جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و یکم: 15 خرداد

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

برخلاف آقای حیدرزاده معلم کلاس دوم، آقای خیرخواه معلم کلاس سوم موقَره.
آقای حیدرزاده کت و شلوار و کراوات زرد می پوشید. لپ بچه ها رو هر وقت فرصت پیدا می کرد نیشگون می گرفت. اما آقای خیرخواه کت و شلوار و کراوات قهوه ای می پوشه، همیشه بوی گل یاس میده، ته ریش جو گندمی داره، و ایاک نستعین رو بدون غلیظ گفتن «عین» به ما یاد میده. منتظره کار خوبی از کسی سربزنه تشویقش کنه. به ما انشاء میده: «فواید گوسفند چیست؟»

روی ورق امتحانی نوشتم: «از شیرش لبنیات درست می شه، از پشمش لباس» آقای خیرخواه با خودنویس قهوه ای به خط خوش می نویسه: آفرین.
احمد احمدی که میخواد شاگرد اول بشه با یقه سفید مشمائی و سر نمره چهار ورقه رو می بینه، با چشاش می پرسه چیکار کنم؟ اونم آفرین می خواد. تو بازارچه احمد احمدی با من میاد خرازی صفوی تا اونم اطلاعات کودکان بگیره. میخواد آفرین بگیره ـ تا حالا کیهان بچه ها می گرفت. قصه سیندرلا و گمشدن شاهزاده خانم در جنگل رو می خونده: «شاهزاده خانم زیبا در جنگل ناپدید شد. از قصر پادشاه صدای ناله و شیون به هوا برخاست. رهگذر جوان سوار بر اسب از زیر پنجره قلعه علت را پرسید. گفتند شاهزاده خانم در جنگل گم شده. جوان با اسب سپید به جستجوی او رفت و برای آنکه راه برگشت را گم نکند، مشتی دانه رنگین با خود برد و گله به گله دانه ای رنگین به کف جنگل انداخت.
شاهزاده خانوم پیدا شد. یکدل نه صد دل عاشق جوان تهیدست شد. بشنوید از قصر پادشاه که در آن سور و سات برپا شد. جوان تهیدست را به قصر راه ندادند. شاهزاده خانوم از ندیمه اش کمک خواست. ندیمه شنل نجبا را از پنجره قلعه برای جوان انداخت و اسم شب را به او گفت. جوان شبانه به قصر داخل شد و به اتاق شاهزاده خانم خوش قلب رفت.»

آقای خیرخواه فارسی درس میده علم الاشیاء، تعلیمات دینی، اصول دین، دیکته و انشا.
هیجده و نیم، نوزده و بیست و پنج صدم، بیست! آقای خیرخواه خوشنویسی یاد میده. قلم و دوات خریدیم. لیقه و مرکب، صدای قژ قژ قلم درشت: «هنر مرد به ز دولت اوست.»
«به لقمـان گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان»
آقای خیرخواه تو کلاس درس میده. تمیز و مرتب.
مشق قلم درشت:
«به لقمـان گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان.
گفت از بی ادبان.
از بی ادبان.
بی ادبان.»
با قژ قژ قلم درشت می نویسی:. از بی ادبان.

بی ادبای کلاس ته کلاس می شینند. نوید گُندهه یکی از اوناست، نوید گندهه لباس پشمی می پوشه، لباس شبانه روزی، نوید گُندهه موهای سرش از همه کوتاهتره، نمره چهار، نوید گُندهه سرش گرد گرد نیست، مث اینکه فشار داده باشن کمی درازه، دو تا گوشاش هم درازه، هر کی رو بخواد میزنه، نوید گندهه فحش هم میده، از همون ته کلاس، توی حیاط نوید گندهه از بی ادباست، دستشو میکشه جلو شلوارش فحش میده، فحش های بد.

نوید گندهه از بی ادباست، نمره هاش پایینه، نزدیکای امتحانای ثلث سوم، تو خرداد، آقای خیرخواه سرکلاس جلوی همه به نوید گندهه میگه بجنبه وگرنه رفوزه میشه، بچه ها جلو نوید گنده دست می گیرن:
رفوزه، رفوزه،
یه وری میری تو کوزه
آقای خیرخواه آدم مهربونیه، اول خرداده، منو صدا میزنه، میگه ظهر با نوید گندهه فارسی کار کنم، بهش دیکته بگم، بلکه رفوزه نشه، نوید گندهه با سر درازش هی میخنده، نوید گندهه رفوزه میشی! مث اینکه فهمید، نوید گندهه بنویس:
«ادب از که آموختی از بی ادبان.»
نوید گندهه می خنده: من خودم بی ادبم.
بچه ها سر می گیرن:
رفوزه، رفوزه.
یه وری میری تو کوزه
نوید گندهه با انگشت شست به همه بیلاخ میده، میخنده، میشینه پشت نیمکت…
لک لک هندوستان از درخت چنار پونصد ساله امامزاده یحیی به ما نیگا می کنه:
ـ نوید گندهه، دیکته بنویس:
هنر مرد به ز دولت اوست
با نوید گندهه فارسی می خوونیم:
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
نوید گندهه میزنه زیر آواز:
امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگه خوابه طبیبم رو می خوام
خوابست و بیدارش کنید
مست است و هشیارش کنید
گویید فلونی اومده
آن یار جونی اومده
اومده حالتو، احوالتو بپرسه
سفید روی تو، سیه موی تو ببینه

تو خرداد، وقت امتحانای ثلث سوم، آقای خیرخواه به نوید گندهه دلخوشی میده: ممکنه قبول شی، نوید گندهه از خوشحالی اشک تو چشاش جمع میشه، قلب مهربونی داره…

امتحانا تموم میشه، مدرسه تعطیل میشه، تو گذر امامزاده یحیی، رو درختای چنار پونصد ساله، بازی می کنیم، ده نفر باید دست به دست هم بدن تا دور هر درخت رو بگیرن، تو شکاف وسط درخت پنج نفری جا میشیم، آسمون آبیه، خورشید ملایمه، شاخه های درخت امامزاده یحیی از سنگینی به پشت بوم خونه ها تکیه دادن.
دو ـ سه تا از بچه ها یکهو میدون، باباشونو دیدن، میرن وسط شکاف درخت امامزاده یحیی قایم میشن، من از لای شاخه ها بابامو می بینم، خیلی تو خودشه، منم به فکر میرم: اگه منو ببینه، قلبم تند میزنه، رنگم میپره، اگه منو اینجا بالا درخت ببینه…
باباها میان رد میشن، قدمشون تندتر از معموله، عجله دارن، خیلی عبوسن، باباها میرن، بچه ها از شکاف درخت امامزاده یحیی میان بیرون، نفسا آروم میشه، باباها ندیدن، نوید گندهه می خنده، اون بابا نداره، بچه ها میدون، پسرای زال زر با موهای سفید و چشمای آبی و پوست سرخ جارو و الک و زنبیل جابه جا می کنن، یکی بازارچه رو آب می پاشه.

ظهر تو خونه مادر میگه برو نون تافتون بگیر، تو بازارچه صدا میاد، صدای کوره حموم نواب، صدای تنور سنگکی، دیگ و قابلمه و الک و زنبیل، «ای لاف دوزی»، عرعر خرا، آواز عمو خوش اخلاقه: «آب نبات خروس قندی داره عمو خوش اخلاقه»، اشعه آفتاب رو سقف حلبی بازارچه حموم نواب.
جلو تافتونی، دم باغ پسته بک، تافتون یکی دوزار، شاطر محمود با پارو خاک اره میریزه تو تنور، هرم آتیش از تو تنور میزنه بیرون، به صورت شاطر محمود، شاطر محمود سرشو به راست خم میکنه، عادتشه، به زنش نیگا می کنه، میخنده، زن شاطر محمود با چادر کدری گلدار ظهرا میاد دم تافتونی شوهرش شاطر محمودو ببینه، شاطر محمود تافتون درمیاره یکی دوزار.
من توی صف، زن شاطر محمود کنار تنور، خاک اره ها تَر و تازه، همین دیروز اره شدن، هرم آتیش میزنه تو صورت شاطر محمود، سر و کله نوید گندهه پیدا میشه، یه دونه تافتون میخواد، دو زاری تو دستشه. «یک دونه» صف نداره، نوید گندهه میره جلو، آتش تنور، صدای کوره، فریاد «ای لاف دوزی»، ناگهان صدای موتور میاد، قروم، قروم، قروم…
یه موتوری از میدون باغ پسته بک میاد جلو نونوایی، موتور سواره درشت و چارشونه اس، کت و شلوار تنشه، عجله داره، قروم، قروم، قروم، میاد جلو نونوایی، یه نفر ترکش نشسته، موتور سواره عجله داره، عرق میریزه، صورتش سرخه، سرخ تر از صورت شاطر محمود جلو هرم تنور.
موتور سواره میاد جلوتر، یه نفر ترکش نشسته، صبر کن… اون که ترکش نشسته رنگ به صورت نداره، داره از حال میره، پاهاش افتاده دو طرف موتور، از رونش، از زیر شلوار خون چیکه می کنه، ترک موتور از خون قرمزه، زیر موتور خون جمع میشه، موتورسواره آدرس بیمارستان میپرسه:
ـ «بیمارستان کدوم وره؟»
شاطر محمود زن جوونشو میزنه کنار، میاد جلو، خونو می بینه، مردم نیگا می کنن، اوضاع غیرعادیه، تو بازارچه سکوت برقرار میشه، چند تا مرد جوون از اونطرف بازارچه می آن، پا به فرار، تو آسمون صدای پت پت میاد، شاطر محمود آدرس میده، آدرس بیمارستان بازرگانان، سر آب منگول.
موتورسوار گاز میده، قروم، قروم، قروم، از آسمون صدای نوظهوری میاد: قروم، قروم، زیر موتور خون میریزه، قطره قطره قطره، میره تو باغ پسته بک دنبال بیمارستان بازرگانان، قطره های خون میریزه، مثل دونه های رنگی که جوون تهیدست دنبال شاهزاده میریخت کف جنگل.

نوید گندهه نیگا می کنه، باز تو چشاش اشک جمع شده، شاطر محمود تو تنور خاک اره میریزه، امروز پونزده خرداده، تو بازارچه همه از هم سراغ می گیرن، سراغ پسرا، سراغ شوهرا…

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید