جوانان زیر آفتاب

قسمت بیست ودوم: همسایه ها

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***



آگهی

من نمی دونستم اما خیلی از آدمای کوچه مدرسه پارس و محلات اطراف سرشناس بودند. اون موقع یه چیزایی از حرکات و سکناتشون هویدا بود. مثلا بعضی از همسایه ها… از اسمشون پیداست:
تیمسار قریب، اغلب عصرها می بینمش که آروم و با طمانینه وارد کوچه می شه، به ما بچه ها سر تکون می ده و با محبت جواب سلام می ده، لباس تیمساری بهش میاد، پنجاه ـ شصت سالشه، صورت سفید، چشمای آبی، لبخند محزونی داره، خونه اش با مدرسه پارس، دو در بیشتر فاصله نداره، تیمسار زن نداره اما یه گماشته داره به اسم ودود، ودود کـه رسیـدن تیمسـارو تـو هوا بو می کشه، درو به موقع باز می کنه، بعضی وقتا نیمه های روز که نگرون از راه رسیدن تیمسار نیست از لای در نشان و لوازم تیمسارو به ما بچه ها برا یه لحظه نشون می ده.

نیزه طلایی، نازک و دو ـ سه متری، پرچم شیر و خورشید، شمشیری در نیام…
تیمسار خیلی تنهاست، زنای همسایه در گوشی از نجابت و وقارش حرف می زنن، کف حیاطش پوشیده از برگ درختاست، می گن یه بار همسایه ها رو دعوت کرده داخل خرمالوهای رسیده رو از درخت بچینند و با خود ببرن، همسایه ها تو کاسه های چینی مرغی براش شله زرد و آش نذری می برن…

خونه دیوار به دیوار ما، نوسازترین خونه محله ست، سه طبقه با نمای آجری، تنگ غروب کفتر چاهی ها زیر شیروونی جمع می شن و بغ بغو می کنن، با حلقه ای کبود به دور گلو، پرای خاکستری، زیر آسمون لاجوردی، دو خانواده توش زندگی می کنن، آقای معتمدی با خانومش مامان پروین که بچه شون نمی شه، و آقای مرزی و مهری خانوم با 3 پسر، مهدی، علی و حسین، مهری خانوم فرهنگیه، مث خواهر جوونترش فخری خانوم که هفته ای چند بار به اونا سر می زنه، شیک و آلامده، فرهنگیا همه رنگ و جلا دارن، فخری خانوم با دامن سرمه ای و موهای میزانپلی و یقه نسبتا باز برا خواهرزاده هاش می میره، مهدی و علی و حسین به خانوم آقای معتمدی میگن «مامان پروین»، اما به مادر خودشون می گن «مری»، تا سر و کله خاله فخری با دامن تنگ و کفش پاشنه بلند پیدا می شه، بچه ها بدون خداحافظی با من می دون سوی خونه: مری، مری، خاله فخری اومده…

در آهنی رو پشت سر می بندن، من تنها می مونم، با نقش گچ و زغال روی کاهگل دیوار، از وسط کوچه به بالا می نگرم، کفترا دور خودشون چرخیـدن، بغ بغـو می کنـن، کلاغا از مدرسه برمی گردن، میرن به سمت مدرسه دخترونه پروین که درختای چنار سی متری داره، مارمولک کنج دیوار کوچه ثابت به جلو خیره شده، با سر و صورت باستانی، به رنگ خاک، تار عنکبوت لای آجرا، خر خاکیای بی آزار، میون آجرای نم کشیده و روی کاه زرد در رفت و آمدن، کفترا و کلاغا و مارمولکا و عنکبوتا و خرخاکی ها و الاغای مصالح فروشی، همشون بی آزارند…

کلاس اکابر مدرسه پارس تعطیل می شه، زنای چادر کُدری و دخترای چارقد به سر می ریزن تو کوچه، سر دسته شون یه زن جوون چشم آبیه با سینه های درشت، چارشونه و لاتی، با دخترا و زنای دیگه مث مردا رفتار می کنه، شوخی های مردونه می کنه، اگه عصبانی بشه انگشت شست خودشو حواله می ده…

شلوغی کوچه دو دقیقه بعد تموم می شه، دوباره سکوت، خاک و آسمون لاجوردی، کلاغا هم رفته اند، حالا در اون یکی خونه باز می شه، ودوده، گماشته، تیمسار قریب، لای درو کمی باز می کنه، از داخل اتاق بزرگ تاریک به کوچه نیگا می کنه، این بار شمشیر تیمسارو نشون می ده، از ابهت تیمسار جرات نداره یه دقیقه بیشتر دم در بایسته، تو همون دقیقه ده بار سرکوچه رو نیگا می کنه، آهسته درو می بنده و ناپدید می شه، تیمسار با قدمای محکم و آهسته از سرکوچه میاد، با لباس نظامی، سرشونه های سفید و طلایی، شال و یراق زرد، صورت سرخ و چشمای آبی، مقابل من جلوی در خونه شون درنگ می کنه، لبخند محزونی می زنه، جواب سلام می ده، و میره تو، دوباره سکوت توی کوچه مدرسه پارس، درختای خرمالو و خرزهره و توت، دیوارای گچی و کاهگلی، بوی آب حوض حیاط تیمسار قریب که صد ساله خالی نشده، ناگهان در خونه تیمسار باز می شه، تیمسار نیزه به دست، به ودود می گه این پسر خوبیه، اشاره اش به منه، ودود شمشیرو میاره، جلو تیمسار، تیمسار در لباس نظامی، آروم، شمشیرو می گیره، به کمر می بنده، دستـه طلایـی شمشیرو مـی گیره، از نیام بیرون می کشه، لبخند محزونی می زنه، آهسته درو می بنده، میره تو، مث سایه، مث آقای معتمدی، مث آقای مرزی، مث آقای نهاوندی…

آقای نهاوندی پنج خونه بالاتر سرکوچه زندگی می کنه، شیخه، عمامه سفید داره، عبای پشم شتری میندازه، کفشای بزرگ شبرو، تندتر از آقای معتمدی و تیمسار قریب وارد کوچه می شه، قد بلندی داره، مث آقای معتمدی و تیمسار قریب چارشونه ست، سه تا دختر داره، جوون و قد بلند، چادر مشکی به سر تند میان و تند میرن، جلو ما بچه ها راحت چادرشونو باز می کنن، پیرهنای گلدار می پوشن.
آقای نهاوندی ایام محرم ده روز روضه می خونه، از کربلا میگه، از علی اکبر و علی اصغر و هفتاد و دو تن، آقای نهاوندی علمی صحبت می کنه، روضه خوونای دیگه زود گریه مردم رو در میارن، اما آقای نهاوندی علمی صحبت می کنه.
دخترای آقای نهاوندی، پسرای آقای مرزی، شال و نیزه تیمسار قریب، قار قار کلاغا، بغ بغوی کفترا و تکون سر مارمولک، رژه خرخاکی ها از دیوار کوچه مدرسه پارس، آسمون لاجوردی…
آقای مرزی شوهر مهری خانوم با جثه ریز، چشمای نافذ و مهربون، از راه میرسه، از زهره خواهر سه ساله من می پرسه : «ظهره؟ یا شبه؟» می خندیم…
آقای مرزی دو روز بعد زلزله بوئین زهرا کلون در چوبی خونه ما را محکم می کوبه، داد می زنه: «بلند شین رادیو آمریکا گفته امشب ممکنه دوباره زلزله بیاد.»
اواسط شهریور بود، شب زلزله بوئین زهرا ما همگی قزوین بودیم، فرداش به سرعت برگشته بودیم تهرون. پدر همان روز رو حوض وسط حیاط دو تخت چوبی زد، شب اونجا خوابیدیم، حس کردیم آب حوض به چپ و راست میره و از روی ساروج لب پر می زنه، آقای مرزی نصفه شب دوباره اومد مطمئن بشه پیامشو گرفتیم.

جنب خونه آقای نهاوندی خونه نزهت خانوم بود، هم خودش و هم پسرش و هم موزائیکای کف حیاط کوچکشون روشن و بور بود، تنگ غروب نزهت خانوم عدسی درست می کرد، پسرش یکیشو می داد دست من، شوهر نزهت خانوم رو هیچوقت ندیدیم، داخل خونه شون انگار همیشه غروب بود، عصرا نزهت خانوم میومد دم در وامی ایستاد و چادرو می انداخت روشونه، موهاش خرمایی، پیرهنش رنگ خرمالو، دستاش نرم مث حلوا، از داخل خونه همیشه بوی عدسی میومد، نزهت خانوم تا دو کلمه با من حرف می زد، قیافه اش مث عسل شیرین می شد، کسالت غروب از کوچه مدرسه پارس پر می کشید، کوچه مث باغ بهشت می شد. چشمون آبی تیمسار قریب، خنده شیرین آقای مرزی، پیرهن گلدار دخترای آقای نهاوندی، از همه باصفاتر، خنده نزهت خانوم… کفتر چاهی ها داخل سوراخای دیوار طبقه سوم خونه آجری آقای معتمدی رو یه کف دست جا دور خودشون می چرخن و بغ بغو می کنن، خرخاکی ها لای آجرا رژه می رن، خرای مصالح فروشی عرعر می کنن، خوشحالند…
داخل بازارچه سر کوچه دردار، برادرای رضایی با دوستاشون ایستادند گپ می زنند، معمولا پچ پچ می کنند، نمی شه بفهمی چی می گن، عصرا وقتی می رم از لبنیاتی حاج ممد ماست بخرم، از جلوی اونا رد می شم، به اطراف توجهی ندارن.

چند سال بعد کلاس ششم دبستان با برادر کوچیکتر اونا برا یه هفته همکلاس می شم، معلم کلاس یکی از همون دوستای برادرای بزرگتر بود که عصرها سر کوچه دردار دیده بودمش، همون هفته اول مدرسه یه اتفاق افتاد و مادرم دست منو گرفت و از دبستان تدین آورد بیرون و اسمم رو دبستان دیگه ای نوشت، تو این مدرسه جدید با مهدی مرزی همکلاس شدم…

سالها بعد فهمیدم چند کوچه بالاتر، مرتضی کیوان زندگی می کرد… صبح زود، اول میرفت دنبال سیاوش کسرایی و بعد با هوشنگ ابتهاچ سه تایی می رفتن خیابون نادری تو کافه چای می خوردن، شعر می خوندن، حرفای ادبی می زدن…

عصر، مامان بزرگه از داخل حیاط کوچیکه منو صدا می زنه: «محسنم، بیا کف کوچه رو آب بپاش.»
با آفتابه، رو خاک کوچه آب می پاشم، خاک از شدت آفتاب تابستون گر گرفته، زیر آب می ترکه، تاول می زنه… جلو خونه نزهت خانوم بیشتر آب می پاشم، پسرشو صدا می زنه، یه پیاله برام می فرسته، خالی هم بود می گرفتم پر از سمنوست، بادوم توشه…
تو کوچه مدرسه پارس یه خونه دیگه هم هست، خونه هشت دری ها، هشت تا اتاق بزرگ دور حیاط، تو هر اتاق یه خانواده پر جمعیت زندگی می کنن، از اطراف و اکناف ایران اومدن، غروب، همه دور حوض وسط حیاط، کاسه بشقاب می شورن، با گرد آجر و چوبک، خانواده داوود هم تویه اتاق زندگی می کنن، مادرش با هفت بچه قد و نیمقد، وقتی پدر داوود مریض می شه می میره، مادرش دست هفت تا بچه رو می گیره از اونور کوهها میان اینجا… دادود همیشه تو الک دولک و هفـت سنگ اوله ، تو کوچه از همه تندتـر می دوه، می گه «علی می گه زو»، یه نفس می دوه تا صورتش سرخ بشه، نزهت خانوم یه کاسه عدسی می ده دستش ببره برا مادرش…
شب سایه می اندازه، کفترا از بغ بغو می افتن، نزهت خانوم مث سایه خودشو می کشه تو و درو می بنده، کوچه دوباره خلوت می شه، مامان بزرگه برا نماز راهی مسجد می شه، مسجد جنب حموم نواب…

تابستونا نماز مغرب و عشا رو روی پشت بوم مسجد می خوونند، پشت سر پیش نماز، آقای کمره ای یا آقای گلسرخی، کف پشت بوم رو نم می زنن، مکّبر الله و اکبر می گه… همه دولا راست می شن، بچه ها تماشا می کنن، تو آسمون ستاره ها چشمک می زنن، بوی خاک، نون و خرما، جانماز، مهر و تسبیح، وسط دو نماز مامان بزرگه تسبیحات اربعه می خوونه، آخر نماز از جیب بزرگ پیرهن اطلسش یه تیکه چوب گرد و کوتاه می یاره بیرون و دندوناشو مسواک می کنه، می گه از «مکه اومده».
مامان بزرگه از خانواده های قدیمی تهرونه، پدرش آقای مستجابی استاد خط نستعلیق بوده، هرگز ندیدمش ولی دو سه جا قلمی به ما نشون دادن و گفتن «آقای مستجابی ساخته»، چند کتاب قدیمی با صفحات زرد نازک که دست می زدی خش خش می کرد، آقای مستجابی با آب طلا اونا رو نوشته بود، از پدربزرگ جز اینا چیزی نمی دونم..

مامان بزرگه چادر نمازشو جمع می کنه و با قامتی خمیده دستشو میزاره رو شونه من، من جلو و اون پشت سر، می گه «خیر بینی پسرم یواشتر…»

بازارچه خلوت و تاریکه، اکبر پاسبون محکم دسته باتومو فشاره می ده… صدای ترانه از خونه نزهت خانوم میاد:
نه دل مفتون دلبندی،
نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی،
نه بر لبهای من آهی،
نه جان بی نصیبم را
پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را
نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی،
نه از شمعی نه از جمعی،
ندارد خاطرم الفت
نه با مهری، نه با ماهی
کی ام من؟ آرزو گم کرده ای، تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی گهی افتان و خیزان،
چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران
چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی، تا چند سوزم،
در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم،
که دارد عمر کوتاهی 1

پانویس:
1ـ رهی معیری سراینده اشعار عاشقانه و سوزناک

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید