جوانان زیر آفتاب

قسمت نوزدهم: … خمره و طغار

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانی رو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

شب عیده و کار و کسب در بازارچه حموم نواب رونق داره. این سر بازارچه، جنب کوچه مدرسه بدر، مقابل کوچه آبشار، شاطرعباس بیشتر از معمول سفارش نون خشخاشی می گیره. معمولی چاره زار، خشخاشی پنج زار.
ـ «شاطر آقا دو تا خشخاشی، قهوه ای باشه لطفا.»

پدر همیشه می خواد قهوه ای بگیرم، قهوه ای سوخته، می گن برا زخم معده خوبه، پدر زخم معده نداره، از نون برشته خوشش می آد. تو صف وامیستم، در و دیوارو تماشا می کنم، دو طغار بزرگ، تا نیمه پر خمیر، تو هوا بوی خمیر ترش، رو پیشخون تکه های نازک نون، شن های درشت و داغ، نفستو خوب بده تو، خرده های نون برشته بردار، قرچ قرچ مزه کن، پیشخون رو از تکه نون خالی کن، میخای سرکج رو دیوار، حرارت تنور، تنوره نور، ذرات معلق در هوا، میره بالا به سمت دولابچه ها، دریچه ها، کاشی های سفید، شیشه های سبز، و تو غوطه ور در افکار، خیره به رقص دست و پای شاطر عباس، پاروی دسته دراز…

کف پارو رو صابون میزنه، نوک پا بلند میشه، خم میشه سمت طغار، یه مشت خمیر چنگ میزنه، سطح پارو میزاره، با کف دست پهن می کنه، با نوک انگشتا مخلخل می کنه، نوک پا بلند می شه، پارو رو برمی داره، درون آتیش می بره، رو سطح شیب دار میذاره، سُرش میده، خمیرو رو شنهای داغ پهن می کنه…
کارگرای سنگکی، همونجا جنب طغار، بالای انبار آرد، شبها می خوابند…
مشتاق و نگران، تو دلت می گی: شاطرعباس جون بچه هات نون من قهوه ای باشه… و به نفت سیاه می نگری، قطره قطره می ریزه تو محفظه، آتیش زبونه می کشه، دیزی گِلی گوشه تنور، ظهره، گشنگی تو دلت چیره شده، دو تا نونو می گیری، تک به تک شنها رو پیدا می کنی، روی دسـت، سمت خـونه، تکـه تکـه می کَنی، می بلعی…

جنب سنگکی، حاج رضا ترشی فروش، صف خمره های سبز توی دکون، توی دهلیز بغل قرابه، دبه و طغار، ترشی لیته و کلم، سیر ترشی، ترشی پیاز، سرکه و آبغوره… سالها بعد توی همین دکون برا «قیصر» فیلم می گیرن…
جلو دکون، کف بازارچه، حاج رضا با پیشبند سفید، مث پیشبند شاطر عباس، زبر و بلند، پر لکه های سرکه و کشک، در سکرات، زیر داغی آفتاب شب عید، داره لیموترش آب می گیره…
ناگهان، از وسط بازارچه، «ممدجون» میاد، «ممد جون» بیست سالشه، ریش نازکی داره، چشمونش برق می زنه، کارگر ماست بندیه، طغار ماست روی سرش، دست چپ روی طغار، دست راستش به پایین آویزونه، تند و سریع، میره تا ماست چرخ کرده به دکّونهای اطراف ببره، توی بازارچه همه، سر به سرش میزارن، بچه ها تا او رو می بینن، فریاد می کشن: «ممدجون!»

ممد وامی ایسته، دستشو از طغار برمی داره، طغار بزرگ ماست روی سرش، آهسته گردنشو به عقب می گردونه، عصبی به بچه ها می نگره ، زیر لب چیزی می گه، لباشو غنچه می کنه، بلند داد می زنه: «جون!» حرف «جیم» رو می کشه…
و اگه بچه ها بازم سر به سرش بگذارند، طغار ماستو پایین می زاره، بلند و تند، بد و بیراه فریاد می کنه: «جون جون به مادرت!» حرف جیم رو می کشه. لرزش دستاش نمایونه، صداش نازک و، چشاش برق می زنه، یکی از دور دوباره داد می زنه: «ممدجون!»

ممد صورتش سرخ می شه، سوی سنگریزه های کف بازارچه خم میشه، بچه ها پا به فرار، در میرن، پشت دیوار کوچه ها قایم می شن، ممد ناسزا می گه: «جون جون به مادرت!»…

از همین ماست بندی، صبح های زود، آقا میتی با موتور سـه چرخ مغز پسته ای، بانکه های شیر بار می زنه، پت پت کنون، شیر به دکونا می رسونه…
بغل ماستبندی، از اتوشویی صدای فش فش بخار میآد، محمود اتویی پیرهنای سفید و آبی مردونه رو بخار می ده…

***

روز اول عید، بچه ها با لباس نو، چشم به انتظار عیدی، اسکناس نو، آهنگای شاد از رادیو پخش میشه، کمال مستجاب الوعده و فروزنده اربابی دو مجری برنامه، شاباجی خانم مردمو می خندونه، ملوک ضرابی از قمر می گه، بدیع زاده آواز می خوونه:
این اتولی که من میگم
فورد قدیم لاریه 1


پانویس:
جواد بدیع زاده متولد 1281 در پاچنار تهران (درگذشت 1358)، یکی از اولین خوانندگان مرد ایرانی بود که اولین صفحه او به نام «جلوه گل» بر روی صفحه گرامافون ضبط گردید. او دومین خواننده رادیو بعد از قمر بود. یکی از معروفترین ترانه های او «ماشین مشدی ممدلی» نام داشت که در ایام عید می خواند، از نوع طنز بود و شعر آن را غلامرضا روحانی سروده بود.

ماشین مشدی ممدلی
خواننده: بدیع زاده، آهنگ: بدیع زاده، دستگاه: ماهور، شعر: غلامرضا روحانی

ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی
این اُتولی که من می گم
فورد قدیمِ لاریه
رفتن توی این اتول
باعث شرمساریه
نه قابل کورس شهریه
نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از
قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی
ماشین مشدی ممدلی
صندلیاش فنر داره
بلیت فروش مشدی و
شوفر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود
زحمت و دردسر داره
رفتن با اُتول بود
باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی
مسافر از بوی اتول
تا می شینه کسل می شه
از متلک شنیدن و
بور شدن خجل می شه
بس که فشار به او می آد
دچار درد دل می شه
پاره شود لباس اگر
گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی
این اتولی که از قفس
تنگتر و کوچکتره
جای چهل مسافر
گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه
اتول همیشه پنچره
راه نرفته در می ره
لاستیک چرخ اولی
ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی
این اتول شکسته
از سیستم قدیمیه
طایر اون قراضه و
پیستون اون لحیمیه
شوفره دائما پی
لوده گری و لیمیه
سر بالایی نمی کشه
مگر با خیلی معطلی
بس که ماشاله محکمه
راه نرفته پنچره
از حلبی شکسته ها
ساخته مبل و صندلی
ماشین مشدی ممدلی
ارزون و بی معطلی

 

Loading Facebook Comments ...