جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست ونهم: کتاب جیبی

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

دوشنبه روز اطلاعات کودکان، میرم خرازی صفوی، مشتری داره، خانوم چادر به سر، نیش صفوی مث همیشه بازه، به داخل ویترین نیگا می کنم، اثری از مجله نیست. دور و برو نیگا می کنم، همه جا رو ورانداز می کنم، قلبم تند می زنه، حالم گرفته است، صفوی حواسش به خانومه، خانومه چادرشو باز می کنه و می بنده، بوی سرخاب سفیدآب می ده، پاشو جابه جا می کنه، حرفاشو کش می ده، صفوی دو تا چشم قرض می کنه با دهن نیمه باز تک تک حرکات خانومو تعقیب می کنه.
ـ آقا صفوی اطلاعات کودکان می خوام.
جواب نمی ده.
پنجزاری رو می زنم رو شیشه.
ـ آقا صفوی اطلاعات کودکان.
ـ بچه جون چن بار بگم هنوز نیومده، برو بعدازظهر بیا.

صفوی اصلن به من نیگا نمی کنه، بی رمق ایستادم، رویای از دست رفته، روز خالی، بی خاصیت، با سر افتاده، میام از خزاری برم بیرون، اون چیه؟ یه چیز آشنا، مث یه دسته مجله، زیر زیرپوشای زنونه، اگه زیرپوشا نازک نبودن متوجه نمی شدم، می زنم کنار، خودشه، اطلاعات کودکان، خون در تنم به جریان می افته، خوشبختی رو احساس می کنم.
ـ اینهاش آقا صفوی.
ـ برو بچه جون من که گفتم، اصلن وقت ناهاره، برو بعدازظهر بیا.
خانومـه رو به من می کنه، چادرشو باز و بسته می کنه، میگه: چه بچه لجوجی!

دمغ میام بیرون، چه کنم؟ کجا برم؟ سر کوچه آبشور، کنار خیابون ری روزنامه می فروشن، میون بازارچه کنار نهر ده سانتی آب قدم زنون زیر آفتاب میرم، بازارچه خمیازه می کشه، از جلوی عباس مرغی میرم، داره با لنگ روشونه مشمای قرمز میز بستنی رو تمیز می کنه، چنون به سیگار پک می زنه که گونه های تکیده اش تقریبا بهم می چسبن. کسی از عباس مرغی خرید نمی کنه، نه بستنی نه فالوده با شربت آلبالو، از سر کوچه مدرسه پارس رد می شم، ناصر سلمونی رادیوی آلمانیش روشنه،
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید
کنار نهر ده سانتی میرم، از مقابل عطاری حاج میتی رد می شم، صمد داماد حاج میتی رو چارپایه نشسته خمیازه می کشه، دوست دائیمه، بعد از چند سال کار کردن رضایت حاج میتی جلب شده دخترشو داده صمد.
ـ یه آدامس خروس.
صمد تخمه کدو مغز می کنه، پوست سفید و سبز تخمه رو می ریزه پایین می پرسه: «آقای درودی چطورن؟»
دائیمو می گه.

کنار نهر ده سانتی میرم که بعضی جاها خشکه، کاغذ سبز آدامس خروسو باز می کنم، عجب طعمی داره، نکنه روزنامه فروش سر کوچه آبشور مجله نداشته باشه. به صفوی لعنت می فرستم، تقصیر اون خانومه اس که همونجور اونجا ایستاده این پا و اون پا می کنه، و زیرپوشو نمی خره، صفوی همه زیرپوشا رو براش رو میز پهن کرده…

می پیچم تو کوچه آبشور، باریکه، دو نفر به زحمت از کنار هم رد می شن، همیشه خلوته، سر کوچه کنار خیابون ری چشمم می افته به دائیم: ـ اینجا چکار می کنی؟
ـ می خوام اطلاعات کودکان بخرم.
تو دستاش طبق معمول چند تا کتابه، رنگ قرمز و زرد کتاب جیبی رو تشخیص می دم، ازش حساب می برم، وقتی برگردیم حتمن مجبورم می کنه دراز بکشم بخوابم، خودش هر بعدازظهر می خوابه، واسه اینکه تو کوچه نرم به منم می گه باید بخوابم.
مجله رو می گیرم، دوباره متوجه رنگ آسمون می شم، با دایجون میام خونه، تازگی حس کرده به خوندن داستان علاقمند شدم، تو خونه صدام میزنه، یه کتاب با جلد نازک سفید بهم میده، از کتابای جیبی یه ذره بزرگتر، صفحاتش کمه.

ـ اینو بخون.
می گیرم، به رو جلد سفیدش نیگا می کنم، «داستانهای گی دوموپاسان»، از اسمش خوشم میاد: گی دوموپاسان!
تو اتاق اول داستانای اطلاعات کودکان: یازده رخ شاهنامه، تارزان، کارآگاه لاوسون، داستان زندونای آلمانیا، اردوگاه داخائو، آرتور شاه و دلاوران میز گرد.
میرم سراغ کتابی که داییم داده. چند تا قصه پشت قصه. از خیابونای پاریس، کافه های پر دود و دم، هنرمند پاپتی، رقاصه مست. به رقاصه خیانت شده، هنرمند پاپتی عاشقش میشه، جونمرده، برا دختره می جنگه، دوئل می کنه، جنازه شو می برن قبرستون پرلاشز، صدای کلاغای قبرستون پر لاشز.

قصه اعیان پاریس، محله کارتیه لاتن، عشق دختر سرکش به سرباز بی نوا، دختره به خاطر سرباز بی نوا از همه چیز می گذره، سرباز بی نوا اعیان و اشراف فرانسه رو تحقیر می کنه، شب دو تایی میرن تو کافه «آرمادن» پیش آدمای بدبخت یه لاقبا اما با محبت و فداکار، همه چیزو با هم نصف می کنن، قصه قلبم رو مالش میده، میخوام گریه کنم، کتابو می بندم، همه قصه ها رو خووندم.
رو جلدش نوشته گی دوموپاسان، با خودم تکرار می کنم: گی دوموپاسان…
داییم باز بهم کتاب میده، عنتری که لوطیش مرده بود نوشته صادق چوبک، بینوایان اثر ویکتور هوگو، دوجلدیه، قطوره، عشقیه، قلب آدمو مالش میده، ژان والژان و ژوزت، ژوزت دست میندازه به بازوی ژان والژان با هم قدم می زنن، همه برای اونا کلاه از سرشون برمیدارن، می خوام جای ژان والژان باشم…
بعد «مردی که میخندد»، از شدت زشتی تو سیرک نشونش می دن تا مردم سرگرم بشن، ستاره سیرک یه دختر کوره که از زیبایی نظیر نداره، دختره عاشق «مردی که میخندد» میشه، میخوام جای «مردی که میخندد» باشم…

دائیم یه کتاب دیگه میده، خاک خوب اثر پرل سین باک، قحطی در چین، با کاسه هایی به اندازه نعلبکی، دخترای چینی می دون، می دون، میرن برنج بگیرن، زیردست و پا، مظلومن، خانم سین باک اشک آدمو درمیاره، آدم تسلیمش میشه، کتاب 600 صفحه ای خانم سین باک با جلد قرمز چند روزه تموم میشه، آخر کتاب، از غم تو خودم فرو می رم، بیشتر این کتابا همین حس رو می دن، می خوام، مث آدم گرسنه، همینه، پا به پای دختره گرسنه تو چین میدوم، تو بیابون، مثل روح میرم تو قالب «مردی که میخندد».

گی دوموپاسان برام عزیز میشه. قهرمانای قصه هاش مظلومند، مثل امام حسین تو روضه های آقای نهاوندی تو محرم، فقط قهرمونای گی دوموپاسان گوشت خوک هم می خورن، شرابم می خورن، تو قبرستون پرلاشز چشمامو باز می کنم، اون بالا رو درختا کلاغا غار غار می کنن، رقاصه فقیر میاد روی قبر محبوبش گل میزاره.  

Loading Facebook Comments ...