قسمت بیستم: اطلاعات کودکان

پ پ پ

عباس مرغی با آفتابه مسی کف بازارچه آب پاشید. مشد احمد به سر و گوش خرش دست کشید. بروجردی گونی گل گاوزبون بیرون گذاشت.
صمد شاگرد حاج میتی با الک از نخودا پوست گرفت. ناصر سلمونی رادیوی آلمانیشو روشن کرد.
دلکش ابوعطا می خوونه:
سحر که از کوه بلند جام طلا سر میزنه
بیا بریم صحرا که دل بهر خداش پر میزنه
بیا بریم جون کیجا دنبال اون مرد جوون
تا دامن چین دار خود پر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا، روی چمن ها، میخوونه
نغمه شورش، کرده دلم را، دیوونه
دفتر گل در، مکتب بستان، بگشودند
بلبل از اینها، درس وفایی، میخوونه
ما همه اهل صفاییم، دشمن جور و جفاییم، بنده خاص خداییم…

ادامه داستان:

***

دو هفته تعطیلی عید به آخر می رسه، آجیلا خورده می شه، لباسای نو از آهار می افته، هی دست تو جیب می کنی، اسکناسای یه تومنی و دو تومنی نو رو می شمری، چند تاش کم شده. دید و بازدیدا اندک می شه، تا باز شدن مدرسه ها یکی ـ دو روز بیشتر نمونده، هنوز کار اصلی باقی مونده، تموم کردن مشق و تکلیف مدرسه، دفترچه 60 برگی پر می شه، قصه های کلیله و دمنه، گرگ و روباه، شیر و زرافه، حساب و هندسه…
روز سیزده بدر، صبح است و بانگ «دیر شد» مادر، آفتاب است و شوق بازیِ دست رشته، داج بال و …

خیابون ری، سرکوچه آبشار، شوهر خاله آقای کواکبی، تاجر آهن، با اتومبیل شورولت مدل شصت، پشت فرمونه، ده ـ دوازده نفر ریز و درشت، از چراغ برق، دروازه شمیرون، سمت نیاورون، آفتاب از شیشه جلو می تابه، شهر خلوته، مغازه ها بسته، سبزه ها روی سقف و کاپوت ماشین ها…
همه عازم صحرا… برفهای قله توچال، آسمون آبی، تهرون بی خیال و شاد…
در ده نیاورون غوغاست، صف های نونوایی، نوشابه، دوغ و ماست، همه جا سفره ها پهنه، در کوچه باغای کاشونک، دشت دارآباد… سرشاخه ها شکوفه ها پیداست، سیب و هلو، آلو و گیلاس…
دخترا خندون، پسرا جست و خیزکنون، زنا با لباسهای نیمه باز، مردای چشم چرون…
سفره دراز ناهار ساعت دو، پخش آهنگای شاد از رادیو، ملوک ضرابی، روانبخش، الهه و ویگن…
رگبار کوتاه بعدازظهر، آش رشته با کشک و سیر داغ، آخرین دور بازی در بیرون، پاهای خسته، دلهای کوچک نگرون، صبح فردا روز اول مدرسه است. کاهو سکنجبین، غروب، ختم جلسه، همه روانه خونه… انبوه جمعیت در ده نیاورون، صف دراز و شلوغ، مردم در انتظار اتوبوسهای شرکت واحد..

Shahzade

صبح دوشنبه، از دل بازارچه، سوی مدرسه، جلوی خرازی صفوی، نگاهی به داخل ویترین، اطلاعات کودکان را هنوز نیاورده. ظهر موقع برگشت، بعد از دو هفته تعطیلی، اولین شماره اش در سال جدید، پنج زار قیمتشه، می خرم، با ولع، در همون بازارچه، اولین داستانش را می خونم:

شاهزاده و عیار
دوستان عزیز،
داستان ما تا به آنجا رسیده است که شاهزاده خورشید، مه پری را دلداری می دهد و به قلعه شاهک می فرستد، خودش نیز همراهان را برداشته به طرف مرغزار گوران حرکت می کند تا سپهسالاری قشون چین را به دست گیرد، اما یادتان هست که گفتیم سمک عیار چند روز است برای سرو گوش آب دادن به جبهه جنگ رفته و از آنچه میان شاهزاده خورشید و مهران وزیر و دیگران گذشته اطلاعی ندارد…

و داستان امیرارسلان نامدار
امیر ارسلان با کمک خدیو مصر، سام خان فرنگی را شکست می دهد و به جای پدر به تخت سلطنت می نشیند. یک روز تصویر فرخ لقا دختر پطروس شاه را که با او دشمنی دارد می بیند و شیفته و فریفته ملکه می شود. با وجود مخالفت خواجه نعمان و وزیرانش در لباس فرنگی تنها به پطرسیه می رود. خواجه طاووس و خواجه کاووس او را می شناسند و به عنوان شاگرد در تماشاخانه مشغول کار می شـود. قمـر وزیـر و شمس وزیر او را می شناسند. در نتیجه حیله و تزویر قمر وزیر، شمس وزیر به زندان می افتد. امیرهوشنگ پسر پاپاس شاه به خواستگاری فرخ لقا می آید. فرخ لقا که تصویر امیر ارسلان را دیده و یک دل نه صد دل شیفته او شده است، تصمیم می گیرد خودکشی کند. به دستور پطروس شاه بساط عروسی فراهم می شود…

و گزارش مجله:
ساعتی چند در دبستان فردوسی
از در بزرگ دبستان وارد شدیم و سراغ دفتر را از بچه ها گرفتیم. از راهرو تمیزی که با گلدانهای گل تزئین شده بود گذشتیم و وارد اتاق خانم مدیر شدیم.
بعد از سلام و تعارف گفتیم برای مجله اطلاعات کودکان می خواهیم از مدرسه شما مطلبی بنویسیم.
خانم کشاورز شیرازی مدیر دبستان خیلی از این فکر ما استقبال کردند و گفتند:
«ما همیشه دلمان می خواهد که وسیله خوبی پیدا شود تا دانش آموزان تشویق شوند و به دوستان همسن و سال خود معرفی شوند.»
بعد از گفتن این حرفها همراه خانم مدیر به دیدن کلاسها رفتیم…

Amir-Arsalan

***

بازارچه حموم نواب از یه طرف به کوچه میزمحمود وزیر و از اونجا به خیابون چراغ برق و سه راه امین حضور وصل می شه، و از سمت دیگه به میدون باغ پسته بک و امامزاده یحیی و خیابون بوذرجمهری و کوچه حموم گلشن و بازارچه نایب السلطنه و حموم فیروزه…
هر چی حموم نواب زبر و مردونه است، حموم فیروزه نرم و لطیف، خانما همه به حموم فیروزه می رن، وقتی بیرون میان صورتشون و لپ دخترکانی که همراه دارن مث انار گل میندازه، دخترکان با لچک سفید، محکم در آغوش مادر، مبادا بچان…

هر حموم خانوما لااقل دو ساعت طول می کشه. وقتی شش ساله بودم، اینو نمی دونستم، یه روز جلو حموم فیروزه آنقدر وایستادم تا مادر بیاد و نیومد که فکر کردم جا گذاشته شده ام، تو بازارچه میون کوچه ها و پس کوچه ها و دکون و مغازه ها گم شدم، مث برادر کوچیکترم که در سه سالگی یه روز صبح رفت و برنگشت. هرچی گشتیم فایده نکرد تا غروب خودش از کوچه میز محمود وزیر آروم آروم به سمت خونه توکوچه مدرسه پارس برگشت…

***

کوچـه میزمحمود وزیـر خلـوت و مرموزه، سایه های پنهون، خونه های بزرگ و غریب، با دروازه های چوبی پهن، هیچ وقت باز نیستن… خونه احمد احمدی اونجاست، یه روز به خونه ش میریم تا کار دستی درست کنیم، خونه بزرگیه، باباش بر خیابون چراغ برق ماشین فروشی داره، داخل می شیم، حیاط سنگفرش، با چند اتاق بزرگ و تودرتو در ته اون، رو ندارم وارد بشم، احمد احمدی صدام می کنه، چند قدم میرم جلو، کنار حوض ساروج، چشمم به مادرش می افته، با موی صاف و بلند، دامن سفید و مشکی قشنگ، داخل اتاق بزرگ قدم می زنه، احمد احمدی صدام می زنه، مادرش نگام می کنه، مث غریبه ها، دوست ندارم وارد بشم، احمد احمدی می فهمه، چیزی نمی گه، با یقه مشمایی سفید روی کتش جلو میاد منو تو می بره.

میون مبلمان سرد، فرش های ساکت و پهن، کاردستی درست می کنیم، به دونه های نخود رنگ طلایی می زنیم، می چسبونیم رو دیواره گلدون گِلی، بوی اکلیل و سریش، مادر احمد احمدی میاد گلدونو برمی داره می بره به حیاط، می گه «خونه رو بو برداشته.»
برمی گردم: «خداحافظ احمدی.» وضعشون خوبه…

Loading Facebook Comments ...