جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و چهارم: هدف شماره 3

پ پ پ

زمینای خاکی نیروی هوایی، فلکه دوم، خیابان سوم، صد دستگاه، چهارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه راه شکوفه، میدون ژاله،
چهارراه آبسردار…

حس بلوغ میاد. کت مهرداد شش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I`m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can`t tell you but I know it`s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love


 

هدف شماره 3 می رفتیم، از بهترین دبیرستانهای ایران بود، می گفتن فقط البرز از هدف جلوتره، اعیان و اشراف، طبقات تحصیل کرده، فرهنگیا، روشنفکرا، همه می خواستند بچه هاشون تو هدف یا البرز قبول بشن، بعد از این دو، خوارزمی بود و فیروز بهرام…

ثبت نام در هدف و البرز مشکل بود، معدل بالای 18 تو امتحان نهایی شش ابتدایی شرط اول بود.
یادم میاد خانم هوشمند خاله مادرم که سرپرست خوابگاهای دختران دانشگاه تهران بود، کلی تلاش کرد تا بالاخره موفق شد اسم منو بنویسه، اینجوری:
یکی از روزای تابستون، خالجان هوشمند منو برا ثبت نام به مدرسه هدف شماره 3 تو خیابون ژاله نزدیک آبسردار میبره، او یه فرهنگی با سابقه است، نیم ساعت منتظر میشینیم تا بالاخره وارد دفتر آقای لطیفی مدیر مدرسه میشیم، شیک و کراوات زده پشت میزش نشسته، موهای کم پشتشتو با نظم به عقب شونه زده، نه عصبانیه نه لبخند میزنه، مودب و جدی ست. کنار اتاق بزرگش چندین صندلی چیده شده. خالجان هوشمند رو یکی از صندلیای نزدیک میز آقای لطیفی میشینه، من با تشویش دو صندلی اونورتر می شینم، در تمام شش کلاس دبستان شاگرد اول یا دوم بودم، حالا بیم دارم اسم منو ننویسه، از من کاری برنمی آد.
خالجان هوشمند میدونه چطور سرحرفو باز کنه،آقای لطیفی هم در کار خود استاده، این صحنه ها رو زیاد تجربه کرده، ولی خالجان هوشمند هم با اون لباسای شیک و هیکل چهارشونه بیدی نیست که با این بادا بلرزه، مودب و حاضر جواب می گه از فرهنگیای قدیمیه و با آشنایی که با مدارس دارده حق داره انتظار داشته باشه خواهرزاده اش تو این مدرسه ثبت نام بشه، بخصوص که شاگرد ممتاز هم بوده، و دلیلی نداره که اسمشو ننویسن.
قلبم به تپش افتاده، آقای لطیفی روی مثبت نشون نمیده، پاسخشو از برداره: دیر اومدین کلاسا مدتیه پر شده.
خالجان هوشمند میدونه چه جوری مقاومت کنه، بالاخره قرار میشه اواخر شهریور مراجعه کنیم، اگه از اونایی که ثبت نام کردن کسی منصرف شد، اسم منو خواهند نوشت… وگرنه…
تا آخر شهریور یه ماه مونده، دو، سه هفته اول زیاد نگران نیستم اما هفته آخر تشویش دوباره به سراغم میاد، شکست بزرگیه که اسمم رو تو اون مدرسه ننویسن، حالا که زیاد سخت می گیرن بیشتر می خوام وارد این مدرسه بشم.
صبح روز موعود میرم خونه خالجان هوشمند تو یکی از کوچه های نزدیک میدون ژاله، پیشخدمتشون زری درو باز می کنه میگه خانوم میگن بیا تو تا حاضر بشن.
میرم تو حیاط بزرگ، نسیم با خودش شبنم داره، خونه زیرزمین بزرگی داره، کنار رف زیرزمین بوی به و گیلاس می آد، حمید یکی از سه پسر خالجان هوشمند با لباسی مث روح از زیرزمین میاد بیرون منو غافلگیر کنه.
دلم پر از اضطرابه، برا همین میترسم، تا می فهمه بازی رو عوض می کنه، این دفه با تفنگ ظاهر میشه.
پدرش آقای هوشمند از پسته کاران دامغانه، اهل شکاره، من که دلم پر از اضطرابه بیشتر میترسم، حمید می فهمه، میگه اسب سواری هم بلده، میگه: نترس قبولت می کنن. حرف «س» زیر دندوناش سوت میکشه، حمید از جوونای تهرونه، قد بلند، سیا سوخته، تو پسته کاری های اطراف دامغان زیاد آفتاب خورده، اونم از جوونای زیر آفتابه.
***
بیست سال بعد، یه روز یکی از پسرخاله هام اومد به دیدن ما، گفت می دونی چی شده؟
ـ چی شده؟
ـ حمید خودکشی کرده.
ـ چی؟
توضیح زیادی نداشت، همسر حمید با وجود دو تا پسر از حمید جدا شده بوده، عاشق یکی دیگه شده بوده، حمید خیلی زنشو دوست داشته، یه روز دو تا پسرشو می فرسته دنبال نخودسیاه، تفنگو میزاره رو سرش و شلیک می کنه، وقتی دو پسر کم سن و سال برمی گردن با جنازه حمید روبرو میشن.
یاد اون روز افتادم، حمید با تفنگ شکاری پدرش، حمید تو لباس روح، حمید یکی دیگه از جوونای زیر آفتاب بود.
***
با خالجان هوشمند میریم مدرسه هدف، دویست ـ سیصد متر بیشتر فاصله نداره، از خیابون ژاله اتومبیلا و اتوبوسای شرکت واحد تک و توک عبور می کنن، یعنی میشه منم با این اتوبوسا بیام مدرسه هدف؟
میریم داخل، خالجان هوشمند بدون اینکه منو همراش ببره وارد دفتر آقای لطیفی میشه، میشینم به دیوار سفید نیگا می کنم، آخرش چی میشه؟
زمان به کندی میگذره، سکوت آخرین روزهای شهریور فضا رو پر کرده، کارمندای دفتری آهسته با هم گپ می زنن، ناگهان در اتاق آقای لطیفی باز میشه، خالجان هوشمند مث شیر میاد بیرون، لبخند میزنه، تو دلم قند آب میشه، اسم منو نوشته، تو هدف شماره 3.
هفته بعد، روز اول مدرسه، تو کوچه بیمارستان شفا یحیان، وارد حیاط بزرگ مدرسه میشم، تک و تنها، چشم به دنبال پیدا کردن همکلاسی های سابق، هم خوشحال و هم مضطرب، دو تا حیاط بزرگ تو در تو، سمت چپ ساختمون بزرگ پر پنجره، کلاسا تو اون ساختمونه، بچه ها وسط حیاط دو به دو و سه به سه در حال خنده و گفت و گو. اغلبشون شاگردای کلاسای بالا، فقط کلاس هفتمی ها تنهان، مث من، جابه جا به دنبال آشنا، اما پیدا نمیشه.
از اون روز یه چیز یادمه، حادثه ای که وقت ناهار اتفاق افتاد.
کلاسا از ساعت 12 تا 2:30 تعطیله، و بعد از 2:30 تا 4:30 ادامه داره، بیشتر بچه ها از خونه ناهار آوردن، غذام رو می خورم، گوشه حیاط کنار شیرای سربهوای آب قدم می زنم، بچه ها دهنشونو میگیرن رو شیر آب می خورن، بقیه رو تماشا می کنم، صدای خنده و صحبت اینهمه دانش آموز، صدای خوردن توپای بسکتبال بر زمین، دو تا از اونا جلو میان، هر دو از من درشت ترن، چشمامون به هم خیره میشه، اونا نیگا می کنن، منم نیگا می کنم، خیره می مونن، انتظار ندارن اونجوری بهشون نیگا کنم، میان جلوتر، یکیشون دست میزاره رو شونه من، به عقب هلم میده، با قلدری میگه: کلاس هفتمی؟ میگم همینطوره، میگه:
ـ نمی دونی باید از کلاس هشتمی ها اطاعت کنی؟
بازم منو به عقب هل میده، برمیگردم سر جای اولم، بهش نیگا می کنم، به دوستش میگه:
ـ روش خیلی زیاده.
میاد به سمت من، گلاویز میشیم، صدای بازی و هیاهوی بچه ها تو گوشم گم میشه، صدای شیر آب محو میشه، فقط صدای نفس نفس، با هم کنلجار میریم، می خوریم زمین، بلند میشیم، لباسامونو می تکونیم، میگه:
ـ روت کم شد؟
خاکارو می تکونم، جلوش وامیستم، اون یکی میاد جلو، همه چیز تکرار میشه، یه بار دیگه اولی میاد، بعد دومی، لباسا غرق خاک، سکوت، بچه های مدرسه دورمون جمع شدن، بعضی خوشمزگی می کنند، دو ـ سه نفر با نگاهشون منو تشویق می کنن.
بالاخره اون دو تا خسته میشن، متلک گویان به سمت دیگه حیاط مدرسه میرن، انگار من مقصر بودم.
یکی از بچه هایی که دور ما حلقه زده میاد جلو، شروع میکنه به تکوندن خاک لباس من، دوستی من و بهروز آغاز میشه.
عصر با اتوبوس به خونه مون تو فلکه دوم نیروی هوایی برمی گردم، مادرم می پرسه:
ـ چرا لباسات اینطوری شده؟
به فکر جملاتی ام که بین من و بهروز رد و بدل شده، بهروز خونه شون سه راه شکوفه است.
بهروز زیاد درس نمی خوند اما از بچه های ممتاز کلاس بود، بعدها تو کنکور سراسری رشته برق دانشکده فنی تهران قبول شد.
اون روز بهروز به من گفت:
ـ دعوا مال حیووناس، آدم درست حسابی که دعوا نمی کنه.
بعدها هم بهروز حرفای پخته خیلی زد، بهروز سلطانزاده، یکی دیگه ازجوونای زیر آفتاب.

Loading Facebook Comments ...