نحوه آشنایی جاستین و سوفی

«سلام جاستین» Salut, Justin

پیروزی تاریخی جاستین ترودو در انتخابات دوشنبه 19 اکتبر در واقع فصل تازه ای را در زندگی کانادایی ها گشود. این روزها نه تنها در داخل کانادا بلکه در سراسر جهان با حسی از خوش بینی و نگاهی از شگفتی و تحسین به انتظار نتایج این انتخاب بزرگ مردم کانادا هستند.

در این میان بسیاری از مردم کانادا و جهان با کنجکاوی و هیجان برای اولین بار با چهره سوفی گریگور همسر جاستین ترودو آشنا می شوند.

از آنجا که معتقدم در موفقیت بسیاری از شخصیت های بزرگ، همسرانشان نقش اساسی داشته اند، مناسب دیدم مطلبی را که چند ماه پیش درباره نحوه آشنایی جاستین و سوفی نوشته بودم (با استفاده از کتاب بیوگرافی جاستین ترودو به نام Common Ground) مجددا برایتان نقل کنم:



آگهی

در جون 2003، از جاستین خواسته شده بود که به برپایی مهمانی بزرگی برای بنیاد کودکان استارلایت کمک کند. برنامه عظیمی بود. قرار بود تونی بنت خواننده معروف در آن هنرنمایی کند. بلیندا استراناچ و پرنس اندرو جزو میهمانان بودند.

و اما میزبانی hosting برنامه را 3 نفر به عهده داشتند:

جاستین ترودو، تی اندروز (از چهره های معروف رسانه ای) و یک دختر خانم جوان و جذاب و محجوب به نام سوفی گریگور که از مجریان رادیو ـ تلویزیون کبک بود.

چهره سوفی به نظر جاستین آشنا می آمد. برای همین جاستین پیوسته به سوفی نگاه می کرد و سعی می کرد به یاد بیاورد که او را قبلا کجا دیده است.

در فرصتی که در میانه برنامه پیش آمد، جاستین پاسخ سئوال خود را پیدا کرد.

سوفی در دوران مدرسه، همکلاسی میشل برادر کوچک جاستین بود. بنابراین جاستین دریافت که قبلا چند بار او را دیده بوده است.

سوفی 4 سال کوچکتر از جاستین بود. در سنین نوجوانی چهره انسان در طول 4 سال خیلی تغییر می کند. با این حال، جاستین هنوز به خوبی صورت او را به یاد می آورد. و حالا، این اختلاف سن اصلا اهمیتی نداشت.

Untitled-4

Justin Trudeau / flickr

پنج سال از زمان مرگ تراژیک و غیرمنتظره میشل در زیر بهمن گذشته بود. با این حال، احساسات برادری دوباره در جاستین سر به جوشش نهاد. عجب سرنوشت عجیبی است (جاستین در جایی می گوید که هنوز در انتظار روزی است که یاد میشل او را منقلب نکند.) پنج سال گذشته بود و جاستین اینک می توانست با یادآوری خاطرات میشل، به همراه سوفی، بخندد.

جاستین و سوفی آن شب در طول آن برنامه لحظات خوشی را با هم تجربه کردند. جاستین می گوید: «در پایان آن مهمانی، دریافته بودم که سوفی دختر منحصر به فردی است.»

آن شب گذشت. چند روز بعد، سوفی ایمیلی برای جاستین می فرستد و از آشنایی با او در آن شب ابراز مسرت می کند و بهترین ها را برای جاستین آرزو می کند.

جاستین می گوید: «من هم خیلی خوشحال شدم که خبری از او دریافت می کردم، اما کم دل و جرأت تر از آن بودم که برایش پاسخی بفرستم.»

جاستین دریافته بود که سوفی دختر خاصی است و دیدار مجدد با این دختر استثنایی، دیداری عادی نخواهد بود و ملاقات و نوشیدن تنها یک قهوه با او این پتانسیل را دارد که به سرعت به همه زندگی و آینده او تسری پیدا کند.

سرنوشت چه در آستین داشت؟ جاستین به انتظار این سرنوشت می ماند.

چند ماه بعد، در پایان ماه آگوست، جاستین هنگام عبور از پیاده روی بلوار سنت لارن در مونتریال صدایی می شنود. دختر خانم جوانی که از سمت مقابل می آمد، هنگام عبور از کنار جاستین می گوید:
«سلام جاستین» (Salut, Justin)

این سوفی بود. جاستین با خوشحالی به سمت او می چرخد. سوفی دست به سینه ایستاده است. جاستین آنچه را که در همان لحظه به ذهنش می آید به زبان می آورد:
«خیلی معذرت می خوام که به ایمیلت جواب ندادم!»

سوفی ابرو بالا می کشد. جاستین که از این پاسخ ندادن خود ناراحت است به سوفی می گوید: «به تو واگذار می کنم.»

بعد پیشنهاد می دهد: «اجازه میدی به شام دعوتت کنم؟»

سوفی در پاسخ می گوید: «برام ایمیل کوتاهی بفرست، تا ببینم چه می شود!» سوفی به راه خود ادامه می دهد.

طی چند هفته بعد، جاستین و سوفی با ایمیل و تلفن چند بار با هم گپ می زنند و گفت و گو می کنند. جاستین بر دعوت خود از سوفی برای شام اصرار می ورزد. بالاخره سوفی قبول می کند، ققط به یک شرط: «برای شام به جایی برویم که تا به حال هیچ کدام از ما به آنجا نرفته است.»

جاستین قبول می کند.

اما سوفی را برای شام به کجا ببرد؟ جاستین به فکر می افتد که از برادرش ساشا کمک بگیرد.

Justin Trudeau / flickr

Justin Trudeau / flickr

ساشا جوان باحالی است که کارهای جالب می کند و با رستورانهای گوناگون و جذاب هم آشنا است. ساشا یکی از آنها را به جاستین معرفی می کند:
«رستوران تنگه خیبر (Khyber Pass) در خیابان Duluth غذاهای افغانی خوبی دارد.»

جاستین نام رستوران را با سوفی در میان می گذارد. سوفی استقبال می کند. هفته بعد، سوفـی آدرس آپارتمانـش را بـه جاستین می دهد: «درست مقابل باغ گلسرخ پیر الیوت ترودو.»

جاستین نه با اسب سپید و درشکه طلایی، بلکه با اتومبیل یادگاری از برادر فقیدش میشل به مقابل آپارتمان سوفی می رود.

چندین سال بود که جاستین یک اتومبیل فولکس واگن جتا داشت. او بارها با این اتومبیل بین ونکوور و مونتریال رفت و آمد کرده بود. اما در همان تابستان، این اتومبیل دزدیده شده بود و جاستین فرصت نیافته بود که اتومبیل دیگری جایگزین آن کند. برای همین در آن روزها با اتومبیل فورد برانکوی قدیمی که زمانی به برادر فقیدش میشل تعلق داشت، رانندگی می کرد.

و با همین اتومبیل به مقابل آپارتمان سوفی می رود. در واقع در سال 1998 در روزی که میشل زیر بهمن می ماند، با همین اتومبیل فورد به محل اسکی رفته بود. اتومبیل را پارک کرده و به اسکی رفته بود. میشل ساعتی بعد، زیر بهمن می ماند و جان می سپارد و همه خانواده ترودو و همه کانادا را دچـار ماتـم می کند. شدت ماتم و شوک به حدی است که همه آن اتومبیل را فراموش می کنند. اتومبیل مدتها آن بالا زیر برف می ماند. و بعد از زمستان، هنگامی که برفها آب می شوند، سر و کله اتومبیل میشل دوباره پیدا می شود. این اتومبیل در اختیار جاستین قرار می گیرد.

و حالا، امشب، جاستین با این اتومبیل به سراغ سوفی می رود، و با سوفی به رستوران تنگه خیبر می روند و غذای افغانی می خورند.

اتومبیل میشل به خاطر آنکه مدتی در زیر برفها مانده بود، بوی خاصی پیدا کرده بود. جاستین خیلی سعی کرده بود علاجی برای آن بوی نم پیدا کند، البته چندان موفق نشده بود.

آن شب، سوفی هنگام رفتن به رستوران تنگه خیبر شکایتـی از ایـن بـو نمی کند. جاستین می گوید: «ولی سر به سرم گذاشت و جوکی از این بابت گفت و مرا خنداند.»

در طول شام در آن رستوران، هنگام صرف غذای افغانی، سوفی و جاستین از صدها موضوع مختلف صحبت می کنند، اما سرانجام همه صحبتشان، به میشل، و به پدر جاستین، و خاطرات مشترکشان برمی گردد.

سوفی نه فقط میشل را به خاطر سالهای تحصیل مشترکشان خوب می شناخت، بلکه چندین بار هم همراه با ساشا برادر دیگر جاستین و دوستان مشترکشان به اسکی امدادی بر روی تپه ها رفته بودند.

آن شب، جاستین سخت شیفته این دختر جوان جذاب نیک سرشت می شود. عشقی میان آن دو ریشه می گیرد که هر روز بر قوام آن افزوده می شود.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید