جوانان زیر آفتاب

قسمت ششم: سی تیر

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
گفتیم که مصدق با رای مجلس نخست وزیر شده، و او ملی شدن صنعت نفت را اعلام کرده، و شاه با ثریا ازدواج کرده و شاعران شعر امید می سرایند و مردم همه جا از مسائل روز صحبت می کنند.
و در لاله زار، اولین خیابان مدرن ایران، بید مجنون و بهار نارنج از مقابل کافه ها و دکه ها و بساطی ها عبور کرده و گفتگوکنان به سمت میدان بهارستان می روند. صحبت از حوادثی است که این میدان شاهد آن بوده است.
اینک ادامه داستان:

***

جنب استخر میدان بهارستان، بید مجنون با بهار، به نیمکت لم داده اند. نیمه شب است و در سکوت، پَر نفس های بهار است که صورت مجنون را می نوازد.
مجنون در ژرفای خیال فرو رفته.
ـ به چه فکر می کنی؟
ـ مجنون گرسنه است.
نارنج به او خرما می دهد.
مجنون تشنه است.
نارنج آبش می دهد. چشم مجنون تَر است. بهار از سینه دستمال نرم و سفیدی درآورده و اشکهای مجنون را پاک می کند و می گوید: بگو!
مجنون به سمت جنوب و شرق میدان اشاره می کند و حزن آمیز لب به سخن باز می کند:
ـ اونجا پایین تر از سرچشمه، خیابون ری، کوچه دردار، کسرایی زندگی می کرد. آن طرف، در دو اتاق اجاره ای روی پشت بوم، مرتضی کیوان با خواهر و مادر پیرش، خونه سایه هم همون نزدیکا بود… صبح ساعت 8 کیوان می رفت عقب سایه و بعد به اتفاق سیاوش راه می افتادند به این طرف.
مجنون به شرق میدون اشاره می کنه و ادامه می ده:
از اینجا به سمت شاه آباد و مخبرالدوله می رفتند و روانه کافه نادری یا کافه فیروز تو خیابون نادری می شدند.
مجنون به اول شاه آباد و سر اکباتان اشاره می کنه:
دفتر احزاب مخالف مصدق اینجا بود. وقتی سیاوش و کیوان و سایه رو با لباسای مرتب و کراوات می دیدند، از دور بهشان متلک می گفتند. یه روز عینک یکیشون رو ربودند و در رفتند… سه نفری با بیم و امید، سرشونو بالا می گرفتند و گپ می زدند و می خندیدند و می رفتند تا به کافه برسند. تو کافه فقط چای می خوردند، بیشتر از اون پول نداشتند…
سپیده سر زده، مجنون خاموش است، به شبنم نشسته بر برگ گلهای نسترن و میخک میدون خیره شده. وانت سه چرخ وسپا پت پت کنان دبه های شیر حمل می کنه. کامیون بی سقف یه جوخه سرباز می بره. مقابل کلانتری یک پاسبانها پست عوض می کنند…



آگهی

***

بالای سر، آسمون آبی، گرمای ماه تیر، بوی نفت، از دودکش حموم گلشن، حموم قره قونیا، اینجا این پایین، مادر جوون حامله، سبزی پاک می کنه، با کارد تیز آشپزخونه. تره خرد می کنه. فکر می کنه. حرفهای دیشب هفت برادر شوهر، سر سفره شام:
ـ … دیدی بالاخره استعفا کرد!
ـ چاره دیگه ای براش نبود. ایستاد و محکم گفت مگه می شه همه مسئولیتها متوجه نخست وزیر باشه، اما وزیر جنگ فقط به شاه جوابگو باشه. گفت یا وزیر جنگ باید به نخست وزیر پاسخگو باشه، یا اینکه دیگه استعفا می ده، شاه قبول نکرد. مصدق هم استعفا کرد…
ـ جبهه ملی گفته با نخست وزیری هر کس دیگه، به جز مصدق، مخالفت می کنه. نماینده هاش توی مجلس تحصن کردند…
ـ قانون اساسی همینو می گه. وزرا در برابر مجلس، مسئولیت مشترک دارند. انتخاب وزیر جنگ باید با نخست وزیر باشه…
ناگهان صدای قمر از رادیو قطع می شه:
ـ شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده توجه فرمایید. آقای احمد قوام نخست وزیر، امروز بلافاصله پس از دریافت فرمان نخست وزیری اعلامیه زیر را صادر کرد:
«… وای به حال کسانی که در اقدامات مصلحانه من اخلال نمایند و در راهی که در 

پیش دارم مانع بتراشند یا نظم عمومی را برهم بزنند. اینگونه آشوبگران با شدیدترین عکس العمل از طرف من روبرو خواهند شد، و چنانچه در گذشته نشان داده ام بدون ملاحظه از احدی و بدون توجه به مقام و موقعیت مخالفین، کیفر اعمالشان را در کنارشان می گذارم. و حتی ممکن است تا جایی بروم که با تصویب اکثریت پارلمان دست به تشکیل محاکم انقلابی زده روزی صدها تبهکار را از هر طبقه به موجب حکم خشک و بی شفقت قانون قرین تیره روزی سازم…
… به عموم اخطار می کنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر حکومت فرا رسیده است. کشتیبان را سیاستی دگر آمد…»

ماهی قرمزا به زیر آب می گریزن. گنجشک ها از روی درخت تبریزی پر می کشن. از اون ور بازارچه صدای همهمه می آد، کسی کلون در خونه رو محکم می کوبه…
جنین در شکم مادر جوون تکون می خوره.

***

احمد قوام (قوام السلطنه)

احمد قوام (قوام السلطنه)

صبح تهرون، ماه تیر، پودر خاک، نسیم داغ، شبنم لغزیده به روی خار گل یاس.
جوهای خالی از آب، فواره میدون بهارستان از رمق افتاده، مردم می دوند، برا یه جرعه آب. کلون پشت در خونه ها انداخته شده.
در خیابون اکباتان، کارگرا از کندن زمین دست می کشند. لب گودال عمیق که برا لوله کشی حفر شده، نشسته اند، چپق چاق می کنند. چرا مردم می دوند؟
اول میدون ارگ، نزدیک ایستگاه رادیو، مردم ایستاده اعتراض دارند. اون طرف از میدون مشق، درق دروق، صدای تیر میاد. این طرف از رادیو، برنامه ها با پارازیت پخش می شه.
جلوی تکیه دولت، باربرا، کوله پشتی ها به زمین، سبزه میدون رو نظارت می کنند. جایی که 90 سال پیش، مشروطه خواهان به دار آویخته شدند.
داخل بازار بزرگ، جلوی مسجد امامزاده زید، پایین تر از چارسو کوچک، کاسبی از روی طاقه پارچه ها فریاد می زنه: حجره ها بسته، کار و کاسبی ها همه تعطیل شود.
جوون های بازاری، از سه دالان ملک، از سرای اتفاق، به سمت سبزه میدون می دوند.
جلوی چلوکباب شمشیری، حاج حسن از پله ها میاد پایین، جمعیت عقب میره، حرفشو خوب می خرند. حاج حسن مرد دلیر، نیک اندیش، از زعمای جبهه ملی، که همه دوستش دارند، داد می کشه:
کار کردن امروز تعطیله.
مردم فریاد می کشن:
دکتر مصدق زنده باد
جبهه ملی پاینده باد
از شمس العماره، از باب همایون، از مدرسه دارالفنون، مردم می دوند، به سمت میدون.
ـ گوش کنید صدای گلوله میاد
ـ دراز بکشین، دارن میان
از شدت پا خوردن، میدون توپخونه عرق کرده. تاکسی های بنز صد و نود سیاه، جلوی ساختمون شهرداری کنار هم پارک کردند. راننده ها با پیرهن سفید، دست از کار می کشند. هی به سیگار پک می زنند. با نگاه از هم سئوالاتی دارن.
میزهای کافه شهرداری، نامرتب، پخش و پلا، منتظر مشتری، اما مردم همه در حال دویدن، با بیم و امید دست تکون می دن، دسته های جمعیت داد می زنن.
دکتر مصدق زنده باد
جبهه ملی پاینده باد.
پودر خاک کوچه ها، تو هوا پخش می شه، نفس اسب های سواره نظام، تو هوا بخار می شه.
کارمندای مخابرات، دارایی، بانک شاهی، با کیف و کفش و کراوات، می دوند به سمت مجلس، شعار می دن…
بی امان؛ صدای گلوله میاد…

***

وسط میدون بهارستان، بید مجنون از روی نیمکت، کنار استخر، به بهار رو می کنه:
ـ حالا که فواره آب آروم شده، صداها رو بهتر می شنوی. بگو ببینم، چی می شنوی؟
ـ قروم، قروم، صدای پای اسب و غرش توپخونه میاد.
ـ محمدعلی میرزاست. مجلس رو به توپ بسته.
ـ بوی سوختگی میاد.
ـ بعد از انقلاب مشروطه مجلس رو دو سه بار به آتش کشیدند.
ـ صدای غل و زنجیر میاد.
ـ دکتر ارانی رو به مسلخ می برند.
ـ صدای گلوله میاد. اسبها شیهه می کشند.
مردم فریاد می زنند.
ـ این قیام سی تیره. سی نفر کشته شدند.
ـ سربازا از اجرای دستور تمرد می کنند.
ـ اونا هم مصدق رو بر حق می دونند.

***

خونه کوچه چاپخونه، دقیقه به دقیقه در می زنند. مادر جوون حامله، دم به دم، کلون در رو میندازه. دوباره باز می کنه.
یکی تشنه است، آب میخواد. اون یکی زخمی شده، نوار پانسمان می خواد.
… قروم، قروم، خبر میاد، خبرهای پر خطر میاد…
ـ بیمارستانها دیگه جا ندارند. 

ـ تو جوی آب، مردم خون دیدن.
ـ جنازه ها رو بر دست می برند.
ـ سربازای مصدقی به پادگان برگشتند.
ـ پسر همسایه مون تیر خورده
ـ قهوه خونه ها به مردم چای مجانی می دن.
ـ آخه ابراهیم کریم آبادی رئیس صنفشون طرفدار مصدقه.

***

شب خیمه می زنه، مادر جوون حامله سفره میندازه. اون شب دور سفره، با همیشه فرق داره. چهار تا از برادرشوهرها دیر کردن. سه برادر شوهر دیگه سکوت کردن. منتظرند.
کسی به غذا میل نداره. همش آب می خورند.
منتظرند…
عاقبت در می زنند. همه از جا می پرند. دو تا از برادرا سر می رسن. دورِ سفره می شینند. یکی از برادرای تازه از راه رسیده شروع به صحبت می کنه:
«داشتم تو خیابون اکباتان فریاد می زدم که دیدم یکی رو روی دست ها می برند.
از پاهاش خون می چکید، با دستش شعار می داد:
دکتر مصدق زنده باد
جبهه ملی پاینده باد
پیرهن آبی به تنش، به نظر آشنا اومد. ناگهان دیدم که اون محمده. صبح با هم از سر بازار رفتیم، توی سیل جمعیت همدیگه رو گم کردیم.
از پاهاش خون می چکید.
… سربازا بی فاصله شلیک می کنن، سوار نظام سر می رسه. محمد یه ریز شعار می ده، سر مردم داد زدم:
ـ بدینش به من، اون برادر منه.
کسی گوش نمی ده. سواره نظام فحش می ده و تهدید می کنه. دیدم الانه دوباره بهش تیر بزنند.پریدم بالا محمدو بغل کردم. انداختم توی گودال خیابون که برا آب لوله کشی کنده بودند. خودمو انداختم روش. در گوشش گفتم:
ترو به خدا هیچ نگو. اما زیر لب شعار می داد:
از جون خود گذشتم، با خون خود نوشتم:
یا مرگ یا مصدق!
ربع ساعتی به همون حالت موندم تا مطمئن شوم، بعد برش داشتم انداختم روی دوشم بردمش بیمارستان نجمیه. شکر خدا گلوله به پاش خورده. بدجوری استخوون زانوشو خرد کرده.
بیمارستان نجمیه پر از زخمی بود.
دکترا دورِ زخمی ها می چرخیدند. خدا عمرشون بده.
محمدو زود بستری کردند.
قراره فردا عمل کنند…»

آن شب هوای تهرون تا صبح داغ می موند.
روی پشت بومها، توی دلها، توی خواب…

Loading Facebook Comments ...