جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و هفتم: همکلاسی ها

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

وسط روز، آفتاب می تابه، آسمون آبی، نوک چنارای پونصد ساله امامزاده یحیی از پنجره کلاس پیداست، لک لک هندستون اونجا نشسته، با بال صورتی، پای سفید، برا کی پیغام آورده؟ نکنه یهو از اون بالا بیفته پایین، مث قصه چهل طوطی…
آقای عطایی از جلو پنجره رد می شه، نیگاهی به داخل کلاس میندازه، از ترس سرمو برمی گردونم، داره میره به سمت زنگ، دنگ دنگ دنگ، صدای کریستالی زنگ، بچه ها به سوی راهرو همدیگه رو هول میدن …
از آب نبات پزی سر مدرسه دو تا آب نبات کشی قهوه ای می خرم، دونه ای دی ـ شی، از تو زرورق توی دهن، طعم بادوم سوخته و شکلات، کش میاد، دور دندونای پایین می چسبه، اونقد می مکی تا آب شه، کامت روا می شه…
غلام آلبالو ترشه می خره، تو قیفی که از کاغذای دفترچه مشق بچه ها درست شده، عصاره آلبالو، با جوهر خودکار مشق بچه ها قاطی می شه، آب از لب و لوچه غلام سرازیر می شه.
احمد احمدی بیسکویت می خوره، مادرش همینو اجازه میده، احمد احمدی می خواد شاگرد اول بشه، رقیب همیم، به من بیسکویت می ده، من به او آب نبات کشی…
مجید قصری یه قرون زالزالک می خره، تا میدونگاهی با ما میاد، قهوه خونه باباش نبش میدونه، نه جرأت داخل رفتن داریم، نه اجازه پدر: «اون تو جاهل زیاده.»
از شیشه پنجره، از پشت دود و بخار، به داخل نیگا می کنیم، کارگرا دارن دیزی می خورن، قلیون می کشن، غروبا رو تخت، چای می خورن، نقل شاهنومه گوش می دن…
مجید قصری، ریزه میزه است، هر روز تو حیاط دراندردشت مدرسه، با بچه ها کشتی می گیره، همیشه پشتش به کف اسفالت مالیده می شه، گرد و خاکی می شه، اما اون بعدازظهر، وقتی سر می رسه، توی حیاط، مث جاهلا، جلو بچه ها، بلند می گه: «همه تونو می زنم.»
حتما شوخی می کنه، یه چیزیش می شه، مجید قصری همین دیروز با چن نفر کشتی گرفت، از همه خورد، پس چی می گه؟: «همه تونو می زنم، اول کی می آد؟»
نایب مراد میره جلو، طبق معمول می خواد مجید قصری رو زود بزنه زمین.

مجید قصری یقه شو می گیره، ناگهان می کشه جلو، یه پشت پا، شونه های نایب مراد از پشت می چسبه به اسفالت، رنگش می پره، بهت زده می شـه. مجید قصری صاف ایستاده، به بقیه می گه: «نفر بعدی»!!
بچه ها همه می رن تو فکر: «حتماً شانسی زده».
داره خودشو می تکونه، بدبخت بیچاره، نایب مراد، این دفه مجید، با یکی دیگر کشتی می گیره، نوید ته کلاسی، هیکل گنده، قد بلند، مجید قصری زده به سرش؟ اما نخیر، یه پشت پا، کف حیاط، پشت اونم به خاک می ماله، بچه ها همه عقبی می رن، فکر همه سخت مشغوله، لک لک هندوستون از رو درختا می نگره، خورشید اون بالا، جولون می ده، قلب منم تند می زنه،
مجید قصری دوست منه…
کمرکش گذر امامزاده یحیی، نرسیده به قهوه خونه قصر، مجید قصری برام تعریف می کنه: «… دیشب تو قهوه خونه، دائیم بهم گفت هر کی رو بخوای بزنی می تونی، دست خودته، به شرطی که خودت بخوای…»
مجید قصری، ادامه می ده: «دائیم می گه: «یقه شو می گیری»، «تا بجنبه یه پشت پا…» همونجور که حرف می زنه، دستشو میاره به سمت یقه کت من، می خواد عملی نشون بده، منو می کشه جلو… خون می دوه به صورتم، با خودم می گم: «نکنه زیرگذر با من گلاویز بشه.»
از اون به بعد، مجید قصری، یه کس دیگه است.

همون روزا، یه دوست نوظهور پیدا می کنم، اسمش حافظه، چارشونه، کت شلوار قهوه ای، بوی خوشی داره، روزای اول آشنایی، منو متحیر می کنه:
دوشنبه، تو مسیر، با هم می ریم خرازی صفوی، می خوام اطلاعات کودکان بخرم، اما می بینم پولم نیست، حافظ دست تو جیب می کنه، یه سکه پنجزاری درمیاره، میده به من…
روز بعد، حافظ خوراکی می خره، با همه قسمت می کنه، قلب بزرگی داره این پسره، چشمای درشتش همیشه تره، به من می گه پدر نداره.
یه روز از اون روزا، مجید قصری جلو قهوه خونه باباش به حافظ بند می کنه و می گه: «نوبت توئه، بیا جلو ببینم.»
حافظ با چشم تر، نیگاش می کنه، لبخند می زنه، زیر بار نمی ره.

در قهوه خونه، هر دو لت بازه، کارگرا دارن نیگا می کنن، مجید قصری دست برنمی داره، حافظ به نرمی پسش می زنه، خیلی مهربونه این پسر، مجید قصری بیشتر دور برمی داره، میاد جلوتر، یقه کت حافظو می گیره، می کشه جلو، می خواد پشت پا بزنه، اما ای دریغ، بیچاره مجید، حافظ از زمین بلندش می کنه، می چرخونه، میاد که بزارش زمین، پاش لیز می خوره، مجید قصری وسط هوا رها می شه، از پشت می افته زمین، مجید که حالا، جلو قهوه خونه، خورده زمین، گریه ش می گیره، دایی مجید، با خشم و غضب، در قهوه خونه رو محکم می کوبه به هم، میاد جلو یه کشیده می خوابونه تو گوش حافظ، حافظ دستشو می ذاره روی گونه، به من نیگا می کنه، چشمای حافظ که همیشه از اشک تر بود، حالا خشک خشکه، برق می زنه، برق عجیب ـ چند وقت بعد، تو سینما همین برقو تو چشمای بن هور می بینم.

مجید به ما زل می زنه، دائیش داره غر می زنه، من خوب می دونم حافظ از قصد نزده، با هم دیگه می ریم.
تو دل بازارچه حموم نواب، حافظ آهسته به من می گه، باباش قبل مرگ، نصحیتش کرده، گفته: «دروغ نگو، ضعیف کش نباش!»
دوتایی با هم می زنیم زیر خنده، منم حالا، مث حافظ، چشمام تره…
چند هفته بعد، حافظ دیگه مدرسه نیومد، غیبش زد، با مادرش از محله رفتند… قبلا یه چیزایی گفته بود، حافظ با معرفت بود، چشماش همیشه تر بود، تمیز و مهربون بود. شاید می خواست باباش ازش راضی باشه…

Loading Facebook Comments ...