جوانان زیر آفتاب

قسمت دوازدهم: فلور خانوم

پ پ پ

جوانان زیر آفتاب! یادتان می آید؟ زری دختر همسایه با بازوان لختش… مینو خواهر رضا با آن بینی قلمی و موهای صاف… نصراله هر روز در اتوبوس کافکا و آلبرکامو میخواند… در سـرای مشیر بوی هل و گلاب می آمد… کیهان علت مرگ تختی را خودکشی اعلام کرد… علمیه و فیروز بهرام… آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا؟ حرف تو حرف آمد… جوانان زیر آفتاب! شاطرعباس یادتان هست؟ ماستبندی حاج محمد… کوچه باغ پسته بک… قصه ملک خورشید و ملک جمشید… جم جمک برگ خزون… کنکور سراسری شد… اعزام به سربازی یا امتحان اعزام؟ … پرویز فنی زاده یا پرویز صیاد؟

ادامه داستان:

***



آگهی

عمو محمود با سبیل قیطانی و خط ریش چکمه ای و موهای تربانتین زده با اتومبیل جگری اومد منو انداخت بالا رو صندلی مخمل.
جاده باریک و دو طرف مثل بیابون، هر 10 دقیقه به ماشین، دو تا کبوتر، سبک مثل کائوچو از آئینه جلو با کش بالا و پایین می رن. عمو بوق می زنه و منو می خندونه. ماشین اوپل مثل کشتی روی امواج بالا و پایین می ره. جلو داشبورد از جواهر با ارزش تره، رل فرمون یه تیکه و استخوونی رو عمو نرم می چرخونه. ماشین رو از کجا آورده؟ گردش با اون ماشین بزرگترین هدیه ای بود که تا اون روز نصیب من می شد.

با 7 عمو و 2 زن عمو در خانه 3 طبقه میدون حسن آباد، عموی بزرگتر 7 دختر داره، از زن عمو پسر می خواد، سال بعد زن عمو یکی دیگه میاره، بازم دختره، اسم دخترا همه با «میم» شروع می شه: منصوره، محبوبه، مهری، مهوش، منیژه، مهناز، و مهتاب. برا شکستن طلسم اسم هشتمی رو می ذارن فرشته بلکه بعدی پسر باشه، همینطور هم میشه، سال بعد بچه نهم پسره.

عموی دومی تازه زن گرفته، پری خانوم در اتاق بزرگ طبقه دوم روی مبل منو می شونه، یه خرمالو با قاشق مرباخوری جلوم میذاره، تو پیشدستی گلسرخی، از پنجره به برگای پهن گلدونای همسایه نیگا می کنم، زیر آفتاب مث اینه که آب ازشون می چکه، برگای ضخیم و پرآب به رنگ سبز تند، مث مربا می مونه اما طعم گس خرمالو! لبخند زن عمو، می خواد همه بدونن به من خرمالو داده. از طبقه سوم بوی پیاز و تخم مرغ می آد. امین آغا مادر ناتنی پدر داره برا پنج پسر جوان و رشید و تنها دخترش بهجت اشکنه می پزه.
با دخترای عمو بزرگه می ریزیم تو حیاط، منیژه دختر همسایه با اون لپای توپولی از پنجره طبقه دوم ما رو نیگا می کنه، مادرش فلور هی اونو می کشه تو، دو چشم منیژه هنوز به ماست.

می دویم تو کوچه: «من زن می خوام یااله» بازی می کنیم، یکی از دخترعموها در آهنی رو می بنده، انگشت من قلم میشه، مادرش اقدس خانوم سوسیس درست می کنه تو مای تابه، با حلیم و عدسی سرمون رو گرم میکنه، اونقدر انگشتم رو روغن می ماله که یادمون میره.
شب عموها از سر کار برمی گردن، صحبت دزدیه، خونه یکی از همسایه ها رو دزد زده، وای، های … بچه ها مواظب باشین، مهوش دوباره جیشش می گیره. مهری میگه مراد دیونه امروز می خواسته اونو تو کوچه بدزده، اقدس خانوم که هف ـ هش بچه زاییده و خیلی باتجربه است که هر وقت یکی از بچه ها رودل میکنه با روغن کرچک حالش رو جا می آره ـ اگه مجبور بشه انگشت تو حلقش می کنه ـ زود صحبت رو عوض میکنه. اون شب تا صبح زیر لحاف صحنه بالا اومدن دزده با نردبون از دیوار حیاط جلوی چشمم رژه میره. اگه دزده بیاد منیژه از پنجره می بینه و حتما جیغ می کشه، مادرش فلور می یاد منیژه رو بغل می کنه، به من نیگای غضب آلود می کنه، مث اینکه من مقصرم.

اونقدر فلور خانوم خوشگله و ملاحت داره و من دوستش دارم که حتما حق با اونه. من نبایست به پنجره اونا نیگا می کردم . فلور خانوم امروز بلوز آبی نارنجی پوشیده. هر چی اون به پنجره است می پره تو حیاط قرمپی صدای پاش می آد، از ترس لحافو می زنم کنار، عجب شب تاریکیه، صدای جیر جیرکا از پنجره می آد تو اتاق، همه کنار هم خوابیدن. اما صبر کن ببینم صدای نجوا می یاد، پدر داره با مادرم نجوا می کنه، از مهمونی شب قبل می گه: «دیدی محمود چه جوری با اَتی لاس می زد. دلش پیش اون گیر کرده، اونو می خواد…». «لاس» یعنی چی؟ تا حالا چنین لغتی نشنیدم. فلور خانوم چقد خوشگله،کاش پیشش بودم، منو بغل می کرد.،زیر لباسش قایم می کرد، می رفتیم تو صحرا، با دستاش بال می زد می رفت هوا، پرواز می کردیم و من همه جا دنبالش می رفتم زیر لباسش، دخترش منیژه هم دنبالمون می اومد، صدای نجوای پدر و مادرم با سوت جیرجیرکا قاطی میشه، از پنجره به ستاره های آسمون نیگا می کنم،چشمک می زنن، لحافو می کشم رو سرم، دوباره زیر بلوز فلور خانوم پرواز می کنم تو آسمون رو صحرا، از دودکش خونه ها دود نقره ای بلند میشه،. از این خونه به اون خونه، از این دودکش به اون دودکش، سبکبال..

دزده دیگه مهم نیست. اگه بخواد از دیوار بالا بیاد با فلور خانوم پروازکنان میریم نردبونشو پرت می کنیم پایین.

عمو مسعود دستم رو میگیره میبره طبقه دوم بالای مغازه های لباس فروشی میدون حسن آباد. یکی از همین مغازه ها مال عمو حسن برادر بزرگتره که حالا 8 تا بچه داره، همه دختر، اسم هشتمی رو فرشته گذاشتن بلکه آخرین بچه پسر بشه، همینطور هم میشه. عمو حسن عموی بزرگتره، لباس فروشی میدون حسن آباد مال اونه، دل و جرعتش بیشتره، عموها همه پیش او کار می کنن، پاکت، پاکت میوه می خره، چند تا میوه میده به عمو مسعود با کمی تخمه میگه ببره برا مرتاض هندی که اون بالا تو یکی از اتاقا زندگی می کنه.

از پله ها میریم بالا. جلو در اتاق هندیه عمو مسعود میزنه به در چوبی سبز، قژقژکنون باز میشه، بی خیال دنبال عمو میرم تو که از ترس قلبم کنده میشه، مرتاض هندی یه عنتر داره با چشمای درشت گرد و دم باریک و دراز و ماتحت سرخ و لپ های سرخ و دستای بلند. مرتاض هندی رو تخت دراز کشیده، عنترش بالا پایین می پره، زنجیر عنتره دستشه. پیرمرد ضعیف و ریزه میزه عنتره رو ول میکنه تا بره رو قفسه ها. من پشت عمو بالای شونه ش رو محکم میگیرم، عمو هوامو داره، مرتاض هندی سرفه می کنه، میوه رو با بی اعتنایی میگیره، تخمه رو سوی عنتره دراز میکنه، عنتره شروع به شکستن میکنه، مغزشو می خوره، پوستشو رو زمین می ریزه.

اتاق بوی میمون می ده. عنتره جیغ میکشه. پیرمرد هندی به پشتی تخت تکیه میده، عنتره از سر و شونه اش بالا میره، اتاق پر خنزر پنزره، پوست تخمه همه جا رو برداشته، میمونه ماتحت سرخشو هویدا می کنه، خیلی سعی میکنم به چشم عنتره نیگا کنم و دوست بشم، اما غریبه نیگا می کنه، با دستای بلند و ناخنای دراز بالا پایین میپره، منو برا همیشه از دوستی با خودش ناامید میکنه…
پیرمرد با عنترش اینور اونور جلو مردم نمایش میده، اما حالا سخت مریض شده، شاید دیگه هیچوقت اتاقو ترک نکنه، تو اتاق بوی جیش میآد، شایدم جیش میمونه اس…
دیگه هیچوقت پیرمردو ندیدم، شاید همونجا مُرد.

باز اومدیم تو کوچه با بچه ها بازی کنیم، قایم موشک و گرگم به هوا و علی میگه زو، بعضیا لی لی بازی می کنن، این مراد دیونه هر وقت می آد بازی رو به هم میزنه، سر به سر مراد گذاشتن خودش یه بازیه، پشت دیوار کوچه باریکا قایم می شیم، سرک می کشیم تا مراد دیوونه رو ببینیم، مراد دیوونه یهو به یه نقطه خیره می شه، همونطور می مونه، وقتی زیاد طولش می ده، بچه ها از پشت دیوار داد می کشن: «مراد دیوونه برو دیوونه خونه.» مادر از تو خونه داد می کشه: «خدا مرگم بده، اینقدر سر به سر این بیچاره نذارین، عاقبت یه بلایی سرتون می آره.»

«مراد دیوونه برو دیوونه خونه. برو دیوونه خونه.»

مراد دیوونه چشمش رو از دیوار برمی داره و پاشو رو زمین می کشه و چهره اش سیاه می شه و قدمهای تند برمیداره و ما از ترس به هم می چسبیم. مراد دیوونه چند قدم برمیداره و بعد سرعتش کم می شه و رنگ صورتش دوباره سفید می شه، دستشو به علامت زدن عقب می بره و همونطور می مونه. ما هم که با دخترا به هم چسبیدیم نفس راحت می کشیم، چقدر تماس سفت با زری لذت داره، اما خجالت باید کشید، بَده، جدا می شیم. «خدا کنه دوباره مراد دیوونه همه رو بترسونه تا بشه باز هم با زری به هم بچسبیم.»

زری با اون لباس سفید تمیز و بوته های قرمز، تندی می دوه لی لی بازی کنه، من گرگم به هوا و هفت سنگ بازی می کنم تا موقع زو کشیدن بشه و داد بزنیم «علی میگه زو»، اونقدر که چهره هامون کبود بشه، یکی از بچه بخوره زمین و ما همه دسته جمعی بخونیم: بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره، تا هوا تاریک بشه و همه کم کم بریم خونه، و کوچه نیمه تاریک بمونه با دو تا چراغ برق پایه بلند سیمونی در دو سوی کوچه دراز.

تو اتاق بزرگ طبقه پایین اقدس خانوم فرشنه رو که از همه کوچکتره تر و فرز قنداق می کنه و یه شیشه آب قند به دهنش میزاره و مهتاب رو که هفتمین دختره که اسمش با «میم» شروع میشه رو پاش تکون می ده تا بخوابه، بقیه بچه ها که دورش نشستیم، دستامون رو مشت می کنیم و اقدس خانوم می خونه:

جم جمک برگ خزون
مادرش زینب خاتون
گیس داره قد کمون
از کمون بلندتره
از شبق مشکی تره

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید