جوانان زیر آفتاب

قسمت سی و دوم: آلاسکا، بستنی با جایزه

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

نتیجه امتحانای کلاس سوم رو که دادن، حسن صناعی تجدید آورده بود، او یکی دیگه از بچه های کوچه مدرسه پارس بود. صناعی یعنی چه؟ از صنعت میاد. حسن تو کلاس دوم رد شد و وقتی دوباره سر کلاس دوم نشست با هم دوست شدیم، حالا تو کلاس سوم هم تجدیدی آورده، چشای مادرش پر ترسه، ترس از عاقبت حسن، چشمای حسن همیشه خسته است، مث اینه که همین الان از خواب پا شده، زیاد حوصله حرف زدن نداره، حسن صناعی پدر نداره، احساس می کنه نون آور خونه است.
وقتی همـه بچه هـا تـو مدرســه برا هم کرکری میخوونن، مجید قصر که باباش قهوه خونه قصرو داره با بچه ها گلاویز میشه، حسن اون کنار می ایسته، لبخند میزنه، لبخند حسن غمناکه، ظهر تو حیاط دبستان تدین یکی از بچه های ظریف مریف کلاس اول میره رو شاخه خشک درخت زردآلود بازی کنه می افته زمین، وقتی بلند میشه همه تو حیاط مدرسه میگن وای ی ی ی ی !!

دستش انحنا برداشته شده مثل داس، به دست مث داسش نیگا میکنه میزنه زیر گریه، بچه ها از ترس سر جا میخکوب میشن، اما حسن صناعی میره جلو، پسر ظریف مریف رو روی دو تا دستاش بلند میکنه میبره دفتر، حسن صناعی زورش زیاده.
ظهر تو حیاط دبستان تدین تو بازی های زیر آفتاب حسن صناعی تحملش از همه بیشتره، لباش خشکه، چشاش خسته، مگه همین الان از خواب پا شده؟ اونم تو کوچه مدرسه پارس زندگی میکنه، هم کوچه ایم.

تابستون شده، ظهر تو بازارچه، حسن صناعی داره به محمود آقا سبزی فروش کمک میکنه، جعبه میوه جا به جا می کنه. حسن سلام!
با چشای خسته میگه: هیس، هیچی نگو، بیرونم میکنن.
ظهر زیر آفتاب داغ تابستون، تو کوچه مدرسه پارس، در کلون دار خونه اجاره ای حسن باز میشه، حسن صناعیه، میاد بیرون، با یه جعبه سفید چرخدار، جعبه رو از پله می پرونه بالا، هول میده بیرون، حسن بازواش قویه، حسن صناعی حالا آلاسکا می فروشه، داد می زنه: بستنی، آلاسکا با جایزه.
ـ حسن کجا؟
ـ دارم میرم کارخونه آلاسکا بگیرم.
در جعبه سفید چرخدار رو بالا می زنه، دو تا فلاسک بزرگ توشه، در یکی رو برمیداره.
ـ نیگا کن خالیه.
داد میزنه:
ـ بستنی، آلاسکا با جایزه.
ـ حسن جایزم داره؟
ـ وقتی خوردیش چوب بستنیش رو نشون بده، اگه روش نوشته باشه جایزه، یه آلاسکا دیگه بهت میدم.
داخل فلاسکارو نشون میده، بوی فلاسک، بوی یخ، بوی آلاسکا، حسن صناعی میخواد بره کارخونه آلاسکا بگیره، میگه منم باهاش برم.

دنبالش راه می افتم، ظهر داغ، کف قیر و گِل بازارچه، آسفالت خیابون ری، از جلوی مغازه هوشمند رد میشیم، آقای هوشمند اسباب بازی میفروشه، یه قفسه هم کتاب داره، کتابای جیبی میفروشه، کنار هم: سگ ولگرد، وغ وغ صاحاب، بوف کور، مدیر مدرسه، عنتری که لوطیش مرده بود، لبه تیغ، سه تفنگدار، حسن داد میزنه: بریم دیر شد.
از جلو ویترین آقای هوشمند می گذریم، در امتداد خیابون ری، از سر کوچه آبشار، به جلوی مطب دکتر مثقالی می رسیم، بوی الکل میاد، بوی درد، ترس آمپول، میگن به یکی پنی سیلین زده یارو سنکوب کرده مرده.
میریم از جلو دوچرخه سازی، از جلو خونه های هشتی دار، از جلو کارخونه صابون آسایش، از جلو سینما رامسر، سینما رامسر.
بالای سینما رامسر، رو تابلوی بزرگ، عکس یه زن قشنگ و قد بلندو کشیدن، لباسش از روی پاش رفته کنار. پای بلند، کشیده و زرد و سرخ، اون بالا نوشته: مونت کارلو.
پایین پای زنه، از تو یه اتومبیل کورسی، مرد جوون مو طلایی براش دست تکون میده، مونت کارلو، حسن میگه بریم دیر شد.
اونورتر کارخونه آلاسکاسازیه، بزرگه، گونیای چوب بستنی، اتاقکای سفید، بوی یخ، بوی شوکولات، هوا سرده، زود بریم بیرون. حسن دو تا فلاسکشو پر آلاسکا می کنه. سفیداش خوشمزه تره، دوقلو هم داره، مرد میپرسه؛ بچه جون تو نمیخوای آلاسکا بفروشی؟ دونه دوزار میفروشی، دی ـ شی اش هم مال تو.
حسن با چشای خسته می گه: «منم ضامنش میشم.»
مرد یه جعبه سفید چرخدار میاره جلو، دو تا فلاسک توشه، می پرسه: پر کنم؟
حسن با چشای خسته به من میگه: معطل نکن.
با چرخای بستنی میایم بیرون، تو کوچه های پهن و باریک پشت خیابون ری، کوچه باغ پسته بک، کوچه مدرسه پروین، از کنار درختا، درختای باریک و بلند تبریزی، قار قار کلاغا، کلاغا درختای مدرسه پروینو خیلی دوست دارن، جلو مدرسه پروین خلوته.
تابستونه، آلاسکا، بستنی، با جایزه.
حسن داد میزنه، میره جلو، از تو کوچه های باریک با دیوارای بلند، دیوارا نریزن؟ جوب آب وسط کوچه، باریک و گود، توش نیفتی؟ چرخ بستنی رو می رونیم جلو، حسن زور داره از رو جوبا رد می کنه.
میریم جلو، از کنار خونه ها، بوی عناب، بوی لباسای زنونه، بوی رختخواب، بوی هله گلاب، مسقطی، آرد نخودچی با شیکر، بهش می گن فوتینا، توی نایلون با جایزه، یه فوتینا میخریم، در نایلونو باز می کنم، یه کاغذ تا شده توشه، باز می کنم، نوشته پوچ! آرد نخودچی با شیکر می خوریم.
حسن داد میزنه: آلاسکا، بستنی، با جایزه.
میریم تو کوچه های خاکی، بعدازظهر تابستون، آفتاب داغ، پودر خاک کف کوچه ها، دیوارای کاهگلی، بلند، بعدازظهره، همه در خواب، حسن داد میزنه: آلاسکا، بستنی، با جایزه…
یکی میاد کنار پنجره خمیازه میکشه…
ناگهان، از روبرو یکی داره میاد، همیشه به موقع میاد، پدره، میدونه کی بیاد، کجا بیاد، با چشاش مث گوزن نیگا میکنه، با چشاش همه چیزو میگه، تسلیم میشی، کار بد کردی، اومدی آلاسکافروشی؟! گناه کردی، همون روز اول مچت رو میگیره، ولگردیه، تو کوچه ها، تو بعدازظهر تهرون، هزار خطره.
با خشم گوزن نیگا میکنه، حسن اون جلو داره آلاسکاها رو تو فلاسک جابه جا میکنه، با چشای خسته زیر چشمی ما رو نیگا میکنه، پدر میخواد همین الان دنبالش برم.
با احساس گناه میگم باید چرخ آلاسکارو پس بدم! گناه کرده ام، به جای خواب بعدازظهر تابستون، رفتم تو کوچه های خلوت تهرون، بستنی فروشی، کار آدمای ولگرده، تو سرم با خودم حرف میزنم: اسمش بده، ولگردی، اما خوبه، خیلی چیزا می بینی، کتابای جیبی مغازه هوشمند، سردر سینما رامسر، کارخونه آلاسکاسازی، دوستی با حسن…
از فـردای اون روز پدر میگه باید برم پیش خودش بازار.
حسن صناعی تنها می مونه، ظهرا تو کوچه های داغ و خلوت چرخ سفید بستنی رو میرونه جلو: بستنی، آلاسکا، با جایزه، حسن صناعی با چشای خسته مث اینکه همین الان از خواب پا شده.
ـ حسن چه خبر؟
ـ دیروز پونزده زار کار کردم، و بعد داد میزنه: بستنی، آلاسکا، با جایزه.
حسن صناعی نان آور خونه، زورش زیاده، تو مدرسه حوصله درس خوندن نداره، با چشای خسته.
حسن تو گذر امامزاده یحیی، جلو مدرسه پارس، شوکولات کشی میخره، اول یکی میده به من.
ظهر میرم سنگکی نون بخرم، حسن اونجاست، غروب میرم تافتونی نون بخرم، حسن اونجاست، همیشه تو نونواییه، با مادر و سه خواهر زندگی میکنه، خیلی نون می خورن، با علاقه نون می خورن، حسن با چشای خسته نصف یه نون سنگکو تا برسیم خونه میخوره.
حسن بازم میخواد کار کنه، از بروجردی، خِرت و پِرت فروش سر کوچه مدرسه پارس، کاغذ می گیره با سریش، تو زیرزمین خونه شون برا بروجردی پاکت درست میکنه، کیلویی یه قرون از بروجـردی میگیـره، حسـن حـالا بوی سریش میده.
تو حیاط خونه حسن، منم با کاغذ و سریش و نی، بادبادک درست می کنم، نخ میبندم، میره هوا، با حسن فانوس می بندیم، میره هوا، غروب میشه می کشیم پایین، فانوسا رو روشن می کنیم، میره هوا.
حسن بادبادک میفروشه، کف بازارچه با کاغذ رنگی رو بادبادک چشم و ابرو درست می کنه. بادبادک دونه ای یه قرون.
حسن صناعی از بچه هایی بود که دیگه ندیدم، اما یادمه که خیلی جوونمرد و با گذشت بود، حسن صناعی با چشای خسته !

Loading Facebook Comments ...