جوانان زیر آفتاب

قسمت سیزدهم: ژورژت

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد…
علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد…
جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج محمد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون…
کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***

دور میدون حسن آباد، سینما میهن و کاموافروشی های تهرون، خیاطی های مردانه، مغازه کت و شلوار عمو حسن، پیرهن های یقه آهاری سفید و آبی، کراوات و پاپیون… خانومای سانتی مانتال با کت و دامن های تنگ و کفش پاشنه بلند، بیژن خان کاموافروش سوت بلند می کشه تا به کاسبای دیگه بگه: «اگه می تونین بیاین نیگا کنین.» 

عمو حسن عموی بزرگتره. کراوات می زنه و سیگار فیلتردار می کشه. شب با پاکت گردوی تازه و بستنی و سوسیس میاد خونه. پاکت ها رو تحویل زن عمو اقدس می ده. اقدس خانوم. تا حالا 8 تا دختر زاییده که هر کدوم با هم یه سال فاصله دارن بالاخره نهمی پسر شد.
اقدس خانوم با تجربه است. رو دل بچه ها رو در چشم بهم زدنی تشخیص میده.

اقدس خانوم حالا دو تا جاری داره. اونا هم هر کدوم یکی ـ دو تا بچه دارن که هر وقت مریض می شن جاری ها دستپاچه می دون طبقه همکف دست به دامن اقدس خانوم. اقدس خانوم با خنده یه چیزی می ده بچه بالا میاره، مشکل حل می شه. اقدس خانوم 12 سالگی زن عمو حسن شده. پدرش هفت پارچه ده داره.

زمستون اون سال تو اتاق بزرگه طبقه همکف کرسی گذاشتن. درِ اتاق بزرگه یه راهروی پهن باز می شه. منقل کرسی رو اول تو راهرو میزارن تا دود زغال بره.
کوچیک و بزرگ دور کرسی نشستن که ناگهان صدای جیغ زهره دو ساله به هوا بلند می شه.

چشما همه به اقدس خانوم متوجه می شه. اقدس خانوم با صدای شاد و آسون بگیر همیشگی داد می کشه: «باز این سرتق خانوم شروع به نحسی کرد. بدو بیا اینجا پیش خودم پدر صلواتی. تقصیر مامانته که تو رو لوس کرده.»

اما حقیقت ماجرا چیز دیگری است. زهره بی زبون بی خبر از همه جا عقب عقب رفته پاش گیر کرده صاف نشسته رو منقل و داره از درد سوختگی فریاد می کشه. همه می دون. طبق معمول زهره رو به اقدس خانوم می رسونن که با خونسردی دستور میده. «پماد ولی رو از طاقچه آشپزخونه بیارین.»

بچه ها به دستای اقدس خانوم زل می زنن که پی در پی پشت زهره پماد می ماله. و قربون صدقه می ره. بچه از شدت سوزش بی حال شده. اقدس خانوم پماد می ماله و نوازش می کنه و براش شعر زمزمه می کنه.

گاهی با یه حرکت، زهره سوزش سوختگی رو بیشتر حس می کنه و دوباره شروع به گریه می کنه. اقدس خانوم تکونش می ده و قصه دیگه ای می گه:

«… یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، یه بزبز قندی بود که 3 تا بچه داشت، شنگول و منگول و حبه انگور. یه روز بزبز قندی که می خواست بره جنگل علف بیاره به شنگول و منگول و حبه انگور میگه: درو پشت سر من چفت کنید و هر کسی جز من اومد درو باز نکنید تا من بیام. شنگول و منگول و حبه انگور قول می دن به حرف مامانشون گوش کنند و مشغول بازی می شن،. اما آقا گرگه که از دور منتظره وقتی می بینه بزبر قندی راهی جنگل شده میاد جلو و دق دق دق در می زنه، شنگول و منگول و حبه انگور که از ترس نمی دونن چیکار کنن پشت سر هم قایم می شن و میگن کیه کیه در می زنه؟ اقا گرگه صداشو بلند میکنه و از پشت در میگه منم منم بزبزه ها، دو شاخ دارم در هوا، دو سُم دارم بر زمین، من مامانتونم، یااله درو باز کنین.

شنگول و منگول و حبه انگور که این حرفو می شنون میگن خوب ما از کجا بدونیم که تو راست می گی و مامان مائی؟ آقا گرگه که خیلی حیله گره، میگه چطوری می خواین به شما ثابت کنم. خوب من مامانتونم دیگه. شنگول که از همه بچه ها بزرگتره میگه دم مامان ما سفیده اگه راست می گی دمتو نشون بده ببینیم. آقا گرگه حقه باز زود میره تو آسیاب بغلی و دمشو سفید میکنه و میاد جلو و از لای در دمشو میکنه تو، تا بچه ها درو باز می کنن، گرگه نعره میکشه و میاد تو خونه تا شنگول و منگول و حبه انگور رو یه لقمه کنه.»

زهره دو ساله حالا درده سوختگی رو فراموش کرده. بچه ها دیگه طاقت ندارن، دور کرسی نشستن و قلبشون تند تند می زنه. اقدس خانوم که نبض بچه ها تو دستشه ادامه میده:
«شنگول و منگول و حبه انگور از ترس می دون و میرن تو صندوقخونه قایم میشن. آقا گرگه داره دنبالشون می گرده که یکهو بزبزقندی از راه میرسه و تا می بینه در خونه بازه جارو رو بر می داره و دنبال آقا گرگه میکنه و گرگه پابه فرار میذاره.»

همه نفسی به راحتی می کشن. زهره به خواب سنگین فرو رفته. ترس بچه ها رو رها میکنه.

فلور خانوم که صدای جیغ و گریه رو شنیده. از پنجره طبقه دوم مشرف به حیاط اوضاع رو جویا می شه. بچه ها با هیجان از این پایین حادثه رو با آب و تاب براش تعریف می کنن. فلور خانوم از اون بالا یه شکلات برا زهره می فرسته.

فلور خانوم مهربونه. خوشگل ترین زن دنیاست. همیشه اون بالاست. پشت پنجره طبقه دوم. لباش سرخ، سینه ها درشت، گیسو بلند، اون بالا وسط زمین و هواست، هیچوقت به خونه ما نمی آد. فقط اقدس خانوم می دونه چه طوری باهاش گرم بگیره. فلور خانوم ارمنیه، اسباب بازی های دخترش منیژه خارجیه، عروسکی با موهای بور که وقتی منیژه سرشو پایین می آره چشمهای آبیش بسته می شه.
اول غروبه، توی روشن تاریک حیاط و زیرزمین قایم موشک مزه می ده. منیژه با چشمهای درشت و لپ گلی از پنجره نیگاه می کنه.

مهوش چشم میزاره، بچه ها می دون تا قایم بشن. چند تایی می دویم زیرزمین پشت صندوق. نفس دخترعموها می خوره توی صورتم. ترس رو به روی خودمون نمی آریم. همه چیز در سکوت و تاریکی بهتر احساس می شه. از تپش دل تا بازدم هوا. صدای قار قار کلاغها میاد. دارن از مدرسه میان. مهوش جای ما رو پیدا کرده. منیژه دزدکی کار خودشو کرده. حالا باید مهوشو بترسونیم. به ناگاه سه تایی می پریم به سوی او. مهوش دستشو می بره جلو دهن غنچه و بینی قلمی. می گه: وای خدا جونم. می دوه بالا تو اتاق، اقدس خانوم داد می کشه: پدر صلواتی بازم که خودتو خیس کردی!

فردای اون روز اقدس خانوم برا خوشحال کردن زهره تو مای تابه سوسیس سرخ می کنه. عطر سوسیس همه رو مست می کنه. تعداد بچه ها اونقدر زیاده که هیچوقت به حد کفایت نمی رسه. تازه اقدس خانوم یه بشقاب می فرسته برا فلورخانوم.
یکی از زن عموها هم سوسیس دوست نداره،. می گه از گوشت خوک درست می شه.

از خونه فلور خانوم هر روز بوی سوسیس سرخ شـده و کالبـاس میاد. می گه: «از خیابون نادری می گیریم.»
اقدس خانوم هر وقت سر حاله برا همه سوسیس درست می کنه با سیب زمینی.

اون روز فلور خانوم میاد خونه ما عیادت زهره. یه عروسـک خارجـی بـراش میاره. دخترش منیژه می خواد جعبه عروسک رو پس بگیره.
فلور خانم می شینه به ماجرای تو منقل نشستن زهره گوش می ده و همونطور زیر چشمی به من نیگا می کنه. حتما منو مقصر می دونه. اون می تونه منو مقصر بدونه، چون خیلی زنونگی داره، با پیرهن ژرژت…

از رادیو صدای پوران میاد:
گل اومد بهار اومد می رم به صحرا
عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها
دلبر مه پیکر گردن بلورم آه
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
ز تو خواهم، ز تو خواهم
به عهد عشقی که بستی وفا کنی، یاد ما کنی
از چمنها گر گذشتی یاد ما کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد ما کن
دلبر مه پیکر گردن بلورم آه
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
خوش ادا بالا بلند شیرین زبونم آه
مونده ام دور از تو و از آشیونم
آشیونم را گل خودرو گرفته
سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
آه از سفر طوق طلا برات میارم
…. 

Loading Facebook Comments ...