـادن، از رو صندلی لهستونـی به قلیون پک می زنن، عباس چای قند پهلو براشون می ریزه، چیزی رد و بدل می کنن، عباس دستاشو به هم می کوبه، صدای رادیوی دکه عباس بلند می شه، پوران می خونه:
گل اومد، بهار اومد، من از تو دورم…

چل متر بالاتر، بعد لحاف دوزی و چراغ سازی و خرازی صفوی، ورودی پر ابهت حموم نواب واقع شده، چارگوش و فراخ، کاشی هایی که قدیما سفید بوده، موزائیک های پاخورده، یه طرف پلکانی به پایین، یه طرف پلکانی به سر بوم حموم، دو طرف لنگای جیگری آویزون تا خشک بشن، دُم لنگا گره خوردن بهم تا به پایین لیز نخورن، جلو حموم، بوی گازوئیل، بخار آب، اوس ممد کیسه کش داره لنگارو رو طناب پهن می کنه، اون پایین، اوس ممد روزی ده ـ دوازده ساعت کیسه می کشه، مُشت و مال می ده…
جمعه ها صبح زود، با دایجون میریم حموم، همه اونو می شناسن. آقای درودی سلام!

هشتی بزرگ، دور تا دورش سکو و قفسه های نیم قدی، میرزا اسماعیل پشت دخل، حوض کوچیکی در وسط، دور اون، تنگ های آب زرشک، دوغ، لیوان های سه ربع لیتری، هشتی به دو طرف دو در داره، یه طرف رختکنای خصوصی، سمت دیگه پرده رو پس می زنی، داخل حموم می شی.

بخار داغ آب یک هو به صورت می خوره، اوس ممد هر دو دقیقه یکی رو کیسه می کشه، گاهی دستارو به پشت کتف می کشونه تا ترق ترق صدا بده…
داخل خزینه از همه جا داغتره، آخر کار دوش می گیری، دایجون داد می زنه: دو تا خشک بیار! کسی از پشت چار تا لنگ روی سر در میندازه…
پرده رو پس می زنی، پا تو پاشویه آبی می زاری، میرزا اسماعیل به دایجون سر سلامتی می گه: صحت باشه!
دو تا آب زرشک به دست ما می دن…

از جلو ورودی حموم رد میشی، بازارچه پیچ می خوره، بساط عمو خوش اخلاقه طبق معمول پهنه، سگرمه هاش توهمه، اخلاقش تلخه، از صبح زود تا بعد غروب، جلوی بساط ده متری قدم میزنه، هر چند دقیقه یه بار دستمال رو شونه شو جابه جا می کنه، فریاد می کشه: «ترقه چارشنبه سوری داره عمو خوش اخلاقه، «موشک، هفت ترقه.»
در طول سال، تنقلات و خرت و پرت های باب میل بچه ها می فروشه: انارای ریز پوست ترکیده، «انار سه تا یکقرون میده عمو خوش اخلاقه.»

جلو بساطش نباید زیاد معطل کنی، باید یا بخری، یا بری، فکر می کنه پول نداری، هیج دوستی نداره، همیشه اخمش تو همه، با صدای خراشیده و کلفت می گه: «برو کنار راهو باز کن بچه.» اگه نری صداشو بلندتر می کنه…
نزدیک چارشنبه سوری می دونه بچه ها ترقه می خوان و موشک، هفت ترقه و نارنجک، الومینیوم و فشفشک، دائم دستشو می کنه تو جیبش پول خردها رو مشت می کنه، با اونا بازی می کنه، این روزا کمی خوشحاله عمو خوش اخلاقه، نرم تر فریاد می زنه: «آب نبات قیچی داریم، آدامس خروس نشون، آدامس بادکنکی دونه دیشه می ده عمو خوش اخلافه، فوتینا با جایزه.»

آزار عمو خوش اخلاقه به کسی نمی رسه، کمرکش بازارچه ملک مطلق اونه، چل سال ببیشتر نداره، اما صورتش پر از چینه، ریش زبر، اخم در ابرو، صدای پرخراش و عصبی…
مث عباس مرغی، اونم بی آزاره، عمو خوش اخلاقه!

بعد از بساط عمو خوش اخلاقه، سبزی فروشی مشد محموده، دم عید، از زیر گونی خیس، نعناع و ترخون و تربچه نقلی می کشه بیرون مشد محمود، برا مشتریی هایی که حاضرن پول بیشتری بدن، کدو، بادمجون، صیفی و خیار، سبزی آش، سبزی پلو، رو پارچه نمدار…
تابستون قبل، زنبورایی که رو انگورای عسگری مشد محمود وز وز می کنن، دستمو نیش می زنن، مادر سفارش می کنه تا زنبور می بینم بلند و تند و تند بگم: کیس کیس سرکه، کیس کیس سرکه، تا زنبورا فرار کنن.
دم عید، نه از انگور خبری است و نه از زنبور، با این وجود زیر لب می گم: کیس کیس سرکه.

مقابل سبزی فروشی مشد محمود، کوچه دردار، کوچه معروف تهرونه، زمانی در داشته اما حالا نداره. از کف گلین و نمین بازارچه، 3 تا پله می خوری میری پایین کف کوچه که از وسطش یه جوی آب رد می شه. کمتر از دو متر پهنا داره، 150 متر بعد منتهی می شه به خیابون ری…

بازارچه از دنیای اطراف جداست، روبروی سبزی فروشی مشدمحمود، جنب ورودی کوچه دردار، کنار بازارچه، کله پزی حاج ماشالاست، از پایین تا سقف کاشیکاریه، کاشی های سبز، بالای دیوار بلند روبرو، شمایل حضرت علی، با شال سبز و چشمای درشت، یه حلقه نور به دور سرش، چارزانو نشسته، شمشیر ذوالفقار روی پا، دست به قبضه شمشیر، دو شیر جوون و آماده حمله در دو طرف…
جنب کله پزی، سه دهنه قنادی حاج احمد آقا، بوی نون خامه ای میاد، با نون قیفی، اگه پول داشتم ده تا می خریدم… هر چند ماه یه بار یه دونه نصیبم می شد.

بعد کله پزی و قنادی و عطاری و لبوفروشی و نون تافتونی، کوچه سقاخونه است، درازه، ته نداره، چند صد متر پایین تر، از دل محله کلیمی ها می گذره و کنار بیمارستان خیرخواه که بیمارستان یهودیاست سر از خیابون سیروس درمیاره…
توی بازارچه، سرکوچه سقاخانه، دو تا برادر جوون ایستادن، مردمو تماشا می کنن، نیمه قلج اند…
به خاطر بیماری، نمی تونن سرشون رو راست کنند، همیشه سرشون رو شونه شون خم شده، برادر سوم که کوچکتره حتی نمی تونه بایسته، با صندلی چرخدار اینور انور می ره…
روبروی کوچه سقاخونه، قهوه خونه قصر، عصرا تو قهوه خونه شاهنامه می خونن، کارگرا چای قند پهلو می خورن، قلیون می کشن، با چشاشون نقالو تعقیب می کنن…

قهوه خونه قصر، با میدون باغ پسته بک مجاوره، تاریکی بازارچه اینجا تموم می شه، آفتاب روی آسفالت میدون منعکس می شه، دور میدون آدما، زیر آفتاب بیتوته می کنن، چرت می زنن، چپق می کشن.
امروز تو میدون جمعیت حلقه زده، اون وسط یه پهلوون معرکه برپا کرده، پهلوون با شلوار کوتاه، تنگ و ضخیم، چکمه ساقه بلند، سینه لخت، بازوهای کلفت، نفیره می کشه: «لعنت به نامرد، بگو بشمر!»
جمعیت فریاد می کشه: «بشمر!»
ـ «لعنت به بی رحم و مردم آزار، بگو بشمر!»
ـ «بشمر!»
ـ «من امروز اینجا تو این میدون باز، جلو چشم شما جمعیت دل پاک، می خوام کاری بکنم که…»
ناگهان سکوت می کنه، روی اسفالت با یه پا زانو می زنه، دست بر زانوی دیگه، دست دیگه شو کف زمین می زاره، سرشو بلند می کنه، دور تا دور میدون به جمعیت نیگا می کنه…
اطرافش چند وزنه سنگین، چند تا جعبه بزرگ و صندوق و سبد، چند تخته و میل، و یه سطل خالی…
پهلوون بلند می شه، چرخ می زنه، دعا می کنه، ورد می خونه، نفیر می کشه، می گه: «امروز می خوام کاری بکنم که اگـه نفساتـون حق باشه طوریم نمی شه، ولی اگه اون که اون بالا نشسته نخواد، همه استخوونام خورد می شه… لعنت بر اونکه رو حق پا می ذاره، بگو بشمر…»
ـ «بشمر!»
ـ «یا علی…»

پهلوون جمعیت رو پس می زنه، سر و کله یه بنز 190 سیاه پیدا می شه، پهلوون جلو بنز رو زمین دراز می کشه، دو پای ستبرو می ذاره رو سپر بنز، جمعیت نفس در سینه حبس می کنه، راننده پشت فرمون گاز می ده، می خواد پهلوونو زیر بگیره، اما نمیشه، پهلوون کم کم با پاها بنزو می بره بالا، رگای گردنش منقبض شده، دندوناشو به هم قفل کرده، صدای موتور بنز به آخر رسیده، یکی از داخل جمعیت می گه: «برا سلامتی پهلوون صلوات!»
جمعیت صلوات می فرستن.
یکی دیگه فریاد می کشه: «بر دشمنان آل عبا لعنت!»
جمعیت جواب میده: «بشمر!»

پهلوون یواش یواش بنزو پایین میاره، صدای موتور فروکش می کنه، لاستیکا میشینن روی زمین، جمعیت از شگفتی فریاد می کشه، دست می زنه، پهلوون از زمین بلند می شه، دور میدون با گامهای بلند چرخ میزنه، یه نفر از جمعیت میره وسط میدون یه سکه میندازه تو سطل، خیلی ها دست تو جیب می کنن، صدای سکه ها توی سطل، من به یکی از سبدا خیره شدم، میدونم توش یه مار کبرا منتظره…
پهلوون دعا می خونه، ورد می خونه، داد می کشه: «بلند بگو لعنت بر یزید.» فریاد جمعیت، از میدون باغ پسته بک، به آسمون میره: «بشمر!»
… پهلوون میره سراغ سبد، دوباره سکوت مستولی میشه، پهلوون برمی گرده به جمعیت می نگره، همه منتظرند، پهلوون ورد می خونه، در سبدو آهسته برمی داره، دوباره سر جاش می ذاره، سرشو رو گردن می چرخونه، درِ سبدو برمی داره، آفتاب از اون بالا داغ می تابه، چهره های سوخته از آفتاب غرق در هیجان، چشمها برق می زنه… 

ناگهان پهلوون دستشو میاره بیرون از سبد، دُم مار رو گرفته، بیرون می کشه، مار کلفت و درازیه، زرد و قهوه ای، پولکاش برق می زنن، مار بدنو تکون می ده، پهلوون حالا همه مار رو کشیده بیرون، جمعیت یه قدم میـره عقب، پهلـوون جلوی جمعیـت دور مـی زنه، می گه: «این مار کبرای صحرای خراسونه که زهر یه نیش اون هفت تا مرد جنگی رو در جا خشک می کنه…»
جمعیت بازم عقب میره، پهلوون از جمعیت می خواد که ساکت باشن تا مار نیشش نزنه، بعد مارو بلند می کنه، به سمت جمعیت حرکت میده، بعد با دست، سر پهن مار مست از خوابو نوازش می کنه و اونو میندازه دور گردنش.
یکی از میون جمعیت فریاد می کشه: «برا سلامتی پهلوون صلوات.» همه صلوات سر میدن، پهلوون به معرکه ادامه می ده:
ـ «از میون جمعیت فقط سه تا مرد می خوام، سه تا لوطی که اجرشون با ابوالفضل، تا دستی به جیب بکنن و پهلوون رو دلشاد بکنند…»
معرکه با پول جمع کردن برا پهلوون تموم می شه، جمعیت پراکنده می شه، ما بچه ها هنوز حیرونیم، من از سبد مار کبرای خراسون چشم برنمی دارم…

و تو این بازارچه، از یه هفته مونده به چارشنبه سوری، بوی عید همه جا حس میشه، بوته و هفت ترقه، موشک و فشفشه، بوی زرنیخ میاد، یکی از بچه ها مارو هفت تا کوچه به آن سو می بره، به کمرکش یه کوچه سراسر کاهلگی، زرد و خفته با دیوارای بلند، تا از دکون کاهگلی که هرگز ته اون نور ندیده، میخ و زرنیخ بخریم، بچه ها زرنیخو توی چوب پنبه میریزن، میخ کوچکی به اون فرو می کنن، پرت می کنن روی زمین، دَرَق، تَرَق، هوا میشکنه، انفجار حاصل میشه، بوی زرنیخ همه جا پخش میشه، کوچه کاهگلی و مست از خواب صدساله، از خواب می پره، هوای کوچه که از سال پیش ساکن بوده موج می خوره…
کوچه ها رو برمی گردیم، تو بازارچه، دنبال بچه بزرگا، آلومینیوم می ترکونن، تکه آلومینیوم نقره ای رو روی ذغال، با آتیش گردون سیمی می چرخونن، توی بازارچه و کوچه میدون، ما همه دنبال اونا، ذغال جرقه می زنه، ذرات آلومینیوم به هوا پخش می شه…
همه خسته، خورشید غروب کرده، چهره ها تب انداخته، فشفشه ها به هوا رفته، ترقه ها خالی شده، هوا تاریک شده، قاشق زنی… از ترس پدر باید به خونه برگردی…

عید در بازارچه حموم نواب منتشر می شه، عمو خوش اخلاقه، عباس مرغی، جوونهای سرخمیده سر کوچه سقاخونه، مشد احمد و دخو، و بچه های خونه هشت دری سرکوچه مدرسه پارس که هشت اتاق داره و هشت خانواده مستاجر، عیدو جشن میگیرن، عید لخت و پاپتی، یه پارچه تب، مث گرمای حموم نواب، حتی اوس ممد کیسه کش با لنگ جیگری به دور کمر و سینه های لخت، اومده بالا، جلوی در فراخ حموم، به تماشای شب چارشنبه سوری، آی بته بته بته.

Loading Facebook Comments ...