جوانان زیر آفتاب

قسمت سی ام: منم اسپارتاکوس

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

تابستون شد و مشغول بازی با کرم ابریشم شدیم.

برگ درخت توت، تو جعبه شیرینی خاکستری، کرمای ابریشم، نرم و لطیف، با پشتکار و هیجان می خورن، لبه های برگای توت دندونه دندونه می شه، از بازارچه برگ توت تازه می خرم، براشـون خوبه، جعبه رو تو انباری نگهداری می کنم تا از گزند حوادث مصون بمانند، همون انباری که برقش اتصالی داره، هر بار تا کلید می زنم، برق از نوک انگشت دستم وارد می شه، می لرزونه، شدید می شه، ارتعاش رعب آور می شه، تو قسمت قلب شدیدتره، بعد از رون پا می ره پایین از انگشتای پام خارج میشه، یه کرم ابریشم از نوک جعبه شیرینی افتاده پایین، برش می دارم می زارم رو برگ تازه، سرشو آهسته می جنبونه، با چشمای ساده عصر حجری نیگا می کنه، جون می گیره، کارشو از سر می گیره.

روزی چند بار به کرما سر می زنم، هر روز خپل تر می شن، نیم تنه پایینشون تنبل می شه، سرو نیم تنه بالا حالا به دور خود می چرخه و تار ابریشم می ریسه، از دهن تار رنگی می دن بیرون، تارارو مـی ریسن، پیله درست می شه، پیله های رنگارنگ…
پیله زرد، مث گل سر نرگس خانوم که با هفت بچه قد و نیم قد نمی تونه اجاره بده، آخر ماه مامان بزرگه منو می فرسته خونه نرگس خانوم ته کوچه سقاباشی اجاره بگیرم، نرگس خانوم با موهای بلند خیس میاد رو ایوون، با چشای پر از غم، نداره، بابا نداره، معلومه، هم موهاش خیسه هم چشاش، یکساله هر وقت می رم همون دامنو پوشیده، همون گل سر زرد، برمی گردم، به مامان بزرگه می گم نداره، مامان بزرگه مهربونه.
اون یکی پیله صورتیه، مث زیرپوشی که تو خرازی صفوی رو مجله های اطلاعات کودکان افتاده بود، صورتی گل بهی که رگه هاش برق می زنه، مث چشای صفوی که داره به خانوم چادر به سر نیگا می کنه.
ـ آقا صفوی ایناهاش، ایناها اطلاعات کودکان.
ـ بچه جون نداریم، میری یا به دائیت بگم؟!

صفوی با چشاش به خانوم چادر به سر زل زده، دو تایی دارن زیرپوشو از دو طرف می کشن، نیش صفوی بازه، خانومه چادرو رو سرش جابه جا می کنه، سنگینی شو می اندازه رو ویترین، سینه هاش اومده وسط، صفوی یه دیوار شیشه ای دور خودش و خانوم چادر به سر کشیده، من اطلاعات کودکان می خوام، مجبورم از پشت این شیشه نیگا کنم، صفوی با چشاش خانومه رو دنبال می کنه و با دستش به من اشاره می کنه، از پشت شیشه هر دو تا شونو زیر نظر دارم، خانومه بدنشو می لرزونه، صفوی خودشو محکم تر به ویترین می چسبونه، لباش داره تکون می خوره، نمی شنوم اما می فهمم که داره به من بد و بیراه می ده:
ـ برو بچه وگرنه به دائیت می گم پدرتو درآره!
با خودم می گم: «مگه من چیکار کردم؟ ایناهاش!»
با دستم اطلاعات کودکانو نشون می دم، اینم پولش.
پنجزاری رو از پشت شیشه نشون می دم، عکس رو جلد مجله رو زیر زیرپوش صورتی می بینم، دیگه طاقت ندارم، می رم تو، تندی پنجزاری رو می زارم رو ویترین، یه مجله از زیر زیرپوش صورتی برمی دارم، مو.قع فرار به سمت در، نفس صفوی رو می شنوم، خانومه چادرشو جابه جا می کنه، آدامس توی دهنش صدا می کنه،انگار دو تا تیله بخورن به هم، خانوم چادر به سر چادرو از سرش میده عقب، سر می خوره می افته پایین رو زمین.
ـ وااای خدا مرگم بده.
صفوی با چشای دریده به کمر و پایین خانومه نیگا می میکنه:
ـ «خدا نکنه.»
و دستشو به سمت من به علامت تهدید تکون می ده. دستش با من حرف می زنه:
ـ «اگر به دائیت نگفتم!»
اطلاعات کودکانو با دست فشار می دم، ترس از دایجون کمتر می شه، زیرپوش زنونه رو موزائیکای کف خرازی صفوی افتاده بود، صورتی بود مث این پیله.
پیله بعدی سبز مغز پسته ایه، مث پای خط چشم خانوم تیره گل معلم کلاس اول.
خانوم تیره گل همیشه طلبکاره اما این پیله نرم و لطیفه.
پیله ها چارگوشه جعبه شیرینی رو پر می کنن، رنگ و وارنگ… وسط تابستونه، این بار عمو مرتضی میاد منو می بره فیلم اسپارتاکوس، مث موقع برق گرفتگی، درونم از هیجان لبریز می شه، اما این بار شیرینه، اتفاق بزرگیه، عمو مرتضـی تخمه ژاپنی میخره، تو سالون تاریک می شینیم، رو پرده سینما پوست و خون گلادیاتورها واضح و نمایونه، برده ها به فرمان اسپارتاکوس شورش می کنن، اسپارتاکوس سر سردار رومی رو فرو می کنه تو دیگ آبگوشت، منم با برده ها از زندون فرار می کنم، بریم شاید پیروز بشیم، کجا؟ کراسوس با بینی عقابی و چشمای عقابی و موهای عقابی جلومون رو می گیره: «کجا؟»
چاله تو چونه اسپارتاکوس به دگمه شانس می مونه، مث آسمون آبی، بریم شاید پیروز بشیم، به سمت دشت های کارپات، اونا سپر و کلاه خود دارن، ما ارابه قیرآلود، اونا پشت آهن، ما پشت پیله های کرم ابریشم، نرگس خانوم با هفت بچه قد و نیم قد میون ماست، شب قبل از جنگ موقع خداحافظی اسپارتاکوس با زن حامله اش، منم با نرگس خانوم وداع می کنم…
باید شجاعتمو به نرگس خانوم نشون بدم، پنجره آب انبار خونه مامان بزرگه رو از جا در می آرم، میله های قلبی شکل رو باز می کنم تا بشه مث چنگک، جلوی نرگس خانوم و هفت بچه اش وا می ایستم، موهای نرگس خانوم مث چشاش خیسه، گل سرش مث پیله ابریشم زرده، و بعد با هم پشت غلتک آتش زا می دویم، مث دخترای گرسنه کتاب خاک خوب خانم پرل سین باک، گی دومو پاسان روی اسب خودشو به ما می رسونه، کاغذ و قلم دستشه، قصه مارو می نویسه:
«درباره مهر من به نرگس خانوم بنویس.»

نرگس خانوم با بچه هاش میدوه، گی دوموپاسان می نویسه، من مث شوالیه های آرتورشاه غرق در زره و خُود و چنگک به دست میدوم، میله های آب انبار مامان بزرگه تو دستمه، اسپارتاکوس مث رستم سوار رخش جلوی ما همه ایستاده، دستشو بالا می بره، به سمت خورشید که داره کامل می تابه تو این لحظات پس از طلوع نوجوانی…
دنبال ارابه های آتش می دویم به سمت سربازای رومی کلاه خُود به سر، بوی قیرست شبیه نفت کوره سنگکی شاطر عباس، داغ مث سنگریزه های داخل تنور..
مبارزه ما رو همه دارن تماشا می کنن، منیژه و مادرش فلور خانوم با سینه های درشت و باز، و ممدجون با طغار ماست که حالا نه از روی شهوت به ما سپاهیان اسپارتاکوس می گه: «جون… جون!»
هما دخترخوانده خالجان سنبل از زیر درخت خرزهره، آقای مرزی، آقای معتمدی، تیمسار قریب و گماشته اش «ودود»….
دخترای کلاس اکابر مدرسه پارس، اوس ممد کیسه کش حموم نواب، دوستم احمد احمدی که می خواد شاگرد اول بشه.
من کنار حافظ رفیق جوونمرد و بی پدرم نشسته ام، گی دوموپاسان اونجا نشسته داره می نویسه، کراموس با بینی عقابی و چشای عقابی خطاب به ما می گه: «این اسپارتاکوس کیه، خودشو معرفی کنه تا همه نجات پیدا کنن!»
همـه سکوت مـی کنیم، کراسوس سئوالشو تکرار می کنه:
ـ «کیه اسپارتاکوس؟ خودشو معرفی کنه تا همه نجات پیدا کنن!»
من برمی گردم به حافظ نیگا می کنم، نرگس خانوم با موهای خیس و چشای خیس بچه کوچیکه رو محکمتر در آغوش می گیره، کراسوس دستشو رو دسته شمشیر فشار می ده و عصبانی تر فریاد می کشه:
ـ «کیه اسپارتاکوس؟»
اسپارتاکوس ناگهان از جا بلند می شه:
ـ «منم اسپارتاکوس!»
اما بلافاصله رفیقم حافظ بلند می شه و فریاد می کشه:
ـ «منم اسپارتاکوس!»
می دونستم حافظ چقدر فداکاره.
یه لحظـه همـه در بهـت فـرو مـی ریـم، اما گی دوموپاسان از جا بلند می شه و سکوت رو می شکنه:
ـ «منم اسپارتاکوس!»
ـ «منم اسپار…!»
ـ «منم!»
ـ «منم ـ منم ـ منم»
رو به نرگس خانوم می کنم و در حال بلند شدن با نیگام بهش می گم:
ـ نرگس خانوم ببین: «منم اسپارتاکوس!»
بچه های نرگس خانوم خودشونو به پاهای او می چسبونن.
موهای نرگس خانوم مث چشاش خیسه.
تو سالن تاریک سینما اشکامو پاک می کنم، نمی خوام عمو مرتضی بفهمه.
از سالـن بیـرون میـام، چشای تماشاچیا تره، گی دوموپاسانو می بینم که داره به ما می خنده، او همیشه می خنده، اگه مجبور باشه مث «مردی که می خندد» ویکتور هوگو می خنده!
منم می خندم، زیر آفتاب تو میدون مخبرالدوله، ساعت 12 ظهره، اونقدر فیلم اسپارتاکوس تماشاچی داره که برا صبح جمعه سانس فوق العاده گذاشتن.
دلم می خواد زودتر برم پیش پیله هام، زرد و سبزو صورتی…

Loading Facebook Comments ...