جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و هفتم: دوست شدن با دخترا

پ پ پ

زمینای خاکی نیروی هوایی، فلکه دوم، خیابان سوم، صد دستگاه، چهارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه راه شکوفه، میدون ژاله،
چهارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I’m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can’t tell you but I know it’s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***

دو در بـزرگ، هر دو به کوچـه شفایحیائیان باز می شوند، در اول به ساختمون، در دوم به حیاط.
از در اول که میای تو، راهروی پهن، موزائیکای براق، ابتدا چندین دفتر بزرگ، بعد در دو طرف راهرو دوازده کلاس، شش کلاس اول سمت راست، شش کلاس دوم سمت چپ، کلاسا شماره دارن:
یک یک، یک دو، تا یک شش.
ما از اول در یک یک بودیم، 63 نفر، حدود چهل نفرمان تا شش یک با هم میریم بالا. شش سال، روزی شش ساعت تو کلاس، و چند ساعت در حیاط و کوچه و خیابون و سینما و امجدیه و…
بچه ها، اسمای خیلی شون یادمه.
مهرداد علیزاده باباش خلبانه، پروازای خارجی میره، براش سوغاتیهای جالب میاره، یکی دو سال بعد مهرداد از هدف میره، شاید باباش اونو برده خارج درس بخونه، شایدم رفته یه هدف دیگه یا البرز، مث بعضی های دیگه.
منصور و مسرور خوشنویسان دو قلواند، کنار هم میشینن، عین همن، مدتی طول میکشه تا بشه از هم تشخیصشون داد.
شاپور رودپیما پسر آقای رودپیما دبیر ادبیات، سخت درس میخوونه، تکلیفارو از حفظه، هر کی یادش میره از شاپور میپرسه، هر چه زمان بیشتر می گذره بیشتر ادبش نمایون میشه.
آقای رودپیما فرقی بین اون و بقیه نمیزاره، خشک و جدی ازش درس می پرسه، فقط به اسم کوچک صداش می کنه.
ـ «شاپور!»
شاپور سرجا بلند میشه.
ـ «اولین شعر فارسی از کی بود؟ اونو بخون»
ـ آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا
چو ندارد یار بی یار چگونه دوذا
پیروز وکیلی و کاوه اعتمادزاده پسرخاله همند، مادر پیروز ته همین کوچه یه دبستان خصوصی داره، دبستان فرهاد، خیلی معروفه…
خونه کاوه همین نزدیکیاست، تو خیابون ایران، جلو خونه شون یه هشتی بزرگ، غروبا بچه ها اونجا فوتبال بازی می کنن.
سینا ابن سجاد با قد بلند ته کلاس میشینه، اما درس خوونه، سالای بعد جزو چند نفر اوله، با کت و شلوار مرتب، صورت پرجوش، وقتی میخواد به سئوالی جواب بده با جوشاش بازی می کنه.
بیژن حریری با اتوبوس میاد، خونه اش تهران پارسه، فوتبالش خوبه، همیشه فوروارد بازی میکنه، تو حیاط مدرسه، زیر آفتاب.
فرزین رفیعا خونه اش همین نزدیکیاست، هیچوقت بلند صحبت نمی کنه، همیشه تو مدرسه است، پای سبد بسکتبال، زیر آفتاب.
اکبر خمسه بهترین فوتبالیست کلاس، تو بازی گل کوچیک همه می خوان با او هم تیم باشن، تیمش همیشه برنده ست، هم فوروارد بازی میکنه هم دفاع، اگه احساس خطر کنه میکشه عقب، هیچکس نمیتونه توپو ازش رد کنه، مث دیوار بتونی میمونه، باید میبردنش تیم ملی.

دو ماهی از شروع سال گذشته، زنگ می خوره، درس طبیعیه، سرکلاس، تخته سبز، بدن رنگی یه پرنده، همه اجزا با گچای رنگی مشخصه، آقای سرلتی دبیر طبیعی صبح نیم ساعت قبل از زنگ اومده اینو با 10 رنگ مختلف کشیده.
قبل از شروع درس میگه امروز یه دانش آموز جدید داریم، میره درو باز می کنه، با یه پسر همسن و سال ما میاد تو، پسر خوش قیافه ای، با اعتماد به نفس میاد تو و به همه لبخند میزنه، آقای سرلتی معرفیش میکنه، محمدرضا حائری مازندرانی.
ممدرضا سفر خارج بوده، برا همین دو ماه دیرتر اومده، آقای سرلتی نیمکتو بهش نشون میده، قبل از اینکه سر جاش بشینه با چند تا حاضر جوابی همه رو به خنده می اندازه.
زیر آفتاب ظهر تهرون، جلو در بالایی، تو کوچه شفایحیان، ممدرضا هنوز نیومده با همه دوست شده، بچه ها رو صدا می کنه، کنار ممدرضا یه آقای مسن کراوات زده وایستاده، پدر ممدرضاست، ممدرضا بچه ها رو یکی یکی به باباش معرفی میکنه، باباش با همه دست میده، میدونه که پسرش تیزه.
ممدرضا یه دستشو میزنه کمرش معرفی میکنه، خیلی مسلطه، حاضر جوابه، جدیدترین جوکا رو تعریف می کنه، همه می خوان با ممدرضا دوست بشن، راه رفتنش، لباس پوشیدنش، حرف زدنش، میخواد جلو باشه، استعدادشو داره، اهل فوتبـال نیسـت اما بسکتبال و پینگ پنگ بازی می کنه، جوک میگه، گاهی هم متلک، اگه لازم باشه کلمات تند و تیز به کار میبره.

تو جشن مدرسه شعر احمد شاملو رو دکلمه می کنه، یه نسبت دور با شاملو داره، درسش بد نیست، اما زبونش قویتره.
بعضی عصرا، چند نفری میریم بستنی گل و بلبل، پیچ شمرون، خونه ممدرضا این طرفاست، تو راه جوک جدید میگه، ادای دبیرا رو درمیاره، نیگاش هم تیزه، مث زبونش، موقع راه رفتن یه دستشو ثابت نگه می داره، اون یکی دستش با هر قدم نیم متر میاد جلو برمیگرده عقب، دائم گردنشو نود درجه کج می کنه، اطراف رو میبینه، تو گل و بلبل بستنی زعفرونی می خوریم، با یه لیوان آب خنک، بیرون گل و بلبل قدم می زنیم، روبروی سینما کسری، گپ می زنیم، یه جعبه حصیری بزرگ قد اتاق عقب یه وانت از بالای سینما کسری آویزونه، یه فیلم ترسناک نشون میده.
دخترای دبیرستانی تنها یا دسته دسته از جلو گل و بلبل رد میشن. چهره ها اغلب آشناست، تو رفت و آمدای خونه به مدرسه و بالعکس، یکی از این دخترا خیلی زیباست، قد متوسط، موی طلایی، لباس شیک، تنها و با وقار راه میره، غرورش زیاده، از جلو ما که رد میشه ممدرضا نیگا می کنه، بقیه میدونن به کی نیگا می کنه.
ممدرضا کنجکاوی ما رو که می بینه میگه:
ـ چقدر میدین برم باهاش حرف بزنم؟
پورخند بچه ها، شوخی میکنه، مگه می تونه، اینقدرها هم آسون نیست، ممدرضا با لبخند همیشگی جواب همه رو میده، جدیه.
ـ بگین ببینم چقدر میدین؟
رضا بنی صدر با دستش به سبد جلو سینما کسری اشاره می کنه.
ـ همه تونو میبرم سینما.
ممدرضا دستی به موهاش میکشه، همه رو با لبخند منحصر به فردش یکی یکی نیگا می کنه، و راه میافته، تو پیاده روی شاهرضا لای جمعیت گم میشه، کسی باور نداره.
ـ ممدرضا سینما رو باخته.
ـ همین الان برمیگرده، اگه روش بشه.
ـ اگه روش بشه برگرده.
دقایق به کندی می گذره، عاقبت ناگهان سر و کله ممدرضا، اونطرف خیابون شاهرضا پیدا میشه، با لبخند منحصر به فردش داره مارو نیگا می کنه، زیر سبد سینما کسری، یه دستش ثابت، دست دیگه اش طبق معمول به عقب و جلو در نوسان، گردنشو نود درجه کج می کنه، میخواد مطمئن بشه که میبینیمش.
به سرعت سرشو برمیگردونه، با اون دختر خانم خوشگل داره صحبت می کنه، صمیمانه قدم می زنن، حرف می زنن، واقعیته، دختر زیبا از اونطرف خیابون به ما نگاهی می کنه، لبخند میزنه، با هم میرن به سمت خیابون شمیرون، ناپدید می شوند.
چند دقیقه بعد ممدرضا برمیگرده، خوشحال و خندون، با لبخند منحصر به فرد، به رضا بنی صدر نیگا میکنه:
ـ پنجشنبه عصر چطوره؟
ممدرضا شرطو برده، رضا بنی صدر باید همه رو سینما ببره.
ـ راستش رو بگو چی گفتی، نکنه فامیلتون بوده؟
ممدرضا لبخند میزنه:
ـ رفتم کنارش سلام کردم، جواب سلامم رو نداد. گفتم ببخشین اجازه میدین فقط چن قدم با شما راه برم و حرف بزنم، بازم چیزی نگفت، گفتم دوستای منو که دیدین، با هم شرط بستیم اگه شما با من حرف بزنین یکی از بچه ها همه رو میبره سینما، همین فیلم سینما کسری، حالا همه چی دست شماست، اگه با من حرف نزنین، من باید اونا رو ببرم سینما، حالا دلتون میاد؟
ممدرضد موفق شده بود، دخترخانم به اون نیگا کرده و لبخند زده بود، ممدرضا بهش میگه:
ـ پس خواهش می کنم با من بیایین اون ور خیابون تا اونا هم ببینن که شما با من حرف می زنین.
چند روز بعد، رفتیم سینما کسری، همون فیلمو دیدیم، او سبد حصیری بزرگ بخشی از داستان فیلم بود.
ممدرضا بعدها رفت دانشگاه ملی، دانشکده معماری، رو تپه های دانشگاه ملی، زیر آفتاب، حاضر جوابی می کرد، با لبخند منحصر به فردش، ممدرضا سه تار هم خوب می زد، او هم از جوانان زیر آفتاب بود. 

Loading Facebook Comments ...