جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست و ششم: در صندوقخونه

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

Untitled-12امروز دوشنبه است، روز اطلاعات کودکان، گوشام منتظر زنگ مدرسه، بالاخره آقای عطایی چکشو می کوبه، بچه ها چون خیل پرستوها به بیرون مدرسه پر می کشن، علی مشداحمد و احمد احمدی و مجید قصری و من از جلو مدرسه با هم به سمت خونه، مجید قصری جلو قهوه خونه باباش ناپدید می شه، علی مشد احمد آلوچه میک می زنه، احمد احمدی شق و رق با رو یقه سفید کتابی حرف می زنه…
کمرکش بازارچه می رسیم به خرازی صفوی، داخل ویترین، با نگرونی وارسی می کنم، مجله اومده، وارد می شم، صفوی جوون زبر و زرنگ، همه چی داره، از لوازم التحریر تا شورت و زیرپوش زنونه به رنگای جورواجور، گل بهی و زرد و مغز پسته ای، پنجزار میزارم رو شیشه، صفوی می گه: «کاغذ امتحانی نمی خوای؟» مجله رو می گیرم، همه چی رو فراموش می کنم…
وسط بازارچه، زیر آفتاب نیمروز تهرون، سریع مجله رو ورق می زنم، کدومو اول بخونم؟
… در جنگل های افریقا، با تارزان و جین و چیتا، آ ـ ئو، تارزان فیلا رو صدا می زنه، جین از بالای درخت افتاده تو رودخونه، تمساح منتظره، تارزان خنجرو به دندون می گیره و شیرجه می زنه، تمساحو فراری می ده، جینو نجات می ده، چیتا روی درخت تق تق می کنه…
ماکومبا، ماکومبا…
یکی از پشت به دوشم میزنه: «پسر جون نذار آفتاب به مغزت بخوره، چرا اینجا وایستادی؟» پیرمرد همسایه، آقای مرزیه…
داخل حیاط اصلی، مامان بزرگه تو پادری جلو پنجره اتاق داره رو سه فیتیله کتلت درست می کنه، از تو اتاقش بوی مغز گردو میاد، هر وقت بتونم یواشکی سری به صندوقخونه اتاقش می زنم، به جستجوی شکلات کشی و آب نبات قیچی و پولکی، فندق و مغز بادوم، هیچی نباشه مغز گردو پیدا میشه…

کنار حیاط رو پله های جلو اتاق خودمون، بقیه داستانها رو می خوونم:
رستم امروز به انتخاب اسب می ره، رمه بزرگی از اسـب از مقابلـش عبور میدن، رستم انتخاب می کنه، هیکـل تنومنـدی داره، پشت هر اسبی می شینه، چند قدم نرفته، اسب طاقت نمیاره و زانو می زنه، تا اینکه بالاخره اسب جوونی میارن جلو، فرز و چالاک، نگاه رستـم و اسب با هم تلاقی می کنه، برقی از محبت رد و بدل می شه، مث دو یار قدیمی همدیگه رو پیدا کردن، رستم اسمشو میزاره رَخش، کره اسب شجاع و وفادار…
مجله رو به سرعت تموم می کنم، در آفتاب نیمروز چشمامو می بندم و به رویا فرو می رم، خودم تارزان می شم و خنجر به دندون می گیرم و به داخل رودخونه شیرجه می زنم و جین رو از شر تمساح نجات میدم. جین قد بلنده و چشم آبی و موهاش بلوند، شورتی از برگ درخت به تن و بندی از کنف به کمر و گلی وحشی به سر، به نشونه تشکر لب بر لب من میزاره و حرفی از محبت زمزمه می کنه، صدایی در گوشم می پیچه، کلون درو دوبار میزنن، صدا آشناست، خاله فرخنده است، با بچه هاش اومده، دخترش فرح همبازی منه…
ماجرای رفتنم به بالاخونه انباری رو بهش می گم، ترس برش می داره، دستشو می گیرم، کتابا و اوراق گرد و غباری رو بهش نشون می دم، با تعجب نیگا می کنه، چند تا رو ورق می زنه: «اینا چیه؟» چکامه های لرد بایرون، چکامه یعنی چی؟ کتاب شعره، اون یکی جزوه ای با جلد کهنه زرد، تصویر مردی با کراوات، بالاش نوشته «فرخی یزدی» فرح می پرسه فرخی یزدی کیه؟ مادر کنار پاشویه داره با چوبک ظرف می شوره،

ـ «مامان، فرخی یزدی کیه؟»
ـ «همون که لباشو دوختن؟»
ـ «لباشو دوختن؟ من نمی دونم.»
ـ «از دایی جون بپرس، بهتر می دونه.»
به فرح نیگا می کنم، لباشو دوختن؟… با نخ و سوزن؟ مگه می شه؟
از بالا سر صدای بغ بغو میاد، کفترا همدیگه رو نوازش می کنن، دست فرح رو می گیرم،
ـ «بریم بازی کنیم.»
ـ «چی بازی؟»
ـ «امروز نمی تونن ما رو پیدا کنن.»
می برمش اتاق مامان بزرگه، تو صندوقخونه،
ـ «بیا قایم شیم.»

زیر رختا و سوزن کاریها مخفی میشیم و بهم می چسبیم تا بقیه پیدامون نکنن…
تو تاریکی دست فرح رو فشار میدم، دستمو فشار میده، صورتش، لباش، زیر گردنش، بوی سرشیر می ده، همون سرشیری که تو مشهد با بابام خوردیم، زیر بغلش بوی اسب می ده، اسبی که دماوند سوار شدیم، قصه رخشو براش تعریف می کنم که چگونه رستم پیداش می کنه.

فرح رو تو صندوقخونه زیر رخت و شمد و پارچه های سوزن کاری بغل می گیرم.
ـ «می خوای اسبت بشم؟»
ـ «منو کجا می بری؟»
ـ «تو آسمون.»
ـ «اگه از هم جدا بشیم؟»
ـ «پاتو می گیرم.»
پاشو به من بیشتر می چسبونه، دامنشو می گیرم، پاشو بالا جمع می کنه، دامنشو در میارم، بوی سرشیر بیشتر می شه، نفسش صورتمو داغ می کنه، دستشو دور گردنم میزاره، شونه هامو تکون می ده…
تو تاریکی پره های بینیش به گوشم می خوره، پاهاشو محکمتر می گیرم، مث جین دوست دختر تارزان چیزی مث برگ درخت به تنش چسبیده، بازوی لختشو فشار می دم، نرم و ترده، می پرسه:
ـ «منو کجا می بری؟»
در عالم تخیل، بر فراز آسمون تهرون پرواز می کنیم، رو پشت بومای کاهگلی، زیر آفتاب، ذره های کاه برق می زنن…
صدای گنگی از دور میاد، عقبمون می گردن، پاشو محکمتر می گیرم، دست همو فشار می دیم، می گه ـ «پیدامون نکنن؟»
ـ «هیس!»
الانه که پیدامون کنن، مامان بزرگه حتما کتلتش حاضر شده، زیر رختا دامن فرح رو پاش می کنم، از صندوقخونه میایم بیرون، مامان بزرگه لبخند می زنه:
ـ «چرا رختارو بهم ریختین؟»
فرح می خنده، بدو میره تو حیاط، کنار درختای تبریزی، لی لی بازی …

Loading Facebook Comments ...