جوانان زیر آفتاب

قسمت دهم: شعبون

پ پ پ

داستان «جوانان زیر آفتاب» را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
دو شاهد داستان ما، بید مجنون و بهار نارنج، حین گردش در مرکز تهران، در لاله زار اولین خیابان مدرن تهران، از مقابل سینماها و کافه ها گذر می کنند و در بهارستان، میدان پارلمان ایران، حوادث 30 تیر 1331 را مرور می کنند.
… مجنون خلاصه ای از آنچه در کتابها خوانده را برای نارنج تعریف می کند: … صبح بعد از سی تیر، خبر بُرد مصدق مث بـرق تو تهرون و سپس در چارگوشه ایرون می پیچه…
… در همین روزا، دادگاه لاهه به نفع ایران رای می ده و بر ملی شدن صنعت نفت مهر تأئید می زنه…
… اما «ساز» های دسیسه به سرعت کوک می شه… کریستوفر وودهاوس مامور اینتلیجنس سرویس در ایران، به لندن و سپس به واشنگتن پرواز می کنه…
… کرمیت کیم روزولت جونیور، نوه تدی روزولت بزرگ، سرپرست عملیات سیا در خاورمیانه، با هواپیما عازم ایرانه…

اینک ادامه داستان:

***

ویژ…
قیژ…
این صدای ملخ هواپیماست. «کیم» سوار این هواپیماست. دست در جیب ابریشم، غرق در رویاست. چشمان سرد، صدای گرم، «تا گردن فرو رفته در حیله و در نیرنگ.»10
کیم با وقار و با اطمینان، از میهماندار مشروب می خواد . نگاهی به راست، نگاهی به چپ، از پنجره به پایین چشم می دوزه، دشتهای لخت، خالی از علف، فقط خاک و خس، یه گیلاس دیگه، اسکاچ با یخ.

ماه جولای است. محرمانه، عازم ایران است. کیم 37 ساله، نقشه سفرش رو زیرکانه ریخته، اول فرود در بیروت، و بعد از اونجا، از راه سوریه و عراق، از دل بیابونها، با اتومبیل، اسب یا گاری، هدفش قلب تهرانه.
کیم از اون بالا، نگاهش به این پایینه، کله اش گرم، غرق در افکار پنهانی، تپه ماهورهای جادویی، گرد و نرم، به پیکر دلربای زنان می مونه. داغ، با پرزهای طلایی، لمسش باید کرد…
کیم به یاد نوشته های پدرش می افته. از سفری که در 1909، با پدرش تدی روزولت بزرگ، به آفریقا داشته: «ماجراجوی بزرگی بود، گویی همه جهان، بکر و دست نخورده بود.»
کیم از خودش می پرسه: «پدرم چرا در آلاسکا خودکشی کرد؟» و باز به پایین می نگره: «پدرم حتماً همین جاها، برا انگلیسیا می جنگید.»

ویژ… صدای ملخ هواپیما…. و فرود در پایتخت یکی از کشورهای نزدیک ایران.
19 جولای 1953، کیم از مرز زمینی خانقین، با اسم جعلی «جیمز لاکریج» وارد ایران می شه.
با لباس خاکی، عینکش بر چشم، جیب ابریشم، در تهران خلوت.
در تهران خاکهای لباسشو می تکونه. مسواک می زنه. دیگه دهنش بو نمی ده. میره سفارت ترکیه تنیس بازی کنه: «این منم، مستر لاکریج.»

جیمز لاکریج در تهران، با کمک دوستان پنهان، یه خونه ویلایی اجاره می کنه. تو خونه مخفی، با خودش حرف می زنه: علمای مذهبی، زعمای کشوری، امرای لشگری، اعضای پارلمان، مدیران جراید، لبخند می زنه: همه در سمت من، همه اسمشون توی لیست من.
ـ دق دق دق
ـ کیه داره در می زنه. اینقدر محکم میزنه. کمی صبر کن اومدم.
ـ داشم، منم، نوکرتم، منم، من شعبونم، سرور جاهلای میدونم. حالا بگو ببینم، باید چیکار کنیم؟ شکم کی رو پخش دیوار کنیم؟ گردنشونو ما می شکنیم.
مستر لاکریج نیگا می کنه، آره خودشه، شعبون بی مخه، بازوان لخت، سینه پهن، موهای زمخت، بعله خودشه…
ـ داشی ماشی یااله، دِ یالا لاشی، بگو ببینم کجارو باید بهم بریزیم؟
جیمز لبخند می زنه، کمربند پهن، قلاب چدن. شعبون میاد جلوتر، بوی زیر بغلش می زنه زیر دماغ جیمز، یاد بوی دهن خودش لب مرز می افته.
خودشو میکشه عقب. 

یکی از دوستان پنهانی از راه می رسه:
ـ چه عجب، ببینین کی اومده، شعبون خان، چه قدی، قواره ای، چه ریش و سبیلی، چه لب و لوچه ای. الحق که تو رئیس جاهلای میدونی. چند نفر با خودت داری؟ از دار و دسته ات چه خبر؟
ـ اولندش نوکریم، دومندش لاتای پایین شهر. همه سلام دارن خدمتتون. همشون نوچه های من و مخلصای اربابند.
ـ مثلاً کدوما؟
ـ حسین رمضون یخی، امیر موبوره، مصطفی زاغی.
ـ دیگه چه کسی؟ اگه راست می گی بازم بگو…
ـ چی میگی عشقی، هنوز اولشه، بازم بگم؟ احمد عشقی، حسین مهدی قصاب، سیداکبر خراط، دِ بازم بگم.
ـ بگو شعبون خان بگو.
ـ پروین آژدان قزی
جیمز لاکریج از جا می پره:
That`s very nice…a
بغل دستی شو نشون شعبون میده:
ـ اینم از بچه های دار و دسته من، اسمش ویلبره.
شعبون به ویلبر نیگا می کنه و می گه : خیلی چاکریم.
ـ خوشبختم. نایس میتینگ یو.

دانلد ویلبر، مجری قابل، مامور کارکشته، ماجرا جو، مثل کرومیت روزولت، اونم اهل قلمه، محققه، فرش ایرانو خیلی دوست داره، بانی انجمن فرش پرینستون، عضو باشگاه حاجی بابا، نویسنده 14 کتاب، برنده جایزه جوزف مک مولان، نویسنده کتاب های «گذشته و حال ایران»، «باغهای پارسی»، «معماری اسلام»، «باستانشناسی پرشیا».
دانلد ویلبر به بر و قامت شعبون خیره می شه.
عجب هیولایی، چه چشمایی.
ـ شعبون خان از کجا میای؟
ـ از پیش اسداله، قدرت اله، سیف اله
ـ اینا حالا کجان؟
ـ من نمی دونم مشدی، یکیشون تو سینما رکس داره اُرد می ده.
ـ چیکار می کنه.
ـ ارز می فروشه.
ـ دلار آمریکا؟
ـ پوند انگلیس، می خره و تعویض می کنه.

***

خیابون استانبول، کنار نرده های سفارت ترکیه، صدای ماهی فروشا، بهار نارنج به بید مجتون می گه: هیس.
مجنون می پرسه:
ـ چی می شنوی؟
ـ صدای تَپ تَپ.
ـ جیمز لاکریج داره تو سفارت ترکیه تنیس بازی می کنه .
ـ صدای پچ پچ
ـ جیمز لاکریج تو خونه مخفی با خودش حرف می زنه.
ـ چی داره می گه :
ـ می گه … به اعضای پارلمان رشوه می دی ، بعد به رهبران احزاب کوچک، حالا جبهه دشمن دچار شکاف می شه، همه چیز مثل برف های آلاسکا تو صحرای بین النهرین آب می شه. روزنامه نگارا یادت نره، وقتی بهشون پول بدی، هر جور دروغی برات چاپ می کنن. هشتاد درصدشونو می شه بخری، بعد به رهبرای مذهبی حال می دی. اونام تو مجلس وعظ می گن فلانی دشمن خداست. می گن زنبورا شاه دارن مگه می شه ما نداشته باشیم.
اما از همه کار سازتر، اوج ماجرا، اجیر کردن لاتهای میدونه، بهشون جیره و مواجب می دی تا تو خیابونا بدون، هر کی رو می بینند بزنند، شیشه پنجره ها رو بشکنند، به مسجدا شلیک کنند، و فریاد بزنند:
دکتر مصدق زنده باد
بعد دسته دومو اجیر می کنی تا به دسته اول حمله کنند. حالا مردم می بینند هر کی هر کیه، نه پلیسی هست و نه قانون و نه نظمی، بعد به مامورات میگی به رهبرای مذهبی زنگ بزنند بگن کمونیستند، و اونا رو تهدید بکنند که اگه با مصدق مخالفت کنند بدجوری تنبیه می شن. یه چیز دیگه فراموش نشه، همه جا بگن مصدق می خواد شغلای خصوصی رو ملی کنه، می خواد به زنا حق رای بده، می خواد تعدیل ثروت کنه، تا همه بیینند اون برخلاف ظاهرش چقدر ضد اسلامه…

***

تو سینما رکس یه نفر پول تقسیم می کنه . تو سفارت ترکیه، مستر لاکریج تنیس بازی می کنه ، هر وقت توپ کج می ره از عصبانیت داد می زنه: «لعنت به تو، روزولت!»
کارمندای سفارت با تعجب می گن : روزولت؟ روزولت دیگه کیه؟
مستر لاکریج رنگش سرخ می شه اما لبخند می زنه:
می گه منظورم فرانکلین روزولته.
نگاهش به روبرو، اما زیر چشمی به چپ و راست نظر می کنه .
شب تو خونه اجاره ای ، مستر لاکریج با دانلد ویلبر گپ می زنه:
ـ سیف اله چیکار می کنه؟
ـ با گیرنده ترانزیستوری ور می ره.
ـ قدرت اله؟
ـ تو سینما داره پول توزیع می کنه .
ـ اسداله؟
ـ رفته ژنو با اشرف خواهر شاه ملاقات کنه. وادارش کنه برگرده ایران. شاه رو متقاعد به برکناری مصدق کنه.
ـ شعبون چطوره؟
ـ خیلی غوله، آس بازیه، خیلی به درد می خوره…

Loading Facebook Comments ...