جوانان زیر آفتاب

قسمت دوم: صبح می دمد

پ پ پ

بالا پشت بوم، کوچه چاپخونه، مادر جوون و حامله، رختها روی بند، خورشید خانم، وسط آسمون آبی تهرون، لبخند زنون.

حیاط همسایه، دیگ غذا، رو آجرا، عطر پلو توی هوا.

خونه بغلی، لحافدوزی، یه نفر داره تار میزنه، ریتم خوشی توی هوا موج می زنه:
ـ رپ و رپ و رپ
پنبه می زنیم،
رپ و رپ و رپ
آی لافدوزی
اون سر کوچه، از دودکش حموم گلشن، دود سیاه میره هوا.



آگهی

جنیـن کوچولو، تـوی شکـم، صدا رو می شنوه:
ـ رپ و رپ و رپ
انگشتشو تندتر مک می زنه. غلت می زنه.

مادر جوون، دست میزاره روی شکم، تکیه می ده به دیوارک بوم، می ره به فکر…

… مادر جوون، به یاد حرفهای برادر شوهرها می افته که تازگی هر شب سر سفره با شور و هیجان، از وقایع روز صحبت می کنند:
ـ دیدی بالاخره مردم کاری کردند شاه با نخست وزیری مصدق موافقت کنه.

ـ ببین انگلیسیا چیکار دارن میکنن، نفت ایران از نون شب براشون واجب تره. طوری رفتار می کنن که انگار ارث باباشونه.

ـ استاندار خوزستان تو خرمشهر جلو دو هزار نفر از کارمندای شرکت نفت گفته نفت ملی شده.

ـ مردم گوسفند قربونی کردند.

ـ مصدق گفته هر تانکری که نفت ایران رو می بره باید رسید بده، اما انگلیسیا با حقه بازی ناخداها رو ترسوندن که مبادا رسید بدن. کسی جرات نداره نفت ایران رو ببره.

ـ انبارهای نفت آبادان پر شده.

ـ چاههای نفت تعطیل شده.


جنین توی شکم مادر تکون می خوره. دود از دودکش حموم گلشن تنوره می کشه. مادر از خستگی کف پشت بوم کاهگلی می شینه، دستشو میزاره روی شکم، به کاه هایی که زیر آفتاب برق می زنند خیره می شه. زیر لب قصه گفتن رو تمرین می کنه:

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه سرزمین بسیار بزرگی بود پر از چاه های نفت. این چاههای بزرگ نفت گاه گداری چون کوه آتشفشون طغیون می کردند و جهنمی از آتش درست می کردند. در میون اشخاصی که می تونستن این آتش رو خاموش کنند یه نفر از همه معروف تر بود که به او آقای «کینلی» می گفتند.

یه بار موقع آتش سوزی چاه نفت آغاجاری و یه بار موقع فوران چاه نفت قم سر چاهها اومده بود. دفعه اول آتیش رو خاموش کرده بود و دفعه بعد هم چاه قم رو مهار کرده بود. تعداد این اشخاص در دنیا زیاد نبود. اونا با فواره های نفت می جنگیدند. هر وقت جرقه آتیش موجب آتیش سوزی می شد، با شعله های آتیش که از صدمتری نمیشد نزدیکشون بشی می جنگیدند تا خاموشش کنند.

باری از میون شاگردان «کینلی» فقط چند نفر باقی موندند. بقیه در آتیش چاههای نفت می سوختند. شاگردان «کینلی» باید خطرناک ترین امتحان ها رو می دادند، 

تجدیدی آوردن در این امتحانات به معنای یکسال خوابیدن توی بیمارستان بود و قبول شدن در آن هم یعنی ثروتمند شدن، و پول انبار کردن…»

مادر جوون، ناگهون، به یاد ناهار می افته، کمر راست می کنه. پاورچین پاورچین از نردبون چوبی میاد پایین. صبح از بازارچه نایب السلطنه تره، شوید و جعفری خریده تا روی چراغ نفتی سه فتیله قورمه سبزی درست کنه.

داخل اتاق دو دری سبزی خرد می کنه. صدای رپ رپ لافدوزی بند اومده. صدای رادیوی مارک اسپاک از طاقچه بلنده:
تا کی به هر انجمن
نیلی کنم پیرهن
نوشم به یاد وطن
جامی پر از خون
اوباش هر رهگذر
بگذاردم سر به سر
مانند مجنون
ساقی به پا خیز
شوری برانگیز
مطرب بزن چنگ
چنگی دلاویز
ای گنج دانش ایرج کجایی
در سینه خاک پنهان چرایی
تا بوده در این دنیای فانی
کی برده از خوبان به جز رنج جدایی؟

***
تو خیابون لاله زار، زیر آفتاب پاییز، آقای بید مجنون، با دختر خانم بهارنارنج، جلوی ساختمانهای متروکه، قدم می زنند.

بید مجنون می گه:
ـ اینها اولین تئاترهای ایران بودند. تئاتر پارس، تئاتر نصر، نمایشنامه باغ آلبالو اثر چخوف، نمایشنامه رستم و سهراب.

بهار نارنج می پرسه: اینا چی بودند؟ نوشین کی بود؟

بید مجنون جواب میده:
… عبدالحسین نوشین، استاد تئاتر، از هنرمندای چپ بود، اما حتی خواهرهای شاه هم یواشکی به اینجا می آمدند تا بازی لرتا زن نوشین در نمایشنامه رستم و سهراب رو ببینند…

زیر آفتاب پاییز، جنب سینما تابان، از اولین سینماهای تهران، روی سنگفرش پیاده رو، بساطی از کتابهای قدیمی رو زمین پهنه: داستانهای کوتاه گی دومو پاسان، چمدان اثر بزرگ علوی، بازیگران عصر طلایی از ابراهیم خواجه نوری، انتری که لوطیش مرده بود نوشته صادق چوبک…

جوون کتابفروش فریاد می زنه: هر کتاب فقط دو ریال.

بهار نارنج یکی از کتابها رو برمیداره. ورق می زنه:

….
خلق می گویند:
ـ «اما آن جهانخواره.
آدمی را دشمن دیرین
جهان را خورده یکسر»
مرغ می گوید:
ـ «در دل او آرزوی او محالش باد.»
خلق می گویند:
«اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»
مرغ می گوید:
«زوالش باد!»

مرغ امین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور
می شکافد، جرم دیوار سحرگاهان
و ز بر آن سرد دود اندود خاموش
هر چه، با رنگ تجلی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب
صبح می آید.» 
بید مجنون به بهار نارنج می گه:
ـ نیما این شعر رو چند ماه بعد از نخست وزیر شدن مصدق سرود.

زیرنویس:
1ـ خواننده زنی که صدایش از رادیو پخش می شد. شعر از امیر جاهد: این شعر در سوگ ایرج میرزا یکی از شاعران بنام ایران سروده شده است.
2ـ نیما یوشیج (علی اسفندیاری) پدر شعر نوی ایران بود.
1337 ـ 1276 شمسی یا 1959ـ1896 میلادی.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید