جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و نهم: کاوه و پیروز

پ پ پ

زمینای خاکی نیروی هوایی، فلکه دوم، خیابان سوم، صد دستگاه، چهارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه راه شکوفه، میدون ژاله،
چهارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I`m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can`t tell you but I know it`s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***



آگهی

نیروی هوایی محله تازه سازی بود.
آسفالت خاکستری، آسمون آبی، درختای جوون چنار، زمینا همه به قواره 11 در 30 که میشه 330 متر، بعضی زمینا نیم قواره، 5/5 در 30، باریک و دراز.
هر کی خودش میسازه، به سلیقه خودش، اگه پول نداری کم کم میسازی.
فرعی هشتم، پهن و خاکی، یه سرش به خیابون سوم، یه سرش به فلکه دوم، خاک قهوه ای روشن، تمیز و آفتاب خورده، کنار جدول میشینی، شنای درشت کف جوی آب، برگ تشنه چنار، مورچه های درشت دنبال غذا.
دور زمین ما پدر اول دیوار کشید، آجرای نارنجی، حتما باید بندکشی بشن تا زیبایی شون نمایون بشه، رگه های نارنجی پررنگ رو زمینه نارنجی کم رنگ، آجرای آفتاب خورده، پاکند و کثیف نمیشن.
سپس پدر سه اتاق ساخت، موقت، تا بعد خونه اصلی رو بسازه، فامیل و غریبه، همه آرزو داشتن برا خودشون یه خونه بسازن، نیروهوایی جای مناسبیه، یه قواره زمین سیصد و سی متری میخری ده هزار تومن، بعد هر وقت خواستی میسازی، همینطوری خونه ها یکی بعد از دیگری ساخته میشه. هنوز نصف بیشتر زمینا دست نخورده اس.

جلو دیوار آجری خونه، لب جوی آب، کنار فرعی هشتم، هم خاکیه هم پهن، وقتی میری از بقالـی فرخزاده بستنی قیفی بخری یاد آمریکا می افتی، تو فیلمهای وسترن، تو بقالی هر نیم ساعت یکی میاد، یا قند میگیره یا شکر یا نوشابه، روبروی بقالـی آقای فرخزاده، یـه زمین دراندردشت، بچه های همسایه همدیگه رو پیدا می کنن، حسین میاد، غلامرضا، بهمن، مرتضی و سعید، تیم فوتبال تشکیل میدیم، زمین خوبیه، بزرگ و صاف، یه عیب داره، کفش پر آجر پاره ست، زمینو پاک میکنیم، زیر آفتاب هر چی سنگ و نخاله و آجره میریزیم بیرون، تا عصر زمین کاملن صاف میشه، کف دستا زخمی شده، پوسـت کنـده شـده، اما زمین آماده شده، آب می پاشیم، نرم میشه، گچ می پاشیم، شکل میگیره، اندازه 4 قواره از زمیناست، راحت میشه پنج به پنج بازی کرد، با توپای پلاستیکی راه راه،
تو فرعیای دیگه هم تیم تشکیل دادن، کاپ میزارن، میریم زمین اونا بازی می کنیم، میان زمین ما بازی می کنن، زمین ما از همه صاف تر و خوشقواره تره، صورتا غرق عرق، شلوارا قلوه کن، کف دستا ملتهب، تو بقالی فرخزاده، نوشابه می خوریم، دونه شیشه زار.
تو هدف هم تیم فوتبال تشکیل می دیم، هر کلاس یه تیم داره، جای خوشحالیه که هدف این همه تیر بسکتبال داره، خیلیا میرن پای حلقه بسکتبال بازی می کنن، وگرنه همه می خواستن بیان فوتبال.

تیم کلاس ما تشکیل میشه، اکبر خمسه کاپیتان، هیچ کس نمیتونه توپو ازش رد کنه، رفتارشم مث کاپیتانا می مونه، همه جا مودبه، موقع بازی جدی دستور میده، چرا نبردنش تیم ملی؟
بیژن حریری فوروارده، عاشق جرج بسته، دوست داره گل بزنه، خوبم گل میزنه، ظریف و تیز، خونه اش تهران پارسه، با دو کورس اتوبوس میاد، حتما تو تهران پارس اونام زمین فوتبال درست کردن.
بهرام زاهد بک بازی می کنه، دوست اکبره، خونه شون نزدیک مدرسه است، صبح تا شب تو حیاط مدرسه دنبال توپ میدوه. همون روزای اول معلوم میشه گلر تیم کیه، پیروز وکیلی، قد متوسط، هیکل چهارشونه، موهای از ته تراشیده، با معلومات، تو دروازه که وامیایسته خیال همه راحتهِ، گاهی دستکش دست می کنه، به بقیه میگـه چیکار کنن تا اون گل نخوره، پیروزم خونه اش نزدیک مدرسه است، ته کوچه شفایحیائیان، مادرش یه مدرسه داره، مدرسه فرهاد، از این مدرسه تعریف می کنن، چیزای خوب میگن، پیروز با سر تراشیده، کاپشن خاکی، دستکشای پهن و حجیم، هر جا میره کتاباشم با خودش میکشه، زود معلوم میشه که میون بچه های تیم فوتبال نمره های درسی اون از همه بالاتره، زیاد درس نمیخونه، اما خوب میفهمه دبیرا چی میگن، اگه لازم باشه یه لحظه لای کتابو باز میکنه نکته رو پیدا میکنه.

پسر خوبیه، به بقیه کمک میکنه، همیشه خاکیه، با سر تراشیده، تو کلاس انگلیسی زبونش از همه بهتره، ظهرا تو حیاط میون دو تا میله وا می ایسته به بچه ها میگه شوت کنن، تمرین میکنه، دروازه بانی رو دوست داره، خیلیا دوست ندارن، بیژن حریری همش می خواد گل بزنه، پیروز شیرجه میره رو زمین آسفالت، شلوارش قلوه کن میشه، می خنده، خیلی میخنده، با اون دستکشای ضخیم و کاپشن پت و پهن و سر تراشیده.
بعدها فهمیدم پیروز یتیمه، پدرش سرهنگ وکیلی بعد از کودتای 28 مرداد به فرمان شاه اعدام میشه.
پیروز یه پسر خاله داره، پسرخاله اش هم تو کلاس ماست، کاوه اعتمادزاده، کاوه فوتبال بازی نمیکنه، پای حلقه بسکتباله، لاغره، با چهره نیم سوخته، لبخند ریزی به لب، گونه استخوونی، چشاش به چشای آهو میمونه، تیز و خیس و مهربون، ادبش مث پیروزه، پسر خاله ها با هم خیلی ندارن.
با کاوه دوست میشم، محجوبه، تو نیگاش و تو حرفاش هم آرامشه هم حزن، از اون بچه های بی آزاره، درسشم خوبه، جزو پونزده نفر اوله، تو کلاسای هدف جز پونزده نفر اول بودن یعنی شاگرد اول.
خونه کاوه هم همون نزدیکای مدرسه است، تو خیابون ایران.

بعد از زنگ عصر، با کاوه قدم میزنیم، میریم تا چهارراه آبسردار، جلو دبیرستانه دخترانه اسدی، دخترای شیطون زیاد داره، از پنجره کلاسا متلک پرتاب می کنن، من سوار اتوبوس میشم، کاوه میره خونه شون.
یه روز به دعوت کاوه میریم تا جلو خونه شون، تو اون کوچه های ساروج و هشتی و درای کلون دار، پنجره های آنتوان چخوفی.
جلو خونه شون یه هشتیه، بزرگ، اونجا بازی میکنیم، کاوه توپ تنیس میاره، توپ بیسبال، رو سنگ فرش، صدای کاوه مث صدای گنجشک میره بالا تو آسمون لای برگ درختا گم میشه، دور هشتی چند تا خونه اس، خونه های بدون حیاط، شایدم حیاطشون سمت دیگه اس، فقط پنجره خونه ها به سمت هشتیه، اونم با چند متر ارتفاع، مث خونه کاوه، وقتی بخوای بری خونه شون، از تو هشتی باید چند تا پله بری بالا، مث اونروز که کاوه رفت تو و نیومد، برا اول بار از پله ها رفتم بالا صداش بزنم.

از تو هشتی سرباز، هشت تا پله میرم بالا، کنار نرده بته جقه ای، لای درو کمی باز می کنم، از لای در با احتیاط صداش می کنم: کاوه!
بچه ها همه رفتن خونه، هشتی خلوته، آسمون غروب تهرون اون بالا، لای در خونه کاوه بازه، یه کمی بلندتر می گم: کاوه!
جوابی نمیاد، درو بیشتر باز می کنم، فضای نیمه تاریک هال، گلدونای یاس رازقی، شمعدونی، تابلوهای رو دیوار، قالیچه های منتظر، نوای موسیقی، بوی کاغذ و کتاب.
اون گوشه کسی پشت میز نشسته، داره چیز مینویسه، آروم کاوه رو صدا می زنه، مشغول مطالعه است، آهسته حرف میزنه، مث کاوه، دوباره کاوه رو صدا میزنه، چند تا کتاب رو میزشه، تو سایه روشن از لای در یه بار دیگه نیگا می کنم، چشام به تاریکی عادت می کنه، پدر کاوه است، پشت میز نشسته، آروم کاوه رو صدا میزنه، جلوش کاغذ و کتابه، دیگه چشام به تاریکی کاملن عادت کرده، بهتر میبینم، چیز عجیبیه، سرم رو به هشتی برمیگردونم، چیز عجیبی می بینم، دوباره برمیگردم از لای در نیگا می کنم، به اون گوشه، به پشت میز، پدر کاوه، یه دست نداره!
بعدها معلومم شد پدر کاوه همون مترجم معروفه، محمود اعتمازاده: م ـ ا ـ به آذین، مترجم ژان کریستف، دن آرام، جان شیفته.
سالهاست کاوه رو ندیدم، اما میدونم پیروز استاد ریاضی دانشگاه هاروارده. کاوه و پیروز از جوانان زیر آفتاب بودند.
 

Loading Facebook Comments ...