جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست وسوم: آذر و دارا

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

بازارچه حموم نواب با کوچه های باریک و سبزی فروشی ها و حموم قدیمی، و سقفی که چن جا قطع و وصل می شه، به یه جزیره مستقل می مونه با خلق و خو و فرهنگ خودش، خودمونی اما جدی، فرسوده اما تمیز، مث مادرا! با دامن گلدار کهنه، گیسوان بلند و مرطوب، مادرای جوون و منتظر، توی خونه های کاهگلی که هر آن ممکنه سقفش بریزه، مادرای اجاق سه فتیله ای و بخاری علاءالدین، با غذای کم خرج اما خوشمزه، ماست و لبو، آش جو، دم پختک زرد با دونه های باقالی، در تضاد با میدون حسن آباد اینجا از سوسیس کالباس خبری نیست…

مادرای امامزاده یحیی، مادرای حموم نواب، پسراتون کجان؟ دختراتون چی شدن؟
شوهرا تو دروازه دولاب و سه راه سیروس، تو صابون پزی ها و آجرپزخونه کار می کنند، مادرا با پیرهنای گلدار کهنه، چارنمازای گلریز، پوست صورتشون افسرده اما روشن و نجیب، نگرون خرجی…
بازارچه حموم نواب دو سو داره، سمت کوچه میزمحمود وزیر، و سمت باغ پسته بک، هر دو سو خشکه، زیر و عبوس، خاک کف کوچه ها پا خورده، کاهگل زرد دیوارا آفتاب خورده…
از میدون باغ پسته بک به سمت جنوب دو کوچه پهن منشعب می شه، یکی کوچه امامزاده یحیا، با 8ـ7 متر پهنا، یکی کوچه مدرسه پروین با درختای 30 متری، هر دو به خیابون بوذرجمهری ختم می شن…
وقتی از میدون باغ پسته بک وارد کوچه امامزاده یحیی می شی، هنوز رطوب بازارچه حموم نوابو حس می کنی، سمت راست یه مدرسه مذهبیه، درش همیشه بسته است، شیش سال موقع رفتن به مدرسه از جلوش رد شدم اما هیچ وقت داخلشو ندیدم.

همون اول کوچه، دام دام، دوم دوم، صدای چکش حلبی سازا، الک و سطل و ذغال گردون درست می کنند، حلبی سازه سه تا پسر زال زر داره، مث زال پسر سام پدربزرگ رستم همه موهای بدنشون برفکیه، موهای سرشون عین پشمک از سفیدی برق می زنه، پوست صورتشون سرخه، رنگدونه های پوست تنشون فرق داره، با چشمایی براق که با دیدن نور جمع می شه، طفلکا نمی تونن تو نور آفتاب خوب ببینند، مجبور می شن با دستشون سایه بون درست کنند، تو تاریکی راحت تر می بینند، سه تا پسر 5 و 10 و 20 ساله همون اول کوچه امامزاده یحیی در حلبی سازی و عطاری به پدر کمک می کنند، عصبی اما بی آزارند، مردم می گن آدمای زال زر زیاد عمر نمی کنند، اونا هم از جوونای زیر آفتابند، هر روز می بینیمشون، ای، گاهی هم لبخندی می زنند، هر وقت خوشحالند تو دل منم قند آب می شه، دوست ندارن زیاد حرف بزنند، داد می زنن…
از جلوی حلبی سازی که رد می شی، کوچه پهن تر می شه، لحافدوزی، گلدون گلی، اکلیل و سریش. کاغذ رنگی، پاک کن و مدادتراش، کنجد و روغن کِشی… پنجاه متر پایین تر پهنای کوچه به 10 متر می رسه، و بعد یه راسته پهن و سرباز که ورودی دو تا مدرسه بهش باز می شه، دبستان تدّین، و دبیرستان شاپور علیرضا…
پایین تر از دو مدرسه، سه درخت عظیم چنار، می گن پونصد سال عمر دارن، اون بالا رو نیگا کنی، شاخه ها همه سوخته است، می گن هر صد سال یه بار رعد و برق می زنه، نوک درختا رو می سوزنه، هر کدوم به اندازه یه اتاق گرد قطر 

دارن، بیست نفر باید دست به دست هم بدن تا دورشو بگیرن، تنه شون چنان قطور و تو خالی و پرپیچ و انحناست که بچه ها موقع بازی در اندرون درختا قایم می شن…
هر سه درخت جلو امامزاده یحیاست، شاخه های بالا دراز و سنگین و لَخت افتادن رو دیوارای امامزاده، شاخه های اصلی با تسمه های آهنی متصل به بدنه درخت محار شدن…
امامزاده خیلی بزرگه، حیاط وسیع، پنجره های آهنی به اشکال مختلف مث عدد پنج، و بعد صحن و کفش کن و گنبد و حرم…
شبای جمعه از کوچه امامزاده یحیی نمی تونی رد شی، هر کی بتونه از کوچیک و بزرگ خودشو به امامزاده می رسونه، زنای چادر به سر، مردای عبا به دوش، زیارت و عبادت، پچ پچ و غیبت..

جای سوزن انداختن نیست، بوی شمع و خرما و گلاب فضای محله رو انباشته، داخل امامزاده روضه می خونن، گله به گله خانومای چادر نمازی سفره و سجاده انداختن، خرما توی نون سنگک خیرات می دن، در عوض باید فاتحه بخونی، صدای صلوات از همه طرف بلنده، جلو هر چار پنج خانوم چادرنمازی یه روضه خون عبا به دوش و تسبیح به دست به عربی دعا و زیارت می خوونه، خانوما سفره و جانماز انداختن، ملا روضه می خوونه، خانوما صلوات می فرستن، خانوم صاحب سفره لقمه های نون سنگک و خرما پخش می کنه، جمعیت هجوم میارن، یه چشم بهم زدن نون و خرما تموم می شه، فاتحه می خوونن و صلوات می فرستن، گوشه ای شمع روشن می کنن، شمع های ظریف قهوه ای…

شبای جمعه، جلو امامزاده یحیی، مردم شمع زیاد می خرن، فکر کردم منم می تونم شمع بفروشم، از عطاری پسرای زال زر دو بسته شمع 24 تایی قهوه ای می خرم و تو سینی نقره ای که از مادر گرفتم می چینم. تو 20 دقیقه اول ده تا شمع می فروشم… سینی نقره پر از شمعو می سپرم به یه پسر همقد و می رم داخل امامزاده شربت بیدمشک بخورم، وقتی برمی گردم نه از تاک نشان است و نه از تاکنشان، نه از پسرک خبریه و نه از سینی نقره و شمع، یکی دو ساعت تو جمعیت می گردم و بعد خسته و ناکام به خونه برمی گردم..
حاصل اولین کسب و کار زندگی منو دزد زد! تجربه تلخی بود، لذت سودی رو که به دست آورده بودم فقط برا بیست دقیقه چشیدم، لذت کم نظیری بود.

روز اول مهر، مادر منو به دبستان تدین می بره، بچه های قد و نیم قد که با مادرای چادر به سر به مدرسه اومدن، تو راهروهای پهن حیرون به اطراف نیگا می کنن منتظر فرصت که از راهرو بیان بیرون و در برن، دست مادرا رو می کشن…
حیاط مدرسه خیلی بزرگه، کف اش آسفالته، انتهاش وصل می شه به یه حیاط کوچکتر، مخروبه، پر از دفترچه های مشق بچه ها و کارنامه های سالهای قدیم، بوی کاغذ امتحانی و مداد نوک سیاه، سر و صدای بچه ها از پنجره کلاسها…
صبح تو حیاط بزرگ همه به صف، سرود ای ایران:
ما گلهای خندانیم
فرزندان ایرانیم
از بهر حفظ ایران
آماده و هوشیاریم
آباد باش ای ایران
آزاد باش ای ایران
از ما فرزندان خود
دلشاد باش ای ایران

آقای عطایی ناظم مدرسه با چهره سفید و گشاده و عینک به چشم، به بچه ها دستور می ده لیوانا رو در بیارن، چند نفر به سرعت به همه شیر و بیسکویت می دن، یه شیشه شیر پاستوریزه بین هر دو نفر تقسیم می شه، بچه ها با سر تراشیده با نمره چهار، رو یقه های سفید، به صف سوی کلاسا، از روی موزائیک کف راهروها، کلاسا در دو طبقه، هر طبقه چندین کلاس درس رو به روی هم…
مدرسه دو تا کلاس اول داره، معلم ما اسمش خانوم حیدرزاده است، سنی ازش گذشته، معلم اون یکی کلاس خوشگلتره، خانوم تیره گل، جوون و قد بلند، خوش هیکل با دامن کوتاه و تنگ،آقای عطایی ناظم مدرسه با همین خانوم تیره گل عروسی کرده، خانم حیدرزاده هم دامن تنگ می پوشه، اما اون کجا و خانوم تیره گل کجا؟ سالها معلمی کرده…
کتابای درسی رو میارن، بین بچه ها پخش می کنن، جلد قهوه ای با کاغذ سفید شق و رق، به دستور خانم حیدرزاده کتابارو باز می کنیم، آذر و دارا، بابا نان داد، دویدم ودویدم، ظهر آقای عطایی با چکش زنگ مدرسه رو می زنه، بچه ها می ریزن از مدرسه بیرون، تو کوچه پهن امامزاده یحیی، درست سر مدرسه آب نبات سازیه، آب نبات قهوه ای دونه ای دی شی، تو دهن کش میاد، موقع برگشتن، بعد باغ پسته بک، اول بازارچه حموم نواب، از جلو قهوه خونه قصر رد می شیم، کارگرا داخـل قهوه خونـه رو پـر کـردن، دیزی می خورن، چای قندپهلو، قلیون، چپق…
داخل خونه، مادر ته آشپزخونه تاریک، رو سه فتیله، داره کتلت درست می کنه، می گه برو نون سنگک بگیر، ظهر پاییزی، مشد احمد سر کوچه مدرسه پارس زال زالک می فروشه، مرد دوره گرد بامیه قرمز، مث مار حلقه زده، فالی یه قرون، یه قرون می دی و سر بامیه رو می گیری و بلند می کنی، تا هر جا شکست مال توست، سعی می کنی یواش برش داری که دیرتر بشکنه…
علی پسر مشد احمد هم امروز برا اول بار مدرسه رفته، تو بازارچه داره رادیو گوشی گوش می کنه، گوشی استخوونی رو می زاره تو گوشش، سیم درازشو وصل می کنه به ناودون، به اصرار میزاره منم گوش کنم، صدا واضح تر می شه:

گل خزان ندیده
بهار نو رسیده
کنون که می روی زین گلزار
خدا تو را نگهدار
بود طنین آوای تو
کنون به گوشم ای یار
پیام من تو بشنو
خدا تو را نگهدار
دو چشم من به ره باشد
در آرزوی دیدار
مسافر عزیزم
تو هم به یاد من باش
جدایی و فراموشی
نبینم از تو ای کاش
نباشدم به جزمهرت
هوای دیگری در سر
برو خدا به همراهت
تو ای ز جان گرامی تر

با نون سنگک داغ که دستو می سوزنه میام خونه، تو حیاط، کنار حوض ساروج، مادر کتلت درست کرده با تربچه نقلی، آفتاب از وسط آسمون آبی تهرون پر رمق می تابه، رخوت نیمروز تو هوا پخشه…

زیرنویس:
1ـ ترانه ای با خوانندگی ویگن، شعر تیمورتاش و آهنگسازی سورن

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید