جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و سوم: آقای مددی

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

کف آب زده بازارچه، لنگای قرمز و تیره حموم نواب، نسیم سبک از راه پشت بوم به داخل راهرو میلغزه، لنگا تکون می خورن.
بوی عطاری حاج میتی، برگای بنفش گل گاوزبون بروجردی، بخار تافتون شاطر محمود، کاشی های سبز کله پزی، نون خامه ای های قنادی حاج ماشالله توی طغار شکر.
میرم به سمت گذر امامزاده یحیی، پسرای زال زر قابلمه و الک و زنبیل بیرون می چینن، همه با آفتابه جلو دکونهاشونو آب زدن.
نرسیده به چنارای امامزاده می پیچم سمت چپ، کوچه پهن و کوتاهی که میره می خوره به دبستان تدین و بعد ادامه پیدا می کنه می خوره به دبیرستان شاپور علیرضا، اونم مدرسه بزرگیه، یه طبقه بیشتر داره، تو هر طبقه حداقل 6 کلاس، همه کلاسا یه پنجره دارن به سمت حیاط و مدرسه تدین.
از کوچه پهن و کوتاه میرم به سمت دبستان تدین، اول صبحه، نیم ساعت سه ربعی به زنگ مدرسه مونده، از اون پایین از حیاط دبیرستان شاپور علیرضا صدا می یاد، صدای بازی، فریاد جوونایی که بعضی روزا تو حیاط دبیرستان والیبال بازی می کنن، میگن بعضی هاشون عضو تیم ملیند، یکی از اونا اسمش قوامه، خیلی ازش تعریف می کنن، تو والیبال جادو می کنه، همه توپا رو تو زمین حریف می خوابونه، تو هر تیمی باشه اون تیم اوله.
صدای بازی اونا میاد، صدای کفشای کتونی که رو اسفالت می خوره، صدای ضربه دست قوام رو توپ والیبال، صدای نفسای بلند که هر کدوم 10 لیتر هوا رو جابه جا می کنه، میرم به سمت در آهنی بزرگ دبیرستان شاپور علیرضا، این قوام کیه، در مدرسه بازه، میرم تو، حیاط بزرگ خلوته، 4 تا جوون دو طرف تور والیبال بازی می کنن، چی؟ دو به دو؟ تو زمین واقعی والیبال؟ صدای کوفته شدن توپ رو آسفالت همه صداهای دیگه رو محو می کنه، میرم جلوتر، دو نفر اون طرف، دو نفر این طرف، اسم یکی دو تاشونو شنیده ام، جهانگیر قوام، ناصر پیشوا…
بازی هیجان داره، یکی از بازیکنا خیلی خوش قواره است، چشاش آبیه، از همه محکمتر بازی می کنه، حتما خودشه، گوش می کنم، پیرهن رکابی پوشیدن، بدنشون پوشیده از عرقه، می کوبن، اسم همو صدا می کنن، خودشه، قوام.
سه ـ چهار نفر از دانش آموزای سحرخیز دور زمین وایستادن نیگا می کنن، اما اونا به کسی اعتنا ندارن، غرق بازین، لک لکای صورتی و سفید و قرمز درختای امامزاده که از هند اومدن تو سکوت تماشا میکنن.
از انتهای حیاط از پشت درختا نور خورشید کم کم میزنه بالا، تهرونو روشن می کنه، آسمون رنگ مسه.
حیاط شلوغ میشه، نزدیک زنگه، قوام و دوستاش جمع می کنن. لباس می پوشن، میرن.
برمیگردم به سمت مدرسه تدین، سرکلاس.

کلاس پنجمه، معلم ما آقای مددیه، قد بلند و رشیده، حدود 30 سال داره، مث مردای 50 ساله عمل می کنه، همیشه کراوات قرمز میزنه، گره درشت، رو پیرهن سفید، کت و شلوار اتوکشیده، کفش واکس زده.
آقای مددی لهجه کرمونی داره، موقع حرف زدن به نظر اخمو میاد، خیلی جدیه، مث آقای خیرخواه معلم کلاسای سوم و چهارم خیلی باسواده، به کارش اهمیت میده.
زنگ انشا رو جدی می گیره، به فارسی خیلی اهمیت میده، هر درس کتاب فارسی رو بار اول یک بار بلند میخوونه، همه گوش میدن، داستانهای کلیله و دمنه، بوستان سعدی، اشعار ناصرخسرو، نظامی گنجوی، مسعود سعد.
آقای مددی توضیح میده، داستان سه یار دبستانی حسن صباح و خواجه نظام الملک و حکیم عمر خیام رو تعریف می کنه، یاران حسن صباح تو قلعه فلک الافلاک با نون و پیاز سر کردن.
از خیام میگه، اما بیشتر از سعدی میگه، به گلستان و بوستان سعدی می رسیم، خیلی روشن توضیح میده، میگه بخوونین، بچه ها به نوبت می خوونن:
«هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب. از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به درآید.»
آقای مددی میخونه، توضیح میده، بعضی بچه ها پرغلط میخوونن. من و احمد احمدی و دو ـ سه نفر دیگه کم غلط میخوونیم.
کتابایی که دایی جون داده خووندم اثر خودشو گذاشته، کتاب 500 صفحه ای خاک خوب خانم پرل باک رو چند روزه خوونده بودم. لاله سیاه الکساندر دوما، بینوایان و ژان والژان، مسابقه گذاشته بودم: ساعتی 100 صفحه کتاب جیبی، چند بار موفق شدم.
وسط زنگ دوم که خوشنویسی داریم و معلمش یکی دیگه است، در کلاسو میزنن، فراش مدرسه اسم منو میاره، تعجب، چرا من؟ چی شده؟ معلم کلاس میگه برم بیرون، فراش مدرسه میگه دنبالش برم، ترس دارم، از پله ها میریم بالا، طبقه دوم، جلو کلاس ششم، در کلاسو باز می کنه، آقای مددی اون طرف منتظر ایستاده، بچه ها با تعجب منو نیگا می کنن، مـن به آقای مددی: «می خوام درس سعدی رو از کتاب فارسی برای بچه ها بخوونی.» نفس به راحتی بیرون میدم. «هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات.»
یه درس کتابو میخوونم، آقای مددی به بچه ها میگه دست بزنن، به من لبخند میزنه، میگه برگرد سر کلاست.
بعد از امتحانات ثلث سوم، آقای مددی یه کتاب غزلیات انتخابی حافظ و سعدی به من جایزه میده. صفحه سوم کتاب با خط خوش با خودنویس نوشته: «تقدیم به شاگرد ساعی و سخت کوشم…»
جلدش قرمزه، تو زرورق پیچیده شده، زرکوبه، نصف اولش غزلیات حافظه و نصف دومش آثار سعدی.

زرورق کتابو باز می کنم:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
بیدلی در همه احوال خدا با وی بود
او نمیدیدش و از دور «خدا را» می کرد
این همه شعبده خویش که میکرد اینجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کاو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خوشدل قدح باده به دست
وندر آن اینه صدگونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
گفت آن یار کز و گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
بعضی جاهاشو متوجه نمیشم، بعضی کلماتو نمی فهمم، سامری، ید بیضا، آن یار کزو گشت سردار بلند، روح القدس، اما حس می کنم چی میگه، تا سالها بعد دنبال کشف عبارات این غزلیات بودم.
از آقای مددی دیگه هیچوقت خبر دار نشدم. اون کتاب جلد قرمز زرکوب هنوز هم تو زرورقشه فقط زرورق پاره شده.

Loading Facebook Comments ...