جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و هشتم: سینما

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

یه دوست دیگه دارم اسمش عباسه، عباس دهنه گر، پدر نداره، مث حافظ ـ مث ده، بیست، سی، چهل همکلاسی و رفیقی که در ایام دبستان و دبیرستان داشتم، مث حسن صناعی، پیروز وکیلی، مهدی مفیدی، غلامحسین قندهاری …
عباس یتیمه، با برادر کوچکش میان مدرسه تدیـن، با مادرشون تو اتاقی در خونه ای دراندردشت اجاره ای زندگی می کنن، یکی از اون خونه های هشت دری، چندین اتاق با درایی که به ایوون پهن باز می شن و یه حوض بزرگ در میون حیاط، تو هر اتاق یه خونه واده زندگی می کنن، مستاجرن، در خونه همیشه نیمتا بازه، جلوش یه پرده سبز ضخیم آویزونه…
گاهـی میـرم عقـب عباس، از روی خـاک نـرم کوچه های یه متر دو متری، با دیوارای بلند کاهگلی و آجرای پوسیده که لای بنداشون کرم خاکیا در رفت و آمدن.
پنجره های میله ای مفرغ و چدنی، به شکل گلابی و قلب و عدد پنج، پوشیده از غبار، خونه شون در پاگرد یکی از همون کوچه های باریک و دراز واقع شده که گذر امامزاده یحیی رو به بازارچه نایب سلطنه، به ری و بوذرجمهری و کوچه حموم فیروزه وصل می کنه، از همون کوچه هایی که خونه حاج کریم تریکوباف و حاج اسمعیل حاجی زاده تاجر جلو خون مسجد شاه توش می شینن، خونه های اعیونی که از توش بوی حوض کوثر و شیره خرما میاد، کنار خونه های مستاجری که ازش بوی پیاز و اشکنه می یاد.
بعد دو سه پیچ نود درجه می رسم جلو خونه عباس، از لای دو لت کت و کلفت نیگا می کنم، پرده ضخیم کدر جلو دیدو گرفته، با ترس و احتیاط پرده رو کنار می زنم:
تابش خورشید از آسمون به حوض میون حیاط، چند تا زن دو زانو دور پاشویه، یکیشون مادر عباسه، از خستگی همیشه چادر نماز به کمر می بنده، چهره محزون و مهربون، گیسوان بافته حناخورده، با چوبک ظرف می شوره، منو می بینه، می خواد مطمئن بشه پسرش با آدمای ناباب رفت و آمد نمی کنه، لبخندی از رضایت می زنه، عباس پسر بزرگشه…
تند و زیرکه، سر نترس داره، خودش تنهایی یا با دوستاش عصرا میره لاله زار سینما فیلم ببینه، قراره امروز منم باهاش برم…

***

در ضربدر اون روزای شیره خرما و قاصدک و چشمای مرطوب حافظ و رجزخوانی های مجید قصری، و آلبالو ترشه خوردنای غلام، یه شب بابام منو می بره سینما، پدر علاقه ای به سینما نداره، قبلن فقط یه بار منو سینما برده، دیدن فیلمی در ساختمون آجری هنرهای زیبا پشت میدون بهارستون، این بار می خواد بریم دیدن فیلمی که تعریفشو خیلی شنیده. می شینم ترک دوچرخه، بابام رکاب می زنه، میریم خیابون سعدی، سینما حافظ، فیلم بن هور، ساعت هشت شروع می شه.

جلو سینما جمعیت موج می زنه، کنار خیابون یه نفر از دوچرخه ها نگهبونی می کنه، پدر دوزار میده دوچرخه رو می سپره بهش، میریم داخل سالن، از هیجان قلب من تندتر می زنه، دست پدرو فشار می دم، عکسای پوستری تو ویترینای شیشه ای، صف تخمه ژاپنی و پپسی، بالاخره میریم داخل، سالن تاریک، سرود شاهنشاهی، جمعیت سر پا میشه و بعد می شینه، فیلم شروع می شه، چهار ساعت غرق تماشای فیلم می شیم، زمان رو از یاد می برم، بخصوص موقع تماشای مسابقه ارابه رونی در استادیوم رمی، رقیب اصلی نامردی کـرده، به چرخای ارابه اش تیغه بسته، می خواد پره های چرخ ارابه بن هورو قطع کنه، آرزو می کنم بن هور برنده بشه، رقیب خیلی نامرده، با تسمه میفته به جون بن هور، بن هور چاره ای جز مقاومت نداره، بالاخره با بازوان ستبرش موفق می شه تسمه رو بگیره، در گردش ارابه ها به دور میدون رقیب کنترل ارابه رو از دست میده، به زمین سرنگون می شه، بن هور پیروز میشه، استادیوم رو پا بلند می شه، تماشاچیا دست می زنن، منم شاد می شم…
عاقبت فیلم تموم می شه، از سینما میایم بیرون، می ریم سراغ دوچرخه، اما… نه از دوچرخه ما خبری است نه از سایر دوچرخه ها، بابام خشمگین می شه، دستمو محکم میکشه، نیمی از ثروتش ناپدید شده، چند قدم اونورتر یکی از تماشاچیا متوجه می شه، با خنده به پدر آرامش می ده، می گه دوچرخه ها رو آخر شبا می برن تو پارکینگ رو به رو…
این آخرین باری بود که با پدر به سینما رفتیم، اما من عاشق سینما می شم.

***

عباس دهنه گر که با دوستاش میره لاله زار فیلم می بینه، به من پیشنهاد کرده باهاش برم، می ریم لاله زار نو، سینما کریستال، عباس دهنه گر اونجا رو خوب می شناسه، عصر تهرون، لاله زار نو، لباس فروشی ها، غرق در نور و چراغونی، مهتابی های رنگی، خانومای شیک، با دامنای تنگ، و کفش پاشنه بلند جلو سینما به عکسا خیره می شیم، گیج می شم، عکسا رو نیگا کنم یا نکنم، اگه پدر بفهمه! تمرکزمو از دست می دم، نور نئون، بی خیالی عباس، ترس از پدر، اونور خیابون، نه اینور خیابون، بریم تو یا نه؟ برگردیم؟ ترس از پدر ذهنمو اشغال کرده، عکسا رو نیگا می کنم، در وپنجره مدخل سینما برق می زنه، تو ویترینای دیوار پر عکسه، گلادیاتورای رمی، با عضلات ورزیده، کلاه خود و شنل چرم، یه دست سپر و یه دست نیزه، گرز و فلاخن، کمربندای پهن، یاد پدر، کمربند، ته چاه گیر کرده ام، برم یا نرم، عباس دهنه گر تخمه ژاپنی می خره، به من تعارف می کنه، از ترس تخمه ها رو با پوست می جوم، و عکسای روی دیوارو نیگا می کنم، زنای رم باستان، با نیم تنه چرم، سنجاقای پنج پر، سینه های درشت، بازوان لخت، دست به کمر، چشمای ملیح، بینی های قلمی، دندونای سفید، لبای سرخ، غرق در افکار، هیجان و اضطراب، برم یا نرم؟ نه جرات رفتن، نه میل برگشتن…
عباس بازومو می کشه، نیروی عکس قویتره، می گم: «عباس بریم.»
… در بیابونای اطراف رم باستان، هیولایی است یک چشم که هر کی به چشم اون نیگا کنه سنگ میشه، قهرمان داستان به جنگ هیولا میره، تا نابودش کنه و مردم رو از شر او نجات بده، اما نباید به چشم هیولا نگاه کنه، پس چاره ای می اندیشه و به هیولا نزدیک میشه و شمشیر می کشه، و سپر صیقلی اش رو به دست چپ می گیره، و به سطح صیقلی اون نیگا می کنه، و تصویر هیولا رو تو اون می بینه، و با هیولا درگیر میشه، داره پیروز می شه که اشتباهی می کنه، برا یه لحظه چشمش به چشم هیولا می افته، و شمشیر به دست، سنگ می شه…
دیگه نمی تونم مقاومت کنم، ترس بر من غالب می شه،
فیلم هنوز به آخر نرسیده اما به عباس می گم: «بریم!»
تعجب می کنه، اول خودش مرد خونواده اس نمی تونه ترس منو درک کنه، بالاخره با بی میلی تسلیم اصرار من می شه، سینما رو ترک می کنیم، از لاله زار تا بازارچه حموم نواب یه نفس می دوم، وسطای راه عباس که اضطراب منو نداره جا می مونه، با وحشت به خونه برمی گردم، پدر از سرکار برگشته خونه، می پرسه:
ـ «تا این وقت شب کجا بودی؟»
ـ خونه عباس
ـ چه کار می کردی؟
ـ درس می خوندیم.
اول بار بود که به پدرم دروغ می گفتم.  

Loading Facebook Comments ...