جوانان زیر آفتاب

قسمت شانزدهم: هُمـا

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد…
علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد…
جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج ممد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون…
کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***



آگهی

از خونه میدون حسن آباد لپ های منیژه رو هنوز به یاد دارم. تپلی، سرخ و سفید، مث زردآلوی تخم مرغی باغ قزوین، چشاش مث تیله، بین ما فقط نیگا رد و بدل می شد و هر بار مث برخورد دو تیله صدای خوشبختی می داد.

منیژه مُرد و مادرش فلور خانوم سیاهپوش شد. سینه سپیدش از زیر کرپ ناز معلومه. فلور خانوم با منیژه هر چند سال یه بار به خوابم میان اما من دیگه به خودم اجازه نمیدم زیر لباسش قایم بشم تا به پرواز روی بوم خونه ها و دشت و صحراها بریم. اما عادتش در خواب من زنده است. هنوز در رویا زیر لباس زنای خوشگل پروازکنان به گردش می رم. گاهی عقب می مونم . با دست گوشه دامنشونو می گیرم و می ریم فـراز تهـرون، اوج می گیریم به سمت دشت دماوند. میون راه روی بوم خونه های تهران پارس و هتل آبعلی فرود میایم و نفس تازه می کنیم. یه پرش دیگه از دشت شقایق می گذریم و گرد قله دور می زنیم. نور آفتاب از پیرهن نازک و مواج رد می شه و حرف میزنه که به سمت زمین شیرجه بیاییم و با زنبورا قاطی شیم و گردش کنیم. ولی دیگه فلور خانومو مظهر زنونگی عالم تجسم نمی کنم. این حداقل کاریه که برا منیژه می تونم بکنم.

***

پس از منیژه، پروانه خاطراتم از درختان سبز پارک شهر در حاشیه میدون حسن آباد پر می کشه و رو خرپشته کاهگلی خونه مامان بزرگه ته کوچه مدرسه پاس تو بازارچه حموم نواب می شینه.
بازارچه حموم نواب، از شمال به کوچه میزمحمود وزیر، و بعد خیابون چراغ برق و از جنوب به باغ پسته بک، و امامزاده یحیی، و خیابون بوذرجمهری وصل میشه. کوچه در دار، حموم نواب، کوچه آبشار، دبیرستان بدر.
خونه مامان بزرگه یه هشتی داره و یه حیاط کوچیک که با چهار تا اتاق و آب انبار و آشپزخونه ای که بهش مطبخ می گیم و دو انباری یک در دو محاصره شده.
ماهی های قرمز در حوض چهارگوش سه در سه وسط حیاط، خواب و بیدار در اسلوموشن در حال سفر.

ساعت 10 صبح از دوازده پله باریک میرم بالا. در پاگرد بالای پله ها لحاف کرسی ساتین دوزی شده رو لای چادر شب گذاشتن تا زمستون سال بعد. بغل لحاف کاسی دریچه چوبی نیم زرع در یه زرع با قیژ قیژ باز می شه. از میون دو لته دریچه پا میزارم روی بوم و قد راست می کنم.

پرهای 5 سانتیمتری کاه زرد لای گِل خشک قهوه ای زیر آفتاب برق می زنن. کاه و گِل بسته به وسع خود نور آفتابو منعکس می کنن. گاهی کاهی مثل آینه نور خورشیدو منعکس می کنه. گِل روی بوم با ماله به استادی صاف شده. مث بدن لخت خانما تو شیفت زنونه حموم نواب شیب های نرم داره که بعضی جاها دور برمیداره و گرد میشه و دوباره صاف می شه میره به گرد تیر چوبی لب بوم می پیچه.

خیز برمی دارم به 3 متر اونورتر، خودمو می کشم رو خرپشته که مث نیمه هِرَم رو بوم خوابیده و قاعده اش تا یه متری بالای سر من به سمت آسمون میره. آفتاب از بالا به همه جا می تابه، کلاغه قار قار می کنه. کفتره بغ بغو، پژواک بال زنبوره، رقص تنبلانه قاصدک …
خرپشته کنار بوم بر فراز پرتگاه واقع شده، مشرف بر خندقی به گودی 20 متر که یکی از حیاط خلوتهای مدرسه دخترونه پارسه، پنجاه متـر پهنا داره و در انتها به یه دیوار کاهگلی دیگه ای متصل می شه که از هر دیواری که تا به حال دیدم بلندتره. ته حیاط خلوت های متروک و خندقی مدرسه پارس پر از چیز و میزه. نسیم برگ دفترچه های پخش و پلا رو ورق میزنه.

سینه خیز خودم رو از دیواره پرشیب خرپشته می کشم بالا تا لب اونو با نوک انگشتام بگیرم. دیگه کف پام با کف خرپشته تماس نداره. سمت چپ ته خندق کاهگلی گربه درشت با گردن کلفتی گام میزنه . کمی دیگه خودمو بالا می کشم، گونه امو میزارم رو کاهگل گرم، به پایین نیگا می کنم، از عقب گذاشتن ترس لذت می برم، حواسم به همه جا هست، قاصدک تنبل میاد میاد جلو صورتم روی کاه طلایی میشینه.

یکی از دستا رو از لبه خرپشته جدا می کنم تا اونو بگیرم. تابی می خورم، توی دلم خالی میشه، به پایین ته خندق نیگا می کنم، گربه گردن کلفت داره برمی گرده، قاصدک رو میارم زیر اشعه آفتاب وسط آسمون آبی، به پیچش تارای اون با تارای نور خورشید خیره میشم، زرد و قرمز و سبز و آبی میشن، یهو صدای پرپرپر از دل آسمون میاد.

پرپر، قرقر، قل قل تو فضا می پیچه و نزدیک میشه، یه طیاره چار ملخه اون بالا تو فضای آبی به بالای سر من میرسه و پشت خودش تنوره ای از دود سفید جا میزاره و یه لحظه صدای موتورش قطع می شه و دوباره قرقر و فرفر می کنه و میره به دور دستها.

روی دیواره شیبدار خرپشتک من 180 درجه چرخیده ام به این سو، به طرف دیوار آجری بلند خونه سه طبقه آقای مرزی پیرمرد همسایه که شیک ترین خونه این دور و بره، و اون بالاتر چند تا از آجراش رو مخصوصا شاید جا نذاشتن و حالا شده آشیونه کفتر چاهی ها که یه حلقه کبود دور گردنشون دارن و چاق و کپل بغ بغو می کنن و یه آن سر جا بند نمیشن و خودشونو به هم می مالن.

آروم از خرپشته میام پایین. چند تا پر کاه کنده میشه. از کف نرم و زنونه بوم میره به سمت دیوارک کاهگلی اون طرف که سمت خونه سعید و جمشید و خواهرشون زریه. از دیوارک سست و یه متر و نیمی خودم رو میکشم بالا، دیوارک زیر شکمم تکون میخوره، از اون بالا سرک می کشم به داخل حیاط سعید و جمشید و زری که موهای بور و چشمای قهوه ای روشن دارند و پدرشون با اونا ترکی صحبت می کنه. مادر سعید داره لحاف چل تیکه رو هوا میده، مادربزرگش روی ایوون سفره نون رو چارتا میکنه، زری با دامن گلدار زرد و نارنجی سر بلند می کنه، نکنه منو ببینه، دستم رو سست می کنم، از دیوارک میام پایین، کنار بوم، لب تیرچه زرد طلایی که کاگل کف بوم اونو بغل گرفته، میشینم و به حیاط خونمون نیگا می کنم.

خالجان سنبل خاله مادرم با هیکل ریز و صورت ناز اما پر چال و چول با هُما اومده خونه ما. خالجان سنبل با هُما اومده، اوخ جون، به سرعت دو لَت دریچه رو باز می کنم و 12 پله رو دو تا یکی میام پایین تو حیاط سلام می کنم میرم به سمتی که هُما وایستاده یعنی پای درخت خرزهره یا برگای کلفت و گُلای صورتی و عطر گَس.

خالجان سنبل بچه دار نمیشه و با شوهرش آقای اردلان که هیچوقت اونو ندیدم زندگی می کنه و هُما رو از پرورشگاه گرفته تا بزرگ کنه. اول از همه عاشق اسم هُمام، عجب اسم قشنگیه، و بعد رنگ رخسار او، طلاییه، و گیسوی بلند او، صاف و نرمه، و بازوان ظریف او.
هُما تو اون لباس بلند با دامنی پر از گلای ریز بنفشه پشت به گلای درخت خرزهره به من می خنده.

میدوم به طرف آشپزخونه بزرگ و تنگ و تاریک که تهش معلوم نیست، از اجاق یه تیکه زغال سیاه برمی دارم و با کف دست سیاه شده رو زمین جدول می کشم و با یه تیکه موزائیک شکسته با هُما لی لی بازی می کنیم. هُما با موهای صاف که روی شونه ش آویزونه، با اون دامن خوشگل، لی لی بازی میکنه، با پای کوچیک و ظریف تو کفش رکابی سفید.

یه غم لعنتی توی صورتش و توی چشاشه که من اونو خوب حس می کنم، آخه اونو از پرورشگاه آوردن، فقط موقع بازی اون غم لعنتی کمی رهاش میکنه. وقتی میخنده قند ته دلم آب میشه. مادرم از صندوقخونه با بشقاب قطاب و گز میاد اول جلو خالجان سنبل می گیره که کنار مامان بزرگه رو پله های موزائیکی نشسته اند و دارن درد دل می کنن. مادر بشقاب گلسرخی رو جلو هُما میاره، هُما می خنده و یکی برمیداره و تو دهن کوچیکش میزاره و دوباره لی لی بازی میکنیم.خیلی دلم میخواد هُما رو بغل کنم، ولی این کار فقط تو رویا میسره، پس لی لی میکنیم زیر درخت خرزهره. هر وقت نوبت من میشه هما میره پشت به درخت خرزهره می ایسته، گلای بنفش ریز دامنش بین گلای صورتی خرزهره تکون می خوره …

خالجان سنبل شیش ماه یه بار می آد خونه ما دیدن مامان بزرگه، دفعه آخر که می آد هُما همراش نیست، خالجان سنبل سیاه پوشیده، تا مامان بزرگه رو می بینه میزنه زیر گریه، مامان بزرگه با جثه نحیفش رو پله های موزائیکی نشسته، اشک از پهنای صورت پر چوله اش سرازیر میشه …

هُما رو آبله برده.

Loading Facebook Comments ...