haji
sadegh

حاجی آقا – 1

صادق هدایت- حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود…

sadegh

حاجی آقا – 2

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش…

haji

حاجی آقا – 3

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من…

hajiagha

حاجی آقا – ۴

حاجی مثل این که از حرف خودش پشیمان شده لبش را جمع کرد و به فکر فرو رفت. نی قلیان را زیر لب گذاشت…

hajiagha

حاجی آقا – ۵

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه. ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت: ـ بله، من…

book

حاجی آقا – ۶

آقای مزلقانی! بفرمایید اینجا. (او هم در حالی که روزنامه مچاله ای در دست داشت رفت پهلوی حاجی نشست.) حاجی: خوب، بفرمایید از دنیا…

book1

حاجی آقا – ۸

حاجی شهرت داده بود که کتاب اخلاقی در دست تالیف دارد، اما کسی را سراغ نداشت که اینکار را مفت و مسلم برای او…

Haji

حاجی آقا – ۹

اما از همه مهمتر، دلبستگی حاجی به پول بود. پول معشوق و درمان و مایه لذت و وحشت او بود و یگانه مقصودش در…

haji

حاجی آقا – ۱۰

(حاجی به کیومرث می گفت:) «مملکت ما امروز محتاج این جور آدمهاست، باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرفها…

haji

حاجی آقا – ۱۱

همانطور که باستان شناس در مقابل آثار کهن به نظر احترام می نگرد، مردم هم به ریخت و هیکل و افکار حاجی آقا که…

haji

حاجی آقا – ۱۲

ـ آقـا، آدم، آه و دمـه، ناخوشی بد چیزیه، آدمو می تراشونه. ـ مراد، چند وقته که همه اش به فکر آن دنیا می…

hajiagha

حاجی آقا – ۱۳

(ادامه قسمت قبل، حاجی همچنان از درد بواسیر رنج می برد): اگر این کار را با مهارت انجام بدید، من مطمئنم که معامله سر…

book1

حاجی آقا

(ادامه صحبت ها در هشتی خانه حاجی): ـ برای ما چه فرقی می کنه، ما که اسکناس نگه نمی داریم، وانگهی زمان رضاشاه هم…