جوانان زیر آفتاب

قسمت اول: زیر آسمان کبود

پ پ پ

این داستان نسل ما است، نسلی که در دهه 1330 به دنیا آمد؛ دهه ملی شدن نفت در ایران و دولت دمکراتیک دکتر محمد مصدق، دهه مرگ استالین و کودتای 28 مرداد، دهه مک کارتیزم، دهه کتاب شکست ناپذیر آرتور میلر و رقص راک ـ اندـ رول الویس پریسلی.
این داستان نسل ما است، نسلی که در دهه 1340 نوجوانی کرد؛ دهه انقلاب سفید شاه و قیام 15 خرداد، دهه کندی و بحران موشکی کوبا، دهه جنگ ویتنام و جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، مارتین لوترکینگ و چه گوارا، فدریکو فلینی، استانلی کوبریک و سام پکین پا.
این داستان نسل ما است، نسلی که در دهه 1350 به سن جوانی رسید؛ دهه کودتای پینوشه علیه سالوادور آلنده، دهه مارلون براندو و «پدر خوانده»، استفن هاوکینگ و تئوری چاله های سیاه، پینگ فلوید و «نیمه تاریک ماه»، دهه واترگیت نیکسون و انقلاب در ایران.
این داستان نسل ما است، نسلی که دهه 1360 را در کابوس سپری کرد؛ دهه جنگ هشت ساله ایران و عراق، دهه گریز و پناهندگی، دهه مشت آهنین تاچر و پروسترویکای گورباچف، و تظاهرات ضد هسته ای در اروپا.

این داستان نسل ما است، نسلی که بازیهای منچستر یونایتد و آ.ث. میلان را تعقیب می کرد، نسلی که صادق هدایت و ژان پل سارتر می خواند، نسلی که برای تماشای فیلم ایتالیایی «جوانان زیر آفتاب» با شرکت آل بانو و رومینا پاور ساعت ها در صف دراز سینما ریولی می ایستاد، نسلی که گوگوش و داریوش و بیتلز و بری وایت گوش می کرد، برای اولین بار در تهران پارتی می گرفت و ودکا لایم می خورد، دوست دختر می گرفت و در چاتانوگا بستنی پاین اپل می خورد. با پیکان جوانان به شمال می رفت و همانروز برمی گشت.

نسلی که برای اولین بار در کنکور سراسری شرکت می کرد و کلاس زبان می رفت و بعد راهی آمریکا می شد و در لس آنجلس یا سانفرانسیسکو یا دالاس یا نیویورک به تحصیل می پرداخت. نسلی که در حاشیه خیابان دانشگاه برکلی با هیپی ها هم اتاق می شد، و هم به دیسکو می رفت و هم در شب های خلوت خود در ینگه دنیا، موسیقی اصیل ایرانی گوش می کرد. این است داستان نسل ما، نسل جوانان زیر آفتاب…

یک سال مانده به 28 مرداد
اولین پرتو خورشید که از سمت دماوند، دشت تهران را روشن کرد، پروانه ها به پرواز درآمدند، نسیم گلهای شقایق را لرزاند، ماهیان قرمز در حوض های کاشی بال کشیدند و بر سطح آب تلنگر زدند، کبوتران بغ بغو کردند، اسب جوانی از اسبهای تنومندی که به گاریهای باری بسته شده بودند شیهه کشید، و مرشد زنگ زورخانه را در بازارچه نواخت.
جنین شناور در کیسه آب شکم مادر با شنیدن همین صداها بود که مکیدن انگشت را آغاز کرد. مادر از حرکت داخل شکم، غلتی زد و با حسی از اضطراب و امید به خود گفت:
ـ حتما پسره!

***



آگهی

همیشه این هنگام از صبح می توانستی لایه های کم پشت و نازک ابر را در افق ببینی که به رنگ مس گداخته، از فراز رشته کوههای البرز به آن سوی تهران، به فراز ورامین و ساوه و قم، در حرکت بودند؛ نیم ساعت طول می کشید تا آن ابرهای تب آلود سرخ و کبود و لاجوردی به خاکستری گرایند و سپس پنبه ای شوند. مثل چهره عاشقی که پس از چهل سال انتظار، هنوز از محبوبه خود کام نگرفته، به سلول تنهاییش باز برده شود.
جنین، در آن بطن، با شنیدن صداهای غریب، با چشیدن طعم های عجیب و با جذب پرتوی از آن رنگهای مبهم، این تب را حس می کرد.

از صداها می توان گفت:
با بغ بغوی کبوترها، گنجشک ها جیک جیک را شروع می کردند، و در جستجوی دانه می پریدند، و چون درخت کم بود، روی سیم های برق و لب بوم های کاه گلی می نشستند تا شاید مادربزرگ دانه ای برایشان بریزد…
وقتی گنجشک ها دور می شدند، آواز یاهوها و یاکریم ها را می شنیدی: کوکو، و قارقار کلاغها را که از فراز درختهای چنار پر می کشیدند تا بنابه شایعه به مدرسه روند.
و اما در میدانهای میوه و تره بار همهمه از همه جا بیشتر بود. باربران، بار کامیونهای شش چرخ جمس و وانت های چارچرخ نیسان را خالی می کردند که در طول شب از جاده های خاکی و شوسه که اغلب فقط یک اتومبیل می توانست در هر یک از دو جهت آن عبور کند، انگور از قزوین، هنداونه از شریف آباد، طالبی از ورامین، گرمک از گرمسار و خیار و به و گیلاس از اصفهان آورده بودند.
بقیه باربران موتورهای سه چرخ و گاریهای تک اسب و دو اسب را از میوه و صیفی و سبزیجات پر می کردند تا به تره بار فروشی های شهر برسانند.
و در بازارچه ها و کوچه ها، هُرم تنور سنگکی ها و گرمابه ها بود که با نفت سیاه گُر می گرفت و به شکل ستون های باریکی از دود به آسمان برمی خاست که در آن هوای تمیز مشامت را پر می کرد، و به دور از گوش دکترها، لذت هم می آورد.
هنوز سالها تا زمانی که دود پیکان ها و کارخانجات تولید سیمان و قیر، افق های مسین را تقریبا برای همیشه تبعید کند، فاصله بود.

***

و اما مزه ها:
خانه عمه جون، روی ایوون و قالیچه کرمون، کنار گلدونهای یاس و شمعدونی و میخک، به دور سفره سفید پر از سینی، و ظروف مسی و برنجی، هر کدوم پر از بادوم و پسته و گردو، با زعفرون و هل و گلاب.
ملیح بادوم های تازه را که در آب داخل کاسه گل سرخی شناور بودند یکی یکی با دست سفید و توپولو برمی داشت و پوست آجری رنگ را از روی آن می گرفت و در دیس چینی مرغی می گذاشت. میترا که وقت شوهرش بود، آنها را یکی یکی برمی داشت و گاز ریزی با دندان بر کنارشان می زد و مزه می کرد تا از تلخ نبودن هر کدوم مطمئن شود، که یه بادوم تلخ همه باقلواها را تلخ می کرد.
و وقتی همه مواد آماده و آسیاب می شد و خمیر آن تفت داده می شد، هر کدام لایه لایه داخل تابه های گرد بزرگ ریخته می شد که هر لایه به رنگی بود:
کرم، مغز پسته ای، زعفرونی، سفید، عنابی، سبز کمرنگ، نارنجی…
و عمه جون با چاقوی بلند و تیز بر آنها برش می داد تا باقلواهای هفت لایه و هفت رنگ به شکل لوزی درآیند، در آخر گلوله کوچکی از خمیر پسته، مثل نوک پستان زنان، وسط هر کدوم گذاشته می شد.
ملیح با دستای توپولی و میترا که بزرگتر بود لوزی های باقلوا را در شیرینی خوری های بلور در دار می چیدند. فقط مردانی که زن داشتند می توانستند بیش از یکی بردارند.
مردان موقع برداشتن دومی و سومی می خندیدند و طعنه می زدند، که به هوس هماغوشی دامن می زد.

***

و از رنگها…
وقتی شیر سفید دامداری های ری و قرچک و دولاب و لواسانات و قریه های دیگری از اطراف تهران، در دبه های آلومینیومی با موتورهای پت پتی سه چرخ وسپا توزیع می شد؛ و بار انگور یاقوتی و گوجه فرنگی و بادمجون مسمای ارغوانی در بقالی مشد احمد روی گونی های نمناک خالی می شد؛ و خرهای باربر که پوستشان سفید و کبود بود، با پالونهایی که تازه تخلیه شده و هنوز بخار خاکستری آهک و گرد سفید گچ از آن برمی خاست، سبک پا به طویله مصالح فروشی برمی گشتند و شروع به خوردن کدوهای مونده از دیروز و پوست هندونه همسایه ها می کردند؛ در این هنگام اشعه خورشید که حالا به ثلث آسمون رسیده بود، از سوراخ های ریز سقف دود گرفته که از ورقه های نازک حلبی بود، به داخل بازارچه چاهی از نور می زدند تا سرو کله میلیونها ذره طلایی شناور پیدا شود. در این زمان اگر از خرپشته روی بوم به آسمون تهرون می نگریستی، آبی خالص بود.
در این هنگام از روز، در جاده 24 فرسنگی تهران ـ قم، مسافران از داخل کرایه های بنز 170 سیاه به کرانه دریاچه نمک خیره می شدند که مثل لبان ترک خورده از تشنگی ظهر تابستان، سفیدک زده بود. کرانه دیگر دریاچه را هرگز کسی نمی تونست دید که در کبودی اسرارآمیز آن سلسله کوهها، در افق محو شده بود.
و در همین زمان، در میانه جاده 24 فرسنگی تهران ـ قزوین، جلوی قهوه خونه روستای نظرآباد، مسافران از کرایه های بنز 180 آبی پیاده می شدند تا از برکه مجاور، آبی به صورت زنند و روی تخت چوبی چای قندپهلو بخورند، و به دشت سبز و خرمن های طلایی بنگرند. در این هنگام آسمون آبی خالص بود.
در این لحظات از نیمروز، رشته کوههای دامنه های البرز که از شمال تهرون می گذرند، در قله های توچال و دماوند و مهرچال و ناز و دو خواهرون، سفید از برف بودند، و هرچه به سمت شرق می رفتند زردتر و بعد خاکستری می شدند تا در آن دورها، به سمت سمنون و دامغون، در کبودی و هم آمیزی فرو روند.
کوهها در آنجا، بخش هایی از بیایون وسیع را، به بزرگی نیمی از بعضی کشورها، چنون تنگ دربرگرفته بودند که مبادا دوباره دیو سفید، که یه بار درخوان هفتم به دست رستم از پای درآمده بود، در خواب چند هزار ساله از این پهلو به آن پهلو بغلتد و خرناسه ای کشد. برفراز کوههای شبح آلود، این ذرات خاک و شن کویر بودند که آبی آسمون را کبود می کردند.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید