جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و یکم: کوچه میزمحمود وزیر

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

با سعید پسر همسایه، دنبال زنبور خرمایی، سوراخای تیر چراغ برقو جستجو می کنیم که خاله ش صدامون می زنه. پشت سرش راه می افتیم. در کوچه میزمحمود وزیر، از مقابل خونه های دراندردشت و درختای توت صابونی و باغچه های سبز و اتاقای با سقف بلند رد می شیم تا می رسیم به خونه موردنظر خاله سعید، وارد می شیم، رو ایوون کفشارو می کنیم، خاله سعید با احتیاط یه لنگه درو باز می کنه، پرده بلند و تیره رو کنار می زنه، بزرگترین اتاقیه که تا حالا دیدم، ده تخته قالی کف اتاق، پرده های بلند دور تا دور، از سمت دیگه اتاق، نسیم از میون دو لنگه در چوبی بزرگ به داخل می وزه و پرده ها رو می لرزونه، نور از شیشه های رنگی پنجره ها میزنه تو، در پی خالـه سعیـد میریم جلو، ده قدم، بیست قدم، می رسیم نزدیک زیر کتابی، با اشاره خاله سعید در دو متری قالیچه سبز رو زمین می شینیم، دو زانو، در سکوت، دو جلد کتاب کهنه، تسبیح گِلی، پارچه سوزنی سبز، دو مخده به دیوار، خاله سعید چادر گلدارشو دور صورت جمع می کنه، جوونه، منتظره، درِ پهن شیشه رنگی باز می شه، نسیم هجـوم می آره، پـرده هـای بلند و سبز به تلاطم می افتند، پیرمرد ریز نقشی دعاکنان از سمت حیاط وارد میشه، با قدمای کوتاه به سمت ما میـاد، لباش میون ریش سفید انبوه می جنبه، ورد می خوونه، لباده شو کنار می زنه، پشت زیر کتابی چار زانو می شینه، پرده ها از حرکت می افتند، نور خورشید ساکت می ریزه تو اتاق، قاصدکا معلق در هوا، سعید و من، همه با چشمای باز ناظر به رفتـار پیرمرد، ورد می خوونه، سر کتـاب باز می کنه، خاله سعید چادر گلریزشو هی جمع می کنه گـرد صورت سفیـد، لبخند می زنـه، خوشحاله، می خواد بختش باز شه، شاهد داره، سعید و من…

پیرمرد لای کتابو باز می کنه، ورد می خونه، فوت می کنه، قاصدکا در هوا تلاطم می کنند، پرده های سبز تکون می خورن، سعید و من زیر چشمی نیگا می کنیم، خاله سعید جنب نمی خوره، ناگهان پیرمرد دستشو بالا میاره، نخی پاره می کنه، مهره های گِلی رو قالیچه سبز به هر طرف پخش می شن، پیرمرد به آسمون می نگره، دعا می خوونه، دستی به محاسن می کشه، ورد می خوونه، چشماشو می بنده، نفس عمیقی می کشه، سرشو به اطراف می چرخونه، فوت می کنه…

بلند می شیم، خاله سعید یه اسکناس ده تومنی نـو که عکس رضاشاه روشه به سمت پیرمرد دراز می کنه، دولا می شه، تشکر می کنه، از همون راهی که اومدیم برمی گرده، سعید و من به دنبالش، پرده بلندو کنار می زنیم، وارد حیاط بزرگ می شیم، نفس عمیقی می کشیم، به درختای توت صابونی می نگریم، از لب باغچه های سبز می ریم به سمت تالار آجری، با سقف بلند، حوض ساروج اون وسط، صدا میاد از اون بالا، سربلند می کنیم، به سوی سقف، ده متر بالاتر، طاقچه ای در دو متری زیر سقف، به پهنای نیم متر، دور تا دور تالار، دو پیرزن ریز نقش با گیسوان قرمز حنا خورده، نشسته حرف می زنند، مارو نیگا می کنند، چشمای تیز، دندونا ریخته، گونه های چروک، صدای ریز جادوگرانه…

چطور رفته اند به اون بالا؟ سحر و افسونه، دو قامت خمیده، چهره های تکیده، گیسوان قرمز به رنگ مس، چشمای ریز و هوشیار، ما رو نیگا می کنند، همه چیزو می دونند، ترسُ از صورت ما می خوونند، از سعید می پرسم چطور از اون بالا پایین میان؟ سعید می گه همیشه اون بالان، سعید از این داستانا زیاد می دونه، پدرش گروهبان ارتشه، برا سعید از این قصه ها زیاد گفته، به پدرش می گه «آقام»:

«روزی تو بیابون آقام می بینه یه غول بی شاخ و دم جلوش وایستاده، آقام به هر طرف نیگا می کنه می بینه غوله به همون طرف میره، تفنگشو میاره بالا نشونـه می گیره به طرف غوله، غوله از رو نمی ره، آقام شلیک می کنه، دو تیر میندازه اما غوله طوریش نمی شه، باز به آقام خیره می شه، با نگاه آقام به چپ و راست میره، آقام دوباره شلیک می کنه، ده بار دیگه شلیک می کنه، غوله همونطوری سرجاش وایستاده و قاه قاه می خنده، آقام خسته می شه، ار ترس رو زمین می شینه، از خستگی چشماشو می ماله تا غوله رو بهتر ببینه، اما وقتی دوباره نیگا می کنه، در کمال تعجب می بینه از غوله اثری نیست، کجا رفته؟ موضوع رو می فهمه، یه مژه جلوی چشمش گیر کرده بوده…»

چشمامونو می مالیم، پیرزنا همونجا بالا نشسته اند و با چهره های تکیده و بی دندون می خندن، اونا مژه نیستن، پس چی اند؟
دنبال خاله سعید از کوچه میزمحمود وزیر تند تند قدم بر میداریم، صدای خنده پیرزنا تو کوچه می پیچه، ما رو صدا می کنند، قدما رو تندتر برمی داریم، به سمت خونه…
عصره، کف کوچه آب پاشیدن، بوی غم زده بالا، از سر کوچه دبیرستان بَدِر رد می شیم، وارد بازارچه می شیم، اطراف شلوغ می شه، ردیف دکونا، سنگکی، ترشی فروشی، لحاف دوزی، خرای مصالح فروشی …
خاله سعید از ما جدا می شه، می ره خونه پیش مادر سعید، سال بعد شوهرش می دن، موقع بردن جهیزیه ش به خونه شوهر، من و سعید دنبال باربرا می ریم که لُنگ قرمز حموم نوابو دایره وار گرد کرده بر سر گذاشته و روی اون خنچه عقد و آینه شمعدون و بقیه جهیزیه رو با طَبَق های گرد چوبی می برن… پی شون می ریم به بازارچه اونور حموم گلشن، از کوچه های گِلی، مقابل خونه های کاهگلی، لنگه های در کلون دار، رد می شیم. جلو خونه عروس، باربرا می ایستند، دور خودشون چند بار می چرخن، همسایه ها از پشت درا و بوما، با کنجکاوی نیگا می کنند و جهیزیه رو می شمرند، یکی اسفند دود می کنه، و نقل و سکه به هوا پرت می کنه، بچه ها از کف کوچه سکه بدلی جمع می کنند…

خاله سعید به خونه شوهر رفت و صاحب دو بچه شد، اما کمی بعد، شوهرش ناگهان بیمار شد و مُرد، صحبتا جورواجور بود، یکی از اوره می گفت، دیگری از سکته، یکی هم از سرطان، سرطان؟
شوهر خاله سعید 30 سال بیشتر نداشت، خاله سعید طفلک سپید بخت نشد، هر چند خیلی مهربون و سپید رو بود، اونروز تو کوچه میزمحمود وزیر در اون خونه دراندردشت با چه امیدی منتظر دعای پیرمرد قبا به دوش بود، خاله سعید اونروز خوشبخت ترین دختر دنیا بود، میون نور خورشید که از شیشه های رنگی به درون اتاق دراندردشت می ریخت، نسیمی که پرده های بلندو می لرزوند، قاصدکای معلق، قدمهای امیدوار خاله سعید… طفلک با چه زحمتی دو دخترشو بزرگ کرد و شوهر داد، سالها بعد، داماد اولش هم مرد، می گفتند بیماری آسم داشته : نصف شب نفسش می گیره، بلند می شه تا به سمت اسپری بره، میون راه می افته زمین و جان به جان آفرین تسلیم می کنه…
دو سال بعد از اون، بچه اول دختر دومش، به علت سرطان مرد، بیچاره خاله سعید، زن مهربون و سفید چهره و خنده رو، جز چند سال روی سعادتو ندید…

حموم فیروزه، حموم گلشن، خانمای لپ اناری، دخترکان لچک سفید به سر، دونه های تسبیح گِلی، پیرزنای گیسو قرمز رو طاقچه های تالار سقف بلند که هر کدوم دویست سال عمرشون بود، دو طرف کوچه میزمحمود وزیر، دیوارای گچی، پودر خاک کف کوچه، وسط اون نهر سرپوشیده، که آب شاه به خونه ها می برد، نیمه های شب، وقتی میراب میاد، زیر نور زرد تیر چراغ برق صداتون می زنه: مردم خاله سعیدو یاد کنید، سینه ش پر از مهر و امید بود، دندوناش مرواریدی بود، لپ اناری داشت، خنده های از ته دل… 

Loading Facebook Comments ...