جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و ششم: مدرسه آمریکایی ها

پ پ پ

زمینای خاکی نیروی هوایی، فلکه دوم، خیابان سوم، صد دستگاه، چهارصد دستگاه، ایستگاه حموم، سه راه شکوفه، میدون ژاله،
چهارراه آبسردار…
حس بلوغ میاد. کت مهرداد شش دگمه میشه. شلوار حسین پاچه تفنگی، موهای بیژن بیتلی، خونه مهدی بالای صفحه فروشی،
صفحه میزاره، 45 دور:

Would you believe in a love at first sight
Yes, I`m certain that it happens all the time
What do you see when you turn out the light
I can`t tell you but I know it`s mine
Oh, I get by with a little help from my friends
Mm, I get high with a little help from my friends
Mm, gonna try with a little help from my friends
Do you need anybody
I Just need someone to love
Could it be anybody
I want somebody to love

***

سرکوچه هدف 3، بچه ها از آقا فَر تخمه آفتابگردون میخرن، تخمه های درشت، هیکل آقا فر هم درشته، ریش سفید و انبوهی داره، آدم عجیبیه، یه میز بزرگ داره که بساطشو رو اون پهن می کنه، دو رقم آلوچه، سه رقم تخمه ژاپنی، چهار رقم آفتابگردون، صد رقم خوراکی، با دستای کلفت لواشک میبره میده دست بچه ها، قره قوروت.

آقا فر با ریش انبوه و پیرهن راهرای سیاه و سفید چادر شبی، مث رنگ تخمه های آفتابگردونی که میفروشه، با قیافه زمخت، سر کوچه رو ملک مطلق خود میدونه، بچه ها حساب میبرن، به میز بزرگش که نزدیک میشی بهت میگه یا خرید کن یا زود برو.
تا نگی دو زار آفتابگردون چشم ازت برنمی داره، تخمه رو میریزه تو کاغذ قیفی، به دیوار آجری پشت سرش تکیه میده، دیوار سی ساله، هیچوقت لای آجراش بندکشی نشده، سینه شو با سرفه های سنگین پاک میکنه، بچه ها میخرن، میدون تو مدرسه، دور دکه آقا فر امروز خلوته، آقا فر با پیاله مسی از جوب آب کنار خیابون ژاله کف کوچه رو آب میپاشه، بچه ها میدون تو مدرسه، خبریه.

تو راهرو پهن، رو موزائیکا، از جلوی کمدای آکواریم و روزنامه دیواری و شیشه محتوی جنین به سمت حیاط بزرگ، حیاط اول، اون ته به حیاط دوم وصل میشه، به سمت حیاط دوم، حیاط دوم دو زمین بسکتبال داره، همه به سمت زمینای بسکت، صدای بچه ها مث صدای هزار تا گنجشک، بازی بسکتباله، تیم هدف 3 معروفه، چن بازیکن به تیم ملی فرستاده، اسم بازیکنارو همه حفظند، محسن گچی، مشگی، سردار، حاجی، …
رو سکوهای آجری دور حیاط، همه با هم فریاد میزنن:
هدف چیکارت میکنه
سوراخ سوراخت می کنه.

زنگ میخوره، همه به سوی کلاس، به جز بازیکنا. اجازه دارن، به بازی ادامه بدن، با پیرهن رکابی های یه دست، قدای بلند، بدنای عرق کرده، صحبت بسکتبال، اندیشه، فیروز بهرام، خوارزمی، رقیبای اصلی، شایعات، رو دیوار بلند حیاط اول جای یه آجر خالیه، میگن محسن گچی با توب فوتبال چنون شوت کرده که آجر از جا در اومده، میگن مشگی با یه دست سال پایینی ها رو از زمین بلند می کنه، کنارشون که میایستی سرت به سینه شون هم نمیرسه.
شروع بازیا، دوره ایه، بعضی بازیا تو حیاط مدرسه ما، ظهر ساعت 12، بازی با اندیشه، لباسای یه دست، داورای رسمی، بچه ها دور تا دور زمین، صدای سوت، صدای کف، سکوهای آجری، جا گیر نمیاد، عبدالله کنگرلو با بوق مقوایی:
ماشالا ماشالا، ماشالا
ماشالا به محسن ماشالا،
ماشالا به مشکی ماشالا …
من از هدف میترسم.

سوت داور، آقای نیکو داور بین المللی بسکتبال، شروع بازی، سکوت، فقط صدای برخورد توپ نارنجی به زمین اسفالت، صدای هوا، محسن گچی، کاشانی، مشگی، داد میکشن، هوو، هاو، هی.
دنیا از حرکت باز ایستاده، همه چشما به دست اونا، دورخیز، پرش سه گام، تو سبد، مشگی از دور شوت می کنه، سیصدجفت چشم توپو دنبال میکنن، تو سبد، همه دست میزنن، مشگی انگار نه انگار، خونسرد، چرا بهش میگن مشگی؟ رنگ پوستش برنزیه، حتما علتش همینه.
محسن گچی خیز برمیداره، میاد به سمت سبد، میپره بالا، توپو میاندازه تو سبد، برنمی گرده ببینه که گل شد یا نه، مطمئنه، وقتی با پاهای بلند میاد رو زمین، چن نفرو ولو می کنه.
حاجی خاص خودش بازی می کنه، آروم تر از بقیه، اما دقیق، داداشش تو کلاس ماست، وضعشون خیلی خوبه، سوار ماشین بنز میشن.
سال پایینی ها رو تب بسکتبال میگیره، دو حیاط، سه زمین رسمی، ده حلقه بسکت، تو تعطیلی ظهر تو هوا پر از توپای نارنجیه، همه پرتاب می کنن، دور دایره سه ثانیه، یکی یکی توپ میندازن، رو خطوط نشونه وا میایستن، پرتاب می کنن، اگه رفت تو سبد نشونه بعدی.
هر روز تو مدرسه بازیه، هدف خیلیا رو میبره، بعضی بازیا دوستانه اس، بعضی رسمی، هدف یکو میزنه، هدف چهارو میزنه، هدف دو دخترونه اس.

از همه بیشتر اندیشه میاد، بعد هم فیروز بهرام، بیشتر وقتا هدف میبره، عبدالله کنگرلو میشه سردسته تماشاچیا. عبدالله اهل ورزش نیست اما همه چی رو می دونه، صبح شنبه کیهان ورزشی یادش نمیره، تو کلاس همه دورش جمع میشن، تاریخ تولد بابی چارلتون رو هم می دونه، «عبدالله چلسی کی بازی داره؟»
عبدالله جزو شاگردای متوسطه، سمت چپ من میشینه، سمت راستم احمدرضا محفوظ، بچه آرومیه، درسش زیاد خوب نیس، مودبه، کم کم تو دستش کتاب می بینم، کتابای علمی، فلسفی، اطلاعات عمومیش روز به روز بالا میره، سالای اول ـ دوم نمرات ناپلئونی می گیره، حداکثر 14، سالای بعد به سرعت میکشه بالا، تو ریاضی جزو دو سه نفر اول میشه، دیگه هدفو برای خودش تنگ میبینه میره البرز، مث بعضیای دیگه، احمدرضا بچه فکوریه، هر چی به سالای بالاتر میریم پخته تر حرف میزنه.

یادمه چن سال بعد از دیپلم یه بار اونو جایی دیدم، قد بلند، موی کوتاه، پیرهن یقه آهاری آبی روشن، آستینای لوله شده، از تو جیب پیرهنش یه پاکت سیگار هما پنجا تایی درآورد، آدم خیلی فکوری شده بود، شمرده حرف میزد، یه کلمه از کلماتش بی حساب نبود.

عبدالله کنگرلو خوب شعار میده، ماشالا ماشالا رو تا چند خط می خونه.
بچه ها جواب میدن:
ـ اندیشه به من گفت
چی گفت؟
ـ خودش به من گفت
چی گفت:
ـ در گوش من گفت
چی گفت؟
ـ با ترس و لرز گفت
چی گفت؟
ـ من از هدف می ترسم!

ساعت 12 ظهر، جلو میز آقا فر، میگن تیم ما بازم بازی داره، خبر فرق می کنه، دوستانه اس، تو مدرسه آمریکایی ها، کوچه اون طرف خیابون، بهروز سلطانزاده میگه بریم، میریم اون ور خیابون، کوچه های پهن، درای بزرگ، دیوارای گچی، مدرسه آمریکایی، در نیست دروازه اس، سبز رنگه، میریم تو حیاط، فرق می کنه، بزرگه، سبزه، رنگ و روی آداما، لباساشون، دخترای درشت، پسرای درشت، موهای بور، چشمای آبی، یه جور دیگه نیگا می کنن، انگلیسی صحبت می کنن، حیاط خیلی بزرگیه، مث باغای میگون، اما خیلی مرتبه، دیوارا معلوم نیست، درختا سربه فلک کشیده، زمین بسکتبال اون گوشه، دورش نیمکتای چوبی، همه جا رنگ نو، زرد و سبز، بلندگو رو میله های بلند، نوای موزیک قطع میشه، چند جمله به انگلیسی، دوباره موزیک.
سکوهای چوبی سبز، اونطرف دخترا و پسرای آمریکایی، شاد و بی خیال، تو رنگای زرد.

این طرف بچه های ما، اول احساس غریبگی، اونا دست می زنن، کف مرتب می زنن، کوتاه و بلند، همه ناگهان از جا پا میشن، با هم کف مرتب میزنن، می شینن، مثل بازیای المپیک می مونه تو تلویزیون، جام جهانی، شعار انگلیسی، این طرف بچه ها تو فکر، چکار کنند؟ عبدالله کنگرلو کجایی، عبدالله بوق مقوایی به دست:
ـ ماشالا ماشالا
ـ ماشالا
ـ ماشالا به مشگی
ـ ماشالا
بچه ها از ته دل فریاد میکشن، شعار انگلیسی میدن: Haddaf is the best

مشگی میاد تو زمین، از 30 متری شوت میکنه، صاف تو حلقه، بچه ها از جا میپرن، صدای فریادشون تا میدون ژاله میره، آمریکایی ها در سکوت، بچه ها پا میکوبن، ماشالا ماشالا، عبدالله شعرشو حاضر کرده، داور وسط آمریکاییه. حاجی دور ور میداره، پرش سه گام، توپ توی حلقه، خودش می افته وسط بچه ها، امتیازا دو تا دو تا میره بالا، صدای سوت داور، هاف تایم، دخترای آمریکایی میریزن تو زمین، با گلای کاغذی، دامنای کوتا، شاد، گل به دست و گل به سر، می شینن و پا می شین، شورتشون پیدا میشه، دست مرتب می زنن، چرخ میزنن، شعر می خوونن و میرقصن، حالا نوبت اوناست، برگ جدیدی زدن، همه رو غافلگیر می کنن یه دست دختر با دستای پر از گلای زرد و نارنجی، دخترا برمیگردن رو سکوهای ردیف اول می شینن، پسر آمریکایی ها دستشون رو دور گردن اونا حلقه می زنن.
این طرف سکوت، اما عبدالله هست، سال بالایی ها هستند، یک دو سه چهار، کف می زنن، همه به شدت کف می زنن، دستا سرخ میشه، درد میگیره، اینم مال ماست، اسم هدف تو فضای مدرسه آمریکایی ها، رو درختا، تو آسمون آبی تهرون، از حاشیه خیابون ژاله، کنار مدرسه اتفاق، نزدیک بهارستان، پونصد متری مدرسه هدف، تو کوچه هایی که معمولا این موقع روز به خواب بعدازظهر فرو میرن.
با بهروز برمیگردیم، تو کوچه های آفتاب خورده، سگ زرد ولگرد کنار دیوار بو می کشه، دنبال خوراکیه، آقا پیرمرده، با دو ـ سه تا کتاب قدم میزنه، داره میره خونه، دستفروش سه پایه رو میزاره زمین، سینی رو از رو سرش برمیداره میزاره رو سه پایه. لنگی رو که حلقه کرده از رو سرش می برداره، دستی به صورتش میکشه، خسته اس، چی میفروشه؟ گوجه سبز، چغاله، زالزالک.
سر کوچه مدرسه آقا فر چرت بعدازظهرشو زده، سرحال منتظر بچه هاس که برا کلاسای بعدازظهر از راه برسن و تخمه آفتابگردون بخرن، تخمه های زیر آفتاب داغ، پوستشون زود میشکنه، با صدای زنگ، همه به سمت کلاسا، تو راهرو طبقه اول، رو موزائیکای براق، از کنار اکواریوم های بزرگ دیواری، پر از ماهی های هشت بال، قرمز و سفید، روزنامه دیواری پشت کمد شیشه ای، مار دراز تو شیشه الکل، الکل زرد. تو شیشه بعدی یه موجود غریب، مث آدم می مونه، اما خیلی کوچیکه، اندازه گنجشک، جنین دو ـ سه ماهه، دستاشو جلو صورتش گرفته، یه نوار از نافش آویزونه، تو الکل زرد.
میریم تو کلاس، رسم فنی داریم، درس فقه، ادبیات داریم، درس کاردستی، آقای سرلتی، آقای نیکو، آقای فیض، آقای سرمدی با کلاه کوچیکی که فقط از جلو لبه داره، کلاسای بعدازظهر سبکتره، بیشتر خنده داره، خنده های بی ریا.

Loading Facebook Comments ...