جوانان زیر آفتاب

قسمت چهارم: کافه نادری

پ پ پ

داستان جوانان زیر آفتاب را از ابتدای دهه 1330 (دهه 1950) شروع کردیم تا ببینیم قبل از پا به دنیا نهادن این نسل، اوضاع و احوال مملکت ایران به چه گونه بود و مردم به چه کار بودند.
گفتیم که مصدق با رای مجلس نخست وزیر شده، و او ملی شدن صنعت نفت را اعلام کرده، و شاه با ثریا ازدواج کرده و شاعران شعر امید می سرایند و مردم همه جا از مسائل روز صحبت می کنند.
و در لاله زار، اولین خیابان مدرن ایران، بید مجنون و بهار نارنج از مقابل کافه ها و دکه ها و بساطی ها به سمت چهارراه استانبول، آهسته قدم برمی دارند و حرف می زنند.
اینک ادامه داستان:

***

تئاتر نصر و تئاتر دهقان، کوچه ملی و سینما ایران. تخمه ژاپنی، چای قندپهلو، قلیان. آپارات چی این جلو کف می زنه، بلند داد می زنه: دو فیلم ببینین با یک بلیط…
لورل و هاردی و مارلون براندو، جیمز استوارت و مریلین مونرو، «پروفسور کم حافظه»، «بزرگترین نمایش روی زمین» …
دود کباب تو هوا پخشه، نگاههای هیز آزاربخشه، بهارنارنج بازوی بیدو میگیره. بید خنده جاهلا رو می بینه، پیام رو می گیره. تندتر باید رفت…
صدای کفش های پاشنه بلند روی سنگفرش پیاده رو، بوق ماشین های فورد، پیشخوان دکه ها شلوغ و مشتریان به خرید مشغول.
سیگار برگ، توتون آمفورا، ورق بازی و شطرنج، عکسهای چارلی چاپلین و جودی گارلند، ادوکلن اولد اسپایس…
بساط ها همه جا پهنه. کتابفروش فریاد می زنه: «زندگی مورچه گان موریس مترلینگ، ترجمه های جدید، ببرین فقط 2 ریال.
بهار نارنج به اسمها می نگره:
گزیده اشعار لرد بایرون، زن 30 ساله آنره دو بالزاک، قصه های جمالزاده، سه تفنگدار دوما، خوشه های خشم اشتاین بک، آوای وحش جک لندن، زنده به گور هدایت.
بهار سئوالشو تکرار می کنه:
ـ چرا خودکشی کرد؟
مجنون بهارو به سمت کافه نادری هدایت می کنه.
داخل کافه، دیس های شیرینی ناپلئونی، صندلی های لهستانی، پنکه ها از سقف آویزون، میز بزرگی اونطرف، آقایون به دور اون.نگاهشون به این طرف.
بیدمجنون به بهار:
ـ چی دوست داری؟
ـ هر چی تو بگی!
گارسون در حرکت می پرسه: چی میل دارین؟
ـ دو تا شیر قهوه.
ـ شیرینی چی باشه؟
ـ کرم کارامل.
گارسونا، کت های مشکی به تن با پاپیون، موهای تربانتین زده.
آقایون میز بزرگ بغلی، نگاه سنگینی دارن. یکیشون هی جا به جا می شه. اون یکی تند و تند به سیگارش پک می زنه. دیگری سینه شو صاف می کنه. یکی دو سطر شعر می خوونه.دیگری به زیر لب می گه: به به به !
بید مجنون به بهار می نگره: گونه سپید، پیشونی بلند، چشما عسلی، موها تا زیر کمر، بینی منقارن، متوازن، متناسب، لبها باز، متبسم، پرزهای لطیفی روی اون …
مجنون توی دل به اون آقایون حق می ده.
صفحه گرامافون می چرخه:
ـ … ز سر به درکن
بیا حذر کن
لب ببند و این فسانه مختصر کن
زان که دلفریبان ری
وفا ندارند، صفا ندارند
خوشگلند و زیبا
ولی حیا ندارند… 5



آگهی

***

چند روزی قبل از آنکه دکتر مصدق از سوی مجلس شورای ملی به نخست وزیری انتخاب شود، خبری در میان اهل دل و مردم می پیچد و خیلی ها را غافلگیر می کند، و آن، خبر خودکشی صادق هدایت است.
هدایت کیست و مردم از او چه می گویند؟ راستش خیلی ها هنوز او را خوب نمی شناسند و کتابهایش را نخوانده اند. کتاب خواندن هیچ وقت عادتی رایج در میان مردمان شهرها و دهات ایران نبوده. شاهدش تیراژهای زیر پنج هزار که با گذشت زمان کمتر هم شده.
اما شایعات درباره هدایت زیاد است.

گروهی از مردم، بخصوص مذهبی ها، مثل پنبه از آتش، از آثار هدایت فرار می کنند، و به بچه هایشان می گویند:
… هر کی کتابهای او را بخواند، به فکر خودکشی می افتد.
کتابهای هدایت را به راحتی نمی توان پیدا کرد. اگر هم پیدا شود، ورودش به خیلی از خانه ها قدغن است. کتاب «حاجی آقا» ی او از اولین کتابهای ممنوعه در تاریخ ادبیات معاصر ایران است. بازار شایعه داغ است اما کمتر کسی است که بداند چرا او در آشپزخانه اجاره ای اش در پاریس با گاز خودکشی کرده.
ـ نگفتی چرا خودکشی کرد؟
جوگندمی در چشمان بهار که پیرامون آن ستاره ها چشمک می زنند درنگی می کند و می گوید:
… کسی درکش نمی کرد. وقتی کودک بود، عشق به آزادی و حکومت مشروطه از زمین و زمان می جوشید. اما دیری نپایید که در نوجوانی شاهد جنگ جهانی اول شد که قرار بود به همه جنگها پایان دهد. همین که جنگ اول تمام شد، در ایران رضاخان کودتا کرد. هدایت که از خانواده های سرشناس و اشرافی بود به بلژیک و سپس به فرانسه می رود. چند سال در پاریس زندگی می کند. بعد به ایـران بـرمی گردد. در اداره جات مشغـول کـار می شود. از محیط اطرافش به شدت رنج می برد، در هیچ کـاری نمی تواند دوام بیاورد، به دوستانش می گوید: «با من بدتر از سرکارگر کارگاه رفتار می کنند…»
… با عشق و علاقه ای که به ادبیات فارسی و فرانسه دارد آنقدر می خواند که چشم درد می گیرد. چشم پزشک به او توصیه می کند خواندن را برای شش ماه کنار بگذارد، اما این فقط خشم او را بیشتر می کند. در خیابانها وقتی می بیند حیوانات بارکش را می زنند، نمی تواند تحمل کند و به کمک حیوانات بیچاره می رود. در بازارچه ها وقتی می بیند مرغان و گوسفندان را سر می برند، به طبیعت می پرد و در درون با خود درددل می کند. و داستانهای کتاب زنده به گور را می نویسد:
«… نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج می خورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده ام…»
بهار نارنج حرف بید مجنون را قطع می کند:
ـ بوف کور را کی نوشت؟
… هر چه در اداره جات و بانک ملی و وزارت خارجه سعی کرد فایده نداشت، دوام نیاورد و بالاخره به هندوستان رفت تا در هوای زرتشت و پارسیان هند و بودا و برهما نفس بکشد و در آنجا بود که موفق شد نوشتن بوف کور را به آخر برساند و در پنجاه نسخه در هندوستان منتشر کند:
«… در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید…»
بهار نارنج می خواهد بداند که بالاخره بوف کور کی در ایران منتشر شد.
… بوف کور اول در هندوستان منتشر شد اما تا 1320 نگذاشتند در ایران منتشر شود و این زمانی بود که به جای آنکه همه جنگهای جهان تمام شود تازه جنگ جهانی دوم شروع شده بود و انگلیس از جنوب و شوروی از شمال به ایران تجاوز کردند و رضاشاه را به خاطر تمایلش به نازی های آلمان از سلطنت خلع کردند و پسرش محمدرضا شاه را به جایش نشاندند. در این احوال بود که بوف کور برای اولین بار در روزنامه ایران منتشر شد…
بید مجنون خط داستانش را ادامه می دهد تا بلکه برای بهار نارنج روشن کند چگونه کار صادق هدایت به خودکشی کشید.
… هدایت هم با سلطنت مخالف است و هم با متعصبین مذهبی. و از آن دو بیشتر به امپریالیستها حمله می کند. دو سال قبل مرگش به اولین کنگره جهانی طرفداران صلح در پاریس دعوت می شود اما سدهای اداری مانع از رفتنش می شود و او توسط ایرج اسکندری برای این کنگره پاسخ می فرستد:
«امپریالیستها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند، سخن گفتن و درست اندیشیدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستایم…»
بهار نارنج هنوز می خواهد بداند که هدایت چرا و چگونه خودکشی کرد.
بید مجنون ادامه می دهد:
… بالاخره هدایت که از کار در اداره جات منزجر و از اوضاع ملت و مملکت ناامید بود، دوباره قصد سفر به فرانسه می کند و برای این کار مجبور می شود گواهی پزشکی جور کند که در آن او مبتلا به بیماری پسیکوز مغزی و یا چیزی شبیه آن قلمداد می شود. او امیدوار بود در پاریس آرامش روحی اش را به دست آورد اما فرانسه بعد از جنگ دیگر آن صفای دوران اقامت اول او را نداشت، او سخت ناراضی بود:
«…عجالتا با اشکالات زیاد دو ماه تمدید جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خیال دارم سوئیس یا جای دیگری بروم. اشکالات زیاد برای ایرانیان است.»
او شاید از قبل می دانست که به زودی خودکشی خواهد کرد. بعضی از کسانی که در ماهها و هفته های قبل از مرگ با او ملاقات کردند، می دیدند که هدایت دست نوشته های خود را پاره کرده و به سطل زباله می ریزد…
عاقبت در صبح روز دوشنبه 19 فروردین 1330 در آشپزخانه آپارتمانی که در بلوار سن میشل پاریس اجاره کرده بود، شیر گاز را باز می کند و کاری که چند بار قصد آن را کرده بود این بار به انجام می رساند. روز بعد وقتی چند دانشجوی ایرانی مقیم پاریس به آپارتمان او می روند، جسدش را کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش پیدا می کنند. او لباس سپید و مرتب بر تن داشت و صورت را اصلاح و موی خود را مرتب شانه کرده بود. جسد او را چند روز بعد در گورستان پرلاشز پاریس به خاک می سپارند…
… چند روز بعد از مرگ هدایت، یکی از دوستانش مجتبی مینوی در جلسه یادبود او در تهران در 25 فروردین 1331 می گوید:
ـ «آن دوست ما از بیست سال پیش از این که او را می شناختیم با هر گونه رذالت و دورویی و بی حیایی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانیم که مانند او از این صفت ها مبرا و به انسایت و معرفت و نجابت و آزاده خواهی پایبند باشند!»
بید مجنون در اینجا سکوت می کند. بهار شیر قهوه اش را می نوشد.
کافه را ترک می کنند.

5ـ صفحه ای با آواز خانم ایران الدوله که شعر از ملک الشعرای بهار است.

Loading Facebook Comments ...