جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و چهارم: پیشاهنگی

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

کـلاس اول، سه ردیف نیمکت قهوه ای، سه دانش آموز در هر نیمکت، با موهای تراشیده به نمره چهار، رو یقه های سفید، لباسای مندرس اما تمیز، قلدرا ته کلاس، ریز جثه ها ردیف جلو، خانوم حیدرزاده معلم ماست، پیره و زیاد مهربون نیست، تو دلم میگم کاش خانوم تیره گل معلم ما بود…

خانوم تیره گل، جوون و قد بلند، با چشمای درشت، موای صاف، پوست کمی تیره و سینه های درشت و یقه نیمه باز، دامن تنگ، و خیلی مستبد، زیبایی و برازندگی، از هیکل جذاب خودش خبر داره، شوهرش آقای عطایی ناظم مدرسه است، درشت هیکل و سفید، عینکیه، کراوات می زنه، پر ابهته، مدرسه رو سفت و سخت اداره می کنه، هر وقت لازم باشه از بچه ها زهر چشم می گیره، صبح ها هر کی دیر بیاد تو حیاط منتظر می مونه تا چند دقیقه بعد از شروع درس و مشق در کلاسها، آقای عطایی با ترکـه آلبالـو بیاد، با نگاه عبوس به کف دست بچه ها، بسته به روز و حال آقای عطایی، چند ضربه می زنه، کف دست سرخ می شه، بچه بیچاره این پا و اون پا می کنه، یه ضربه دیگه، کف دست میره زیر بغل تا بلکه التیام پیدا کنه، آقای عطایی خط و نشون می کشه، تهدید می کنه: یه دفعه دیگه دیر بیایی باید پدرت بیاد…

آقای عطایی و خانوم تیره گل، تو راهرو از کنار هم رد می شن و به هم لبخند می زنن، آقای عطایی فقط پیش خانوم تیره گل بی ابهته، زنگ تفریح، اگه سر حال باشه، میاد میون بچه ها تو حیاط بزرگ اسفالت، یه توپ فوتبال دستش می گیره و شوت می کنه به آسمون، توپ میره بالا و به اندازه فندوق می شه، نگاه بچه ها توپو تا اون بالا تعقیب می کنه، همه هورا می کشن، آقای عطایی لطف کرده و توپی شوت کرده، بچه ها می خوان دوباره شوت کنه، ولی خانوم تیره گل از دفتر میاد رو ایوون جلوی حیاط، به آقـای عطایـی چشم غره میره، آقای عطایی برمی گرده، عقب به کنار خانوم تیره گل نرم و موم می شه، دو تایی پچ پچ کنان برمی گردن سمت دفتر…

خانوم تیره گل خوشگله، آقای عطایی خوش به حاله، ولی خانوم حیدرزاده سنی ازش گذشته، هر چند اونم دامن تنگ می پوشه، زیاد حوصله نداره، به ما الف و ب میده تا بنویسیم، خط پشت خط، رج پشت رج، کج و راست، می نویسیم و با پاک کنای سه رنگ پاک می کنیم، بوی پاک کن، نوک مداد، جلد مقوایی کتاب…
کتاب فارسی، عکسای شاه و فرح و اشرف، نقاشی های آذر و دارا،، بابا آب داد، بابا نان داد، خانوم حیدرزاده می گه، ما تکرار می کنیم…
همکلاسی ها، اسم چند تاشون یادمه، احمد احمدی باباش تو خیابون چراغ برق ماشین فروشی داره، مهدی قصری باباش صاحب قهوه خونه قصره که به میدون باغ پسته بک چسبیده، علی پسر مشداحمد، داداش کوچیکش همش گچ دیوار می خوره و از دل درد گریه می کنه، ممد عرب درشت هیکله و ته کلاس می شینه. اکبر قریب درازترین شاگرد کلاسه، پدر نداره، اونم ته کلاس می شینه، مبهوته و می خنده، اگه عصبانی بشه حمله می کنه.

به زودی معلوم می شه احمد احمدی و من دو رقیب اصلی هستیم، احمد احمدی با قد بلند، لاغر، موهای نمره 4، لبایی که اغلب خشکه میزنه، یقه سفیدی که به دستور مدرسه مادرا روی یقه کت ماها کوک می زنند، موقع برگشتن از مدرسه، چند نفری با هم برمیگردیم سمت خونه، مهدی قصری تا جلو قهوه خونه باباش، علی تا جلو دکون مشداحمد، من تا کوچه مدرسه پارس، و بعد احمد احمدی تنهایی راهو ادامه میده تا انتهای کوچه میزمحمود وزیر… احمد احمدی لهجه مشهدی داره، دوست خوبیه، راستگو و با انضباطه، تمیز و مرتبه، معلومات بالایی داره، مادرش بهش سپرده با هر کسی حرف نزنه…

خانوم حیدرزاده حروف الفبا یاد می ده، از ما می خواد از هر حرف یه صفحه بنویسیم، خودش با دامن تنگ قدم میزنه، خسته که می شه رو یکی از نیمکتا می شینه..
شبا، در خواب و در رویا، با خانوم تیره گل، روی آسمون شهر پرواز می کنم، هر چی از سال تحصیلی می گذره بیشتر خانوم حیدرزاده رو جانشین خانوم تیره گل می کنم، او جلو و من دنبالش، پاشو می گیرم، او با دستاش مث پرنده ها بال می زنه، می ریم رو پشت بوم ها و کنار دودکشا، خستگی در می کنیم و دوباره پرواز می کنیم، پاشو می گیرم و دنبالش میرم… خانوم تیره گل هنوز یه بار هم جواب سلام منو نداده، خانوم حیدرزاده تنها زن قابل دسترسیه، روزا تو کلاس نزدیک می شه، مشقارو خط می زنه، سعی می کنم با تموم وجود بپذیرمش، دیگه نمی تونم خانوم تیره گلو به سفرای شبانه خودم ببرم، به خاطر تکبرش، مستبده، نگاه تند و طلبکاری داره، حاضر نیستم اونو به رویاهای خودم راه بدم…
تموم زنای رویاهای دوران کودکی ام جوون بودن جز خانوم حیدرزاده معلم کلاس اول…

معلم کلاس دوم هم اسمش آقای حیدرزاده است. هیچ نسبتی با خانوم حیدرزاده نداره، سی ـ چهل ساله ست، مو و پوست و چشمای روشنی داره، لباسای روشن می پوشه، مربی پیشاهنگی مدرسه هم هست…
کلاس دوم، از همه دانش آموزان می خوان برا پیشاهنگی ثبت نام کنن، سر صف صبحگاهی از فواید پیشاهنگی صحبت می کنن، پیشاهنگای سال بالایی رو میارن سرصف تا سرود پیشاهنگی بخوونن، اونا با لباسای خاکی و سردوشای زرد و نارنجی و کلاه بره و مدال و چاقوهای پیشاهنگی، دست پیشاهنگی می زنن.

آقای حیدرزاده، سرکلاس از فواید پیشاهنگی میگه: گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک، قول میده همه رو به اردوی پیشاهنگی تو منظریه ببره تا همه از کوه بالا برن و با چاقوی پیشاهنگی چوب و طناب ببرن و سرود دسته جمعی بخوونن…
پدرم به هر زحمت، پولی فراهم می کنه و من ثبت نام می کنم، لباس پیشاهنگی می پوشم، طناب سفیدی مث کلاف به شانه های ما آویزونه، آقای حیدرزاده با این طناب یازده نوع گره به ما یاد می ده، کمکهـای اولیه یاد می ده، بعد با اتوبوس ما رو می برن اردوی منظریه، در کوههای شمال تهرون، صدهـا دختـر و پسر چادر برپا کردن، یک ـ دو می ریم، دور هم حلقه می زنیم، به شیوه پیشاهنگی کف می زنیم…

آقای افشارزاده رئیس پیشاهنگی جلو هزار تای ما پیش آهنگا سخنرانی می کنه، براش کف پیشاهنگی می زنیم: یک دو، یک دو، یک دو سه چهار، سلام پیشاهنگی می دیم…
در هفته کردار نیک، چند نفر از ما رو می برن کمک به فروشگاه کوراوغلی میدون مخبرالدوله، اول خیابون سعدی کنار فروشگاه کازرونی…
فروشگاه کوراوغلی بزرگه، دو طبقه پوشیده از توپهای پارچه، پارچه های زنونه، مخمل کت شلواری، پرده ای و رومبلی، پتوی کوراوغلی معروفه.

یه هفته هر روز به جای مدرسه با لباس پیشاهنگی می ریم فروشگاه کوراوغلی و کمک می کنیم، تو راهروها و راه پله ها توپهای پارچه رو جا به جا می کنیم، خانومای تهرونی رو که برا خرید اومدن کمک و تماشا می کنیم..
آقای کوراوغلی، با چشمای روشن، قد کوتاه و لبخند، چهره مهربونی داره، با یک یک ما دست می ده، تشویق می کنه، آروم و نرم میاد، سلام و خداحافظی می کنه، بوی گونی و پنبه، مخمل و پتو، و عطر و سرخاب خانوما…
روز آخر به دستور آقای کوراوغلی همه ما رو شگفت زده می کنن، روزی دو تومن به هر یک از ما دستمزد می دن، در مجموع دوازده تومن برا شش روز کار که بیشتر تفریح و خنده بود. سرم سوت می کشه، دوازده تومن پول نو رو می گیرم، تا به حـال این قدر پول تو جیبم نذاشته بودم، با خودم می گم: حتما پس می گیرن…

بچه ها همه به هم نیگا می کنن، آرنج به آرنج هم می زنن، احساس می کنیم خیلی باارزشیم، آقای کوراوغلی لبخند می زنه، در واقع این آقای کوراوغلیه که به ما ارزش داده، قیافه مهربون و با وقارش با اون چشمای روشن همیشه یادمه… در طول هفته چندین بار از جلو ما رد شده بود و به همه ما لبخند زده بود، از اون زمان اسم کوراوغلی برام گرانبها و پرمعناست… بعدها گاهی که مادرم پارچه کوراوغلی می خرید، صورتم رو به اون پارچه های پنبه ای می مالیدم و یاد گرمی لبخند آقای کوراوغلی رو زنده می کردم….
ـ «دوازده تومن ؟!» مادرم تعجب می کنه، باورش نمی شه، مشکوکه..
شنبه صبح سر کلاس، وقتی آقای حیدرزاده مسئول پیشاهنگـی مدرسه می فهمه نفری دوازده تومن گرفته ایم، به فکر فرو می ره، قـدم می زنـه، و بعد می گه: «فردا پولارو بیارین مدرسه، این پولا رو آقای کوراوغلی برا مدرسه داده.»
همه شادی مارو آقای حیدرزاده می خواد پس بگیره، بعدازظهر تو خونه، مادر مخالفت می کنه و می گه: «زحمت کشیدید، حق تونه.» روز بعد تو مدرسه آقای حیدرزاده پولارو طلب می کنه، هیچکدوم از بچه ها پولو نیاورده، همه سکوت می کنن، آقای حیدرزاده تهدید می کنه که با مدیر دبستان صحبت می کنه، ولی دیگه هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ کس حرفی نمیزنه. پولا مال بچه ها بود، آقای کوراوغلی داده بود، اسکناس های دو تومنی نو…
آقای حیدرزاده روزا توی کلاس قدم می زنه و حرفای خنده دار می زنه، گاهی هم حرف زشتی از دهنش خارج می شه، گاهی همونطـور که قـدم می زنه از کنار نیمکت بچه ها رد می شه، لپ بچه ها رو نیشگون می گیره، می گن زن نداره…
یه هفته بعد از ماجرای دوازده تومن، آقای حیدرزاده وقتی کنار نیمکت ما می رسه، با دستش لپ منو نیشگون می گیره، و می گه: «پدرسوخته بالاخره دوازده تومن رو نیاوردی!» بعد هر ـ هر می زنه زیر خنده، دستش حس ناپاکی داره، با دستم دستشو از صورتم جدا می کنم، با خشم بهش نیگا می کنم، دستشو زود می کشه عقب و تو صورتش ترس جانشیـن خنـده می شـه، من شاگرد اول کلاسم، می فهمه که ما بچه هـا می فهمیم. احساس خطر می کنه و دیگه این کارو تو کلاس تکرار نمی کنه، از دوازده تومن هم دیگه حرفی به میون نمیاد، با این که با خانوم حیدرزاده معلم کلاس اول هیچ نسبتی نداره، اما از اون به بعد خانوم حیدرزاده رو هم که هم اسم اونه از رویاهای شبانه خود خارج می کنم.

Loading Facebook Comments ...