جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و پنجم: در بالاخونه

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

پدر بعد یازده سال شاگردی برا حاج مم تقی اتفاق تاجر سرشناس بازار بزازا، و به دنبال آنکه نزد او خوب رمز و راز کار و کسب، و آداب معامله با تجار و بنکداران و کسبه و مردم، و حتی زبان ترکی رو یاد می گیره، مث اغلب همقطاراش، بالاخره تصمیم می گیره رو پای خود وایسته.

ابتدا، به علت نداشتن بنیه مالی و نگرانی از جهان ناشناخته کاسبی در خارج از بازار، با دوستی به نام امیر شریک می شه و دوتایی قماش فروشی دو دهنه شیکی در میدون قصر باز می کنن. همونجا بود که اول بار ورودیه زندون قصر و دیدار خونواده ها با زندونیا رو دیدم.
برگردیم به کار و کسب پدر. کارشون نمی گیره و یکی ـ دو سال بعد از هم جدا می شن و پدر این بار یه مغازه تک دهنه قماش در یکی از خیابونای تنگ محله تیر دوقلو به راه میندازه.

بازم شانس یاری نمی کنه. صبح یکی از روزای خاکستری تهرون، وقتی به مقابل مغازه می رسه می بینه کرکره بالاست و قفل در شکسته و مغازه از طاقه های پارچه خالی! مغازه رو دزد زده و همه اجناسی که با قرض و قوله فراهم آورده به یغما رفته…
و چنین بود که پدر دوباره به شاگردی در بازار تهرون برمیگرده. و مامان بزرگه دو اتاق خونه شو بی چشمداشتی در اختیار ما می ذاره که شش سال اونجا به سر بردیم. در حقیقت تموم دوران دبستان، من تو اون خونه زندگی می کردم.
بازارچه حموم نواب، ته کوچه مدرسه پارس، خونه کوچیک و قدیمی مامان بزرگه، در چوبی خونه معمولا بازه، به سختی بسته می شه، وارد که می شی، دالون باریـک سرپوشیـده، دو متـر بعد، چار پله می ری پایین به محوطه سرپوشیده شیش در شیش پا می زاری، همیشه خنکه، حوض یک در یک و نیم در وسط، با ماهیای قرمز، و شیر آبی که همواره چیکه می کنه…
وقتی هوا گرم می شه، بعدازظهر جمعه ها و روزای تعطیل، دور همیـن حوض تخت می زنیم، ناهار می خوریم و استراحت می کنیم، پدر چای قندپهلو می خوره و به اخبار ساعت 2 گوش می ده، اخبار جنگ ویتنام، ویت کنگها، هواپیماهای بی پنجاه و دو، دلتای مکونگ، و ژنرال مک نامارا…

از حیاط کوچیکه با دو پله به حیاط اصلی سرباز وارد میشی، در دو ضلع سمت راست، چار اتاق، مامان بزرگه دو تا از چار اتاقو به ما داده، خودش تنهایی تو یه اتاق زندگی می کنه، دایجون هم در اتاق بزرگ پذیرایی.
دایجون جوونه، هنوز زن نگرفته، کارمند وزارت بهداریه، روزا ساعت 2:30 بعدازظهر از اداره برمیگرده، ناهار می خوره، خواب بعدازظهر، و میره پیش رفقا.
داخل اتاق پذیرایی، یه کتابخونه چوبی پر از کتاب که درش قفله.
وسط حیاط، حوض بزرگ سه در چهار کنار باغچه یک در چهار، دو درخت تبریزی در دو سمت باغچه.
و در سمت چپ حیاط، اول توالت، و بعد یه انباری نسبتا بزرگ، و بعد یه انباری خیلی کوچیک، و بعد مطبخ نیمه تاریک، جایی که مادر نیم روزو اونجا می گذرونه…
انبارا مرموزن، کوچیکه پر از قفسه، قفسه ها پر از پیت حلبی، نیمه پر از برنج و لپه و عدس و قند و باقالا، مادر می گه: «محسن دو پیاله برنج بیار، زمین نریزی!…»
تو همین پیتاست که گاهی آجیل و نون شیرمال قزوین و گردوهایی که خاله فروغ از دماوند میاره جا شده.
خوب میدونه چطوری از دستبرد ما مخفی شون کنه، اما هیهات!
عجیب ترین چیز این انباری کلید برق اونه، از هر دو سه باری که می زنم یه بار برق منو می گیره، رعشه شدیدی از نوک انگشتام داخل می شه به تموم بدنم پخش می شه، بارای اول می ترسم اما کم کم عادت می کنم، ترس و لذت هر دو دوستان قدیمند.
از رمز و راز انباری بزرگه تا مدتها غافلم، تا اینکه:

به دیوار این انباری یه نردبون چوبی هیکل دار تکیه داره، با پله های قطور، پایین نردبون یه متر پهنا داره که به تدریج باریک می شه به سمت دریچه بازی در سقف، اون بالا چه خبره؟
هیچ وقت از نردبون بالا نرفته بودم تا اینکه…
آخرای کلاس دوم دبستان، در نیمروز آفتابی تهرون، دل به دریا می زنم و پا روی پله های قطور می زارم و با شک و احتیاط، یکی یکی بالا می رم ، بعد هفت هشت پله سر از بالاخونه در میارم.
نور آفتاب از شیشه های غبارآلود پنجره های تار عنکبوت گرفته به درون می تابه و فضای پرحجم رو کاملا روشن کرده.
قفسه های نیم شکسته و بسته های غرق در گرد و حشرات خشک شده بر دیوار و اوراق پراکنده در هر سو و قلم و دوات و قاب و خنزر و پنزر و رد عبور هزارپایان بر لایه ضخیم غبار و خاکستر…
ترس از مار و عقرب و کژدم، «کلاس دومی»: صدایـی از درونم نهیب می زنه، دوپله دیگه طی می کنم و پا بر تلنبار کاغذا می زارم، یادگاریهایی از پدر بزرگی که هرگز ندیده بودم، و اقوام مامان بزرگه، آقای درودی و خانواده مستجابی….
شنیده بودم پدربزرگم استاد خط نستعلیق بوده و چندین جلد از آثار کهن خوشنویسی کرده و قلم تراش ماهری بوده و جاقلمی تذهیب می کرده.
ترس در دل، ماجراجویی در سر، خیره به اطراف و گوش به زنگ، کاغذا زیر پا صدا می کنن، غبار تکون می خوره، تارا به صورت می چسبن، صندوق و چارپایه و تکه دوزی های پوسیده و بوی اثیری و دوده، به این دست می زنی اون تکون می خوره، نکنه رطیل باشه، در دل می گم: «کلاس دومی!»

در رف قفسه های پوشیده از غبار، کتابا و جزوات قدیمی و پاره پاره کنار هم، تلنبار بر هم، زرد، رمزآلود …
با دستی آهسته و بعد تندتر کتابا و جزوه ها رو برمی دارم: قصه های هند، افسانه های چین، ویس ورامین، جادوگر شرق، طوطیان شکرشکن، چهل برهمن، کلیله و دمنه، ارشوی شعبده باز…
جلدای زرکوب، اوراق قهوه ای، کاغذای سفید، آغشته به خاک و غبار و تار، باید همه روخووند، با خود برد، کجا؟ دایجون اگه بفهمه؟ «محسن! کجایی؟» مادره که از حیاط صدا می زنه.
بوی غبار، گرد مرگ، ترس از مار، افسانه های هند، «زحمتکشان جهان متحد شوید»، این یکی بزرگتره، کـاغذاش سفیـده، حروفـش درشتـه، چند خط می خونم:
ـ «آرشوی شعبده باز از فراز قلعه با قالیچه پرنده آمد و قهقهه زد و نوجوانان هراسناک را گفت به حرف من گوش سپارید تا به شما بیاموزم چگونه با شمشیر جادو به هر چه زنید طلا شود، و هر وقت نام مرا بخوانید بر شما ظاهر شوم، اما اول باید برای من از کندو عسل تازه و از تنور نانهای برشته آورید. نوجوانان با چشمان وحشتزده به شعبده باز پشمینه پوش نگریسته که چگونه سوار بر قالیچه پرنده بر فراز سر آنان به گردش است…»
کتاب مورق رو با جزوات و کتابچه های خاک آلود دیگه دست می گیرم، هندوی فقیر، برهمن جوان، طوطیان شکرشکن، آرشوی شعبده باز، لیلی و مجنون، خر دانشمند، داستان
«تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز» …
زیر قفسه ها، میون غبار، جزوه ای افتاده، برمی دارم، تکون می دم، گرد و غبارش می ریزه:

محاکمه و دفاع دکتر مصدق
مقارن ساعت ده و نیم صبح دوشنبه دومین جلسه دادگاه نظامی به ریاست سرلشکر مقبلی و مستشاری سرتیپ شیروانی، سرتیپ افشارپور، سرتیپ خزائی، و سرتیپ بختیار در سلطنت آباد برای رسیدگی به اتهام آقای دکتر مصدق و سرتیپ ریاحی تشکیل شد.
در ابتدای جلسه به مخبرین اجازه فیلمبرداری و عکس برداری داده شد.
دکتر مصدق در حالی که زیر بغل او را سرهنگ بزرگمهر گرفته بود وارد دادگاه شد.
ابتدا صورت جلسه قبل قرائت شد.
آقای رئیس خطاب به دکتر مصدق گفت: بقیه مدافعات خود را در باره صلاحیت پرونده بیان فرمایید. آقای دکتر مصدق جواب داد یک دقیقه تامل بفرمایید چون حال من الان خوب نیست.
در این وقت برای ایشان یک فنجان دارو آوردند و چند دقیقه ای ایشان مشغول مرتب کردن اوراق خود بودند و سپس گفتند عرض کنم اینکه…

روز بعد، تو کلاس دوم دبستان تدین، از پنجره به آسمون آفتابی نگاه می کنم. روی درختای بلند امامزاده یحیی، پرنده عجیبی نشسته. سرخ و نارنجی و سفید. لک لکه، شاید هم دُرناست. حتما از هند اومده. از سرزمین برهمن جوان.
آقای حیدرزاده که دیگه نمی تونه لپ بچه ها رو نیشگون بگیره داد میزنه: کسی از پنجره بیرونو نیگا نکنه.

Loading Facebook Comments ...